روزی از روزها آدم ها یا به اصطلاح اشرف مخلوقات ( می دانید این اسمی است که آدم ها روی خودشان گذاشته اند) به سرزمین خرها رسیدند . خرها که با موجودات تازه ای روبه ور شده بودند خوشحال و خندان برای دیدن آدم ها به طرفشان می دویدند . آ«]ا چهار نعل می دویدند و می گفتند : (( وای چه حیوانات رنگ پریئه ی مسخره ای ! آنها روی دو پا راه می روند گوش هایشان چقدر کوچک است ؟ اصلاً قشنگ نیستند . با این حال باید از آنها استقبال کنیم این کمترین کاری است که می توانیم برای آنها بکنیم .))
آنها شیرین کاری می کردند . روی علف ها معلق می زدند و پاهایشان را تکان می دادند آوازهای خرکی می خواندند و برای خنده و تفریح آدم ها را هل می دادند و به زمین می انداختند .
اما آدم ها از این شوخی ها خوششان نمی آید به خصوص وقتی کسی با آنها شوخی کند نه این که خوشان با کسی شوخی کنند هنوز پنج دقیقه از ورود آدم ها به سرزمین خر ها نگذشته بود که همه خرها بیچاره مثل سوسیس و کالباس بسته بندی شده بودند .
آدم ها همه خرها را به غیر از جوانترین آنها که به نظر می رسید گوشت خوشمزه ای دادر کشتند ! بله آنها در حالی که یک چاقو در دست داشتند آن خر بیچاره را به سیخ کشیدند و کباب کردند و وقتی که خوب پخت شروع کردند به خوردنش . اما ناگهان یکی گفت : (( هیچ گوشتی به خوشمزگی گوشت گاو نیست ))
دیگری گفت : این که اصلا خوشمزه نیست من گوشت گوسفند را بیشتر دوست دارم !
یکی دیگر گفت : (( آه این چقدر بدمزه است !))
و بعد همگی زدند زیر گریه .
خرهای بیچاره که بسته بندی شده بودند ، وقتی دیدند که آدم ها گریه می کنند ، فکر کردند که حتماً از کشتن آن خر بیچاره پشیمان شده اند بنا براین تصور کردند که رهایشان می کنند .
اما آدم ها بند شدند و در حالی که دستشان را تکان می دادند گفتند : این حیوانات اصلا به دردشان نمی خورند فریادشان خیلی گوش خراش است گوش های دراز و مسخره ای هم دارند نه آواز خواندن بلدند و نه شمردن پس اسم شان را خر می گذاریم از این به بعد باید هر کاری را که ما می خواهیم انجام دهند آنها جعبه ها و بسته های ما را حمل کنند ما فرمانروای مطلق دنیا هستیم . به پیش !
وبعد همه خرها را با خود بردند .
