یک روز نگهبان های باغ وحش ، تعدادی نیکمت روبروی قفس شیر جوان گذاشتند . مردم وارد شدند و روی نیمکت ها نشستند .شیر با کنجکاوی به آنها نگاه می کرد . تماشاچی ها نشستند انگار منتظر چیزی بودند . یک مامور برای کنترل بلیط تماشاچی ها جلو آمد ناگهان دعوا شد. یک مرد قد کوتاه که ردیف اول نشسته بود ، بلیط نداشت . مامور باغ وحش با لگد به شکم او زد و با تیپا بیرونش انداخت . بقیه تماشاچی ها دست زدند و تشویقش کردند . این ماجرا به نظرشیر خیلی جالب بود و فکر کرد که ادم ها مهربان تر شده اند و فقط آمده اند او را تماشا کنند.
شیر پیش خودش گفت : ده دقیقه ای می شود که آنها اینجا نشسته اند اما هیچ کس مرا اذیت نکرده است آنها با مهربانی و صمیمیت تماشایم می کنند . دلم می خواهد این کارشان را جبران کنم .
اما ناگهان در قفس بازشد .یک مرد در حالی که فریاد می کشید وارد قفس شد و گفت : بپر بپر سلطان !
شیر بیچاره خیلی ترسیده بود . چون تا آن روز یک رام کننده شیر ندیده بود . در دست های مرد رام کننده یک صندلی بود که با آن روی میله های قفس روی سر شیر و خلاصه به همه جا می زد. یکی از پایه های صندلی شکست یعد مرد صندلی را انداخت و از جیبش یک اسلحه بزرگ در آورد و شروع به تیراندازی هوایی کرد شیر با خوش گفت : چه شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ ببین تو را به خدا یک بار هم که اینجا شلوغ شده و آدم ها برای دیدن من آمده اند یک آدم خل و چل بی اجازه وارد می شود صندلی می شکند و به میهمان های من تیراندازی می کند این اصلا درست نیست . بعد روی مرد پرید و خواست تکه پاره اش کند البته گرسنه اش نبود بلکه فقط می خواست اوضاع را آرام کند.
بعضی از تماشاچی ها با دیدن این صحنه از حال رفتند بعضی هم فرار کردند . بقیه به طرف قفس شیر دویدند، پاهای مرد بیچاره را گرفتند و از قفس بیرون رفتند هیچ کس نفهمید چرا این طور شد ؟ اما جنون جنون است دیگر ! شیر اصلا سر در نمی آورد مهمان هایش با چتر او را می زدند چه هیاهوی وحشتناکی ! فقط یک مرد انگلیسی گوشه ای نشسته بود و دائم تکرار می کرد " من این حادثه را پیش بینی را کرده بودم می دانستم این اتفاق می افتد ده سال پیش ، ده سال پیش من پیش بینی کرده بودم .......))
در همین موقع مردم به طرف او برگشتند و فریادزدند : چه می گویی ؟ ای آدم پست ! ای خارجی کثیف و دیوانه ! همه این اتفاق ها زیر دست توست ! اصلا تو پول صندلی ات را داده ای ؟ بلیط داری یا نه ؟
و حالا نوبت مرد انگلیسی بود که کتک بخورد . شیر جوان با خودش فکر کرد : امروز برای این بیچاره هم روز بدی بود !
