|
سهراب سپهری و شعر عارفانه تا انتها حضور ( سهراب سپهری مولانای عصر فولاد)
سهراب سپهری و حضور وطن دوست تا انتها حضور امشب در یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد. باد چیزی خواهد گفت. سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد افتاد، تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت. سقف یک وهم فرو خواهد ریخت. چشم هوش محزون نباتی را خواهد دید. پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید. راز،سر خواهد گرفت.ریشه زهد زمان خواهد پوسید. سر راه ظلمات لبه ی صحبت آب برق خواهد زد،باطن آینه خواهد فهمید. امشب ساقه ی معنی را وزش دوست تکان خواهد داد. بهت پرپر خواهد شد. ته شب یک حشره قسمت خرم تنهایی را تجربه خواهد کرد. داخل واژه ی صبح صبح خواهد شد. مسافر این بار آماده است گوش به زنگ نجوا . او خود را آماده کرده است چیزی از درون به او اعلام می کند که لحظه وقوع اتفاق است چیزی نادر و بی مانند و کلمات وزن دوباره می یابند و همه ابعاد جهان آگاهانه با اعماق هستی ارتباط برقرار می کنند هر شیء به شیوه خاص خود باد با وزش خود سخنان تازه را القاء می کند و باعث فرا آگاهی می شود و سیب به بلوغ می رسد و آگاهی را به چنگ می آورد و کامل می شود و می افتد همین یک اتفاق به ظاهر ساده اما پشت سر تمام این رویدادها می توان به بلوغی عظیم در روح و روان آفرینش مشاهده کرد بلوغی که به جاودانگی منتهی می شود و همه مظاهر طبیعت به سمت کمال خود حرکت می کنند جایی که در لحظه هایی خاص قابل درک واحساس است زمانی که روح آمادگی پذیرش دارد و دروازه های شعور گشوده شده است . و آگاهی از دریچه حواس وارد می شود درب ها را یکی یکی باز می کند و اتفاق بزرگ رخ می دهد ابر اوهام از میان برمی خیزد و چشم ها گشوده می شود به روی حقیقت هستی و روح خوب می داند در گیر و دار با جهان چه عکس العملی باید داشته باشد پس زندگی کاملامتفاوتی را از سر می گیرد از یک زندگی کاملا غریزی به یک زندگی توام با آگاهی نائل می شود چیزی که هدف آفرینش است آگاهی انسان به خویشتن خویش و سپس درک واقعیت و حقیقت بزرگتر یعنی شناخت خدا. ارتباط ابتدا با طبیعت آغاز می شود با مظاهر خداوند در روی زمین حال که او روی زمین راه می رود آگاهانه راه می رود خوب نگاه می کند به اطراف به چیزهایی که در اطراف او اتفاق می افتند به رویش یک گل در باغچه به یک پرنده که غذا برای جوجه هایش می برد به گل آفتاب گردان، و خوب گوش می دهد به صدای مرغ حق و خوب لمس می کند زمین خدا را چون می داند زمین مقدس است و تمام مظاهر خداوند مقدس هستند پس او مراقب است او می تواند راز و نیاز درخت وجنگل وپرندگان را با خدای بزرگ ببیند وبشنود و سر از راز بزرگی در می آورد راز وحدت و راز ستایش و عبادت خدارا او به راحتی می تواند تشخیص بدهد هرآنچه که غیر اوست او می تواند میان فرزانه و معصومانه زندگی کردن و میان حقیقت و دروغ تفاوت قائل شود . داستان سعدی ..... یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره بر آورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتم : این چه حالت بود ؟ گفت بلبلان را شنیدم که بنالش در آمده بودند از درخت وکبکان در کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من بغفلت خفته . دوش مرغی به صبح می نالید عقل وصبرم ببرد وطاقت و هوش یکی از دوسـتان مخــلـــص را مگــر آواز من رســـیـــد به گوش گفت باور نداشـــتم که تــــورا بانگ مــــرغـــی کنــــد مدهوش گفتم:این شرط آدمیت نیست مــرغ تسبیح گوی و ما خاموش و هنگام که عبادت و مراقبه رخ داد می توان منتظر بود که میهمان از راه بیاید زیرا که ارتباط ودوستی میان این دو وجود دارد پس چشم به راه غذا آماده می کند خانه را می روبد تمیز و معطر می کند تا به بهترین شیوه از او پذیرایی کند بنابراین منتظر می ماند تا زنگ درخانه او به صدا درآید و میهمان عزیزش وارد شود یک لحظه آرام وقرار ندارد او عاشق میهمان اش است پس به کوچک ترین نشانه ها توجه می کند به صدای ماشین ها و یا هرآنچه که ممکن است نشانی از دوست بدهد و میهمان وارد می شود او با حقیقت مطلق روبه رو می شود چشمانش باور می کند راستی را و بهت و وهم از میان برمی خیزد دوئی از میان می رود و وحدتی بی مانند رخ می دهد خود را فراموش می کند چرا که عزیزترین میهمان وارد کلبه او شده است داخل واژه ی صبح صبح خواهد شد. و این دیدار در تنهایی رخ می دهد او می داند خیلی کوچک است او باید به خدمت دوستش می رفت اما او از روی لطف و کرم خویش به کلبه تنهایی او آمده پس او در تنهایی خویش باید این راز را در خویش پذیرا شود و جشن بگیرد نکته مهم این است که این اتصال در اکثر موارد در تنهایی رخ می دهد به همین دلیل خلوت کردن با دل خود امری بسیار مهم و ضروری است زیرا باغ خیال و دروازه های واقعیت در این زمان گشوده می شود و وقتی خلوص به بالاترین سطح خود می رسد داخل متن وجود او آبشار نور و روشنایی جریان می یابد و خلوت تبدیل به ارتباطی پاک می شود با خداوند بزرگ و اقیانوسی با آن عظمت قطره کوچک و حشره ای تنها را در خود فرو می برد و اتحاد .
۰۷/۰۲/۸۶سیامک حبیبی |+| نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت 11:33 قبل از ظهر |
|

