تبليغاتX
باغ همسفران
 سهراب سپهری عارف قرن جدید

سهراب سپهری عرفان  و  مدیتیشن

 

 

در قیر شب

 

 

دیرگاهی است دراین تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مر امی خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

در ودیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

نفس آدم ها

سربسر فسرده است

روزگاری است دراین پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هرچه تلاش

او به من می خندد

 

نقشه هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این تاریکی

دست ها پاها در قیر شب است

 

سالیان درازی است که انسان تنهاست و در تنهایی کنج دل خویش به سر می برد و این تنهایی از آغاز هستی اش همراه اوست و این تنهایی همیشه همراه او بوده و خواهد ماند حال پرسش اساسی طرح می گردد  تنهایی

برای هرکسی تنهایی معنای خاص و ویژه خود را دارد هرکس تنهایی را به شیوه خود تفسیر می کند و با دستهای خود تنهایی را لمس می کند و لحظه ها و دقایق زندگی را به شیوه خاص دل خود رنگ می زند.

و تنها قلم را بر می دارد و بر دفتر روح خویش رنگ و روشنی می زند هرکس با شرایط خود وبا توجه به درون مایه ای که دارد از رنگ ها استفاده می کند و شوق و شعف و عشق و در ک واحساس خود را بر کالبد زندگی می ریزد

هر رنگ بیانی واشاره ای به هستی دارد و هررنگ موج خاص خود را دارد و دارای حرارت و ویژگی متمایزی می باشد و البته سکوت بر تنهایی نازل می شود و به تنهایی رنگ واقعی می بخشد و حال این سکوت با تفکری ناب همراز و همراه می گردد و زلزله ای تمام عیار نازل می شود بر وسعت بی اندازه ی روح و تمام موجودیت اورا در هم می ریزد و تمام پیش ساخته های ذهنی فکری و فرهنگی او را درهم می شکند ومتلاشی می کند و پوسته خام خیالات و پرده اوهام از چهره فرو       می ریزد و تنهایی و تفکر دراین جایگاه مترادف هم هستند ودر این بین زمان زاده   می شود زمانی برای به خود رسیدن و دیدن آنچه در که ازدحام زندگی قابل رویت نیست زمان شناسایی خویش می شود و تنهایی میوه نارسیده ای است هنگامی   

که با تفکر و مراقبه همراه می گردد به بلوغ می رسد و میوه اش انسان تازه ای است که هیچ ارتباطی با گذشته ندارد وانسانی تازه از جنس هشیاری وآگاهی پا به عرصه حیات خویش می گذارد و رستاخیزی بزرگ رخ می دهد.

تحول آغاز می گردد همانگونه که کرم برای رسیدن بلوغ به دور خود پیله می تند و پس از بلوغ اندیشه ومراقبه بر هستی خویش دست به کشف تازه ای می زند خود را در می یابد پروانه ای است که باید بال بگشاید  و به پرواز  در آید و این زیبایی تنهایی است و تنهایی اگر همراز وهمراه با حضور باشد لب سمت سکوت گشوده می شود و نظاره گری آغاز می شود آنگاه اتفاق تازه پدید می آید لمس هجاهای هستی لمس بی وزنی و طراوت لمس حضوری پاک .

 

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

 

دریچه های شعور وآگاهی آماده و باز است برای پذیرش برای در یافت همچون پلنگی که آماده ی جهش سمت شکارش است او آماده است تمام حواس اش جمع دریافت های تازه اش است از هستی و سکوت به بالاترین سطح خود می رسد و عمق جاودانگی را هدف قرار می دهد حتی بالهای یک حشره را در این عمق سکوت می توان لمس کرد آنگاه بانگی از دور او را مخاطب قرار می دهد و صدایی از دل هیچ

از عمق سکوت بلند می شود بر جان او می نشیند و او را فرا می خواند به ادامه ی تنهایی و از او می خواهد که پای در جاده ی آن سکوت بی نهایت زیبا بگذارد سفراش را بیآغازد و همراه لحظه باشد اما این برای او باور نکردنی است زیرا او نامحسوس را لمس کرده و گوش و دل وجانش از پرده های ظاهر گذشته است ولی او هنوز به خود باور ندارد و فکر می کند برای سفر هنوز آماده نیست

و فکر می کند با تمام ناتوانی اش آیا امکان چنین واقعیتی هست ؟ ابرخیال جلوی چشمانش است و تردید و شک آغاز می شود  

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

در ودیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

و وهم و خیال دروازه های ذهن و روح او را به جدال و ستیز با واقعیت تازه فرا می خواند و صدا همچنان از پشت سر و از عمق وجود او را می خواند و او هیچ نمی داند در این تاریکی پیچ در پیچ و سکوت بی نهایت عمیق باید منتظر چه اتفاقی باشد او تنهاست و هیچ کسی که او را از وهم بزرگ نجات دهد . او باید با صدای درون همراز شود اما تردید او را می آزارد و میان واقعیت ذهن خود و واقعیت سکوت در میان زمین و هوا دست و پا می زند تا سر منشاء نجاتش را بیابد 

 

 

 نفس آدم ها

سربسر فسرده است

روزگاری است دراین پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

 

نظاره به پشت سر می کند و به اطراف به خیابان به کوچه و مردم و با آنچه که حاصل سکوت و تنهایی اش بوده مقایسه می کند رابطه ای میان زندگی و روزمرگی نمی یابد و مردمان خسته و فرسوده را می بیند و نگاه بی حاشیه می اندازد به مردم به انسان که دیگر آزاد نیست به افسردگی و بی رمقی مردم و به چهره هاشان که زرد و رنگ پریده اند و مردم را می بیند که نشاط و خنده و شوخی از سر سفره زندگی شان رخت بربسته است او نظاره گری می کند به جهان به مردم و حیاتی که بی شور وشوق است و عطش عشق در او فرو مرده است و اثری از لطافت در زندگی نیست او همچنان در گیر  است با کارخانه ی هستی و آنچه سکوت و تنهایی برای او به ارمغان آورده با آنچه در بازار مشاهده می کند او باید میان این هستی باشد و زندگی کند و هستی را جشن بگیرد  

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هرچه تلاش

او به من می خندد

 

شب راز بزرگی است شب ستاره باران معنا است شب یعنی شوق مشتاقان و لذت بیداری و ارتباط پاک یعنی لذت لحظه های حضور یعنی لمس خدا لمس گل واژه های برکت و در خلوت عشق و در شب حضور خالص خوبی ها هر چه که از جنس تلاش است بیهوده است و هستی بی کوشش رخ می دهد وهر کوششی بی نتیجه   می ماند و خام و ناپخته است و دوست بر این تلاش ها می خندد و با اشاره به او هستی بی نهایت را در دل شب نشان می دهد زیرا شب معدن پاک اخلاص است

شب مانند صافی ناپاکی ها را جدا می کند و فقط مشتاقان واقعی را به حریم خود راه می دهد و تنها تعداد اندکی از آنان را که هوای پرواز دارند را در دامن خود       می پروراند 

 

نقشه هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

 

شروع به تفکر می کند در سکوت محض خود تا راه چاره ای بیابد فکر می کند چگونه می توان به انسان ها آگاهی و وسعت دید داد تا دست از این زندگی ملال آوری که در روز مرگی و در بی حاصلی و بی عشقی در حال گذر است جان تازه و دوباره ای بخشید چطور می توان رودخانه هستی را در قلب آنان به جریان انداخت و شوق و عشق را که به مانند آب راکد در دل آنان است و سدی جلوی احساس آنان است را شکست تا رودخانه دل آنان طغیان کند و دوباره آنان را سرزنده و بیدار سازد و آنان را به سمت بلوغ روح و ذهن هدایت کند و اما او در می یابد میان آنچه او از زندگی دریافته و آنچه در کوچه بازار زندگی در حال رخ دادن است تفاوت بی نهایت عظیمی وجود دارد او حیران و سرگردان می ماند وبه ناچاربه میان می آید و می بیند و مشاهده می کند اما با نگاهی عمیق و گسترده   

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این تاریکی

دست ها پاها در قیر شب است

 

و با لمس مشکل ما نیمی از راه را طی می کنیم در می یابیم با چه عارضه ای مواجهیم  و چه چیزی زندگی و هستی ما و کل جهان را دچار درد کرده است و به خوبی می توان با کل جهان احساس یگانگی کرد و با همه بشر احساس نزدیکی کرد و با لمس واقعی زندگی و مردم و جهان می توان قدم در راه گذاشت و بعد شروع به حرکت کرد و برای دستیابی به طرح و لبخند زندگی برنامه ریخت و آینده را ساخت باید حرکت کرد و آگاهی را به چنگ گرفت

 

 

سیامک حبیبی 02/02/86

|+| نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 و ساعت 11:5 بعد از ظهر