تبليغاتX
باغ همسفران
 رقص بر دار عشق

برگرفته از تذکره الاولیاء  شیخ فریدالدین عطارنیشابوری

 

شهید راه عشق  حسین بن منصور حلاج

در زندان سیصد کس بودند . چون شب درآمد ، گفت (( ای زندانیان شما را خلاص دهم )) گفتند : چرا خود را نمی دهی ؟

گفت : ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم . اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم .

پس به انگشت اشارت کرد همه بندها فرو ریخت

ایشان گفتند: اکنون کجا رویم ؟ که در زندان بسته است اشارتی کرد رخنه ها پدید آمد

گفت : اکنون سر خود گیرید

گفتند : تو نمی آیی ؟

گفت : ما را با سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت

دیگر روز گفتند : زندانیان کجا رفتند ؟

گفت : آزاد کردم

گفتند : تو چرا تو نرفتی ؟

گفت : حق را با ما عتابی است . نرفتم

این خبر به خلیفه رسید . گفت : فتنه یی خواهد ساخت . اورا بکشید یا چوب بزنید تا ازاین سخن باز گردد . سیصد چوب بزدند هرچند می زدند ، آوازی فصیح می آمد که :  لا تخف یا بن منصور  

شیخ عبدالجلیل صفّار گوید : اعتقاد من در چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق منصور حلاج بود ،  از آن که تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت ؟ که چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و هم چنان می زد .

پس دیگر بار حسین منصور حلاج را بردند تا بکشند .

صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه بر می گردانید و می گفت :

 

                  حق ، حق ، حق ، انا الحقّ

|+| نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در سه شنبه 14 خرداد1387 و ساعت 6:20 بعد از ظهر