تبليغاتX
باغ همسفران
 دفتر رزم زندگی

از دفتر رزم زندگی

تـنـهـــا

بـهـار از دروازه فصل وارد شد

 درخـتـان گوشواره های سفید بر گوش کردند 

و گـل هـا آواز رويـش می خواندند درسطر اول  آفـريـنـش

تـنـهـا بودیم مـیان رویاهای خیس بهار

 وبهاري تازه

در دسـت هـاي مــا هویدا شد

و ما تولد تازه گی را میان خطوط زندگی احساس کردیم 

ما در دست گرفتیم نبض زندگی را

و بهار آغاز سرفصل حیات بود

تـابـسـتـان آمــد

تـابـسـتـانی داغ و سـوزان  

تـابـسـتـاني كـه سـايـه هـا را

                                                  يـكـسـا ن مـي نـگـريـست

و خورشید تیر ماه نشانه می رفت

سایه های سرد را 

تــو بـودي و من

گـرمـي تـن ات و مـهـربـانـي گـيـسـوانـت

و تـوان بـي پـايـان ات

در این عصر زنگار گرفته احساس  

پــايـيـز آمـــد

             پـايــيـــز

با شکوهی بی مانند که شکوه می کرد از بادهای مسموم سرد

درختان خسته بودند وبـرگ هـاشـان رنگ پریده

تـو بـودي و مـن

و عـشـق مـعـصـوم مـا

که باید به  قانون زندگی

و کوچ احترام می گذاشت   

زمـســتــــان شــــــد

تنها من بودم که لا به لای کاغذهای میز پی حرف تازه ای روان بوم

سنگینی می کرد برپشتم يـك دنـيـا خـاطـرات خـشـك

و ظرف حافظه پر بود از حوداث

در لحظه میلاد برف  

زمستان  بود

تو نـبودي در جشن سپید ثانیه ها

تنها مـن بودم وخیال گرم عشق

وفصل فصلِ سرما بود و برف

و قلمی که به کاغذهای بی روح جان تازه ای می داد

در این فصل سکوت

در این فصل سرد

سیامک حبیبی  

|+| نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در سه شنبه 15 خرداد1386 و ساعت 9:23 قبل از ظهر