|
چنین می گذرد روز و روزگار
نجوای شبانه سخنان عاشقانه چنین می گذرد روز و روزگار
با خود لحظه ای می نشینم میان خلوت خالی وقت و به تماشای آسمان چشم می دوزم به پرنده هایی که در پروازند من منتظرم کی می رسد آن موج که تا اوج مرا به پرواز در آورد گاهی غبار غم هوای ذهن را مکدر می کند باید دستمال سفید بدست گرفت و پاک پاک کرد صورت احساس را باید نفس را تازه کرد و پیاده عبور باید کرد از کنار سدهایی که بی آب هستند
سیامک حبیبی
|+| نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 و ساعت 6:43 بعد از ظهر |
|

