|
حکایتی از ملانصر الدین .........
نیکو صورت پسر کوچک ملا نصرالدین از خانه بیرون آمد یکی از دوستان سراغ ملا را گرفت و گفت : پدرت کجاست ؟ پسر جواب داد : در خانه است و به خدا دروغ می گوید . پرسید : مگر چه می گوید ؟ پسر گفت : راستش پدرم از صبح تا حالا آینه در دست گرفته است و در آن صورت خود را می بیند و می گوید : خدایا شکرت که سیرت و صورت مرا نیکو آفریدی ! خر گمشده ملانصرالدین ده تا خر داشت . روزی سوار یکی از آنها شد وبقیه خرهایش را شمرد . اما هر چه می شمرد می دید یکی از آنها کم است .بالاخره جند باری هی سوار شد و هی پیاده شد و عاقبت از روی خرپایین آمد و گفت : خر سواری به گم شدن خر نمی ارزد .
|+| نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 10:35 قبل از ظهر |
|
