تبليغاتX
باغ همسفران
 عشق و عرفان
 

ساتیا سای بابا

داستان های عرفانی   تعالیم الهی  دانش سعادت سرور  

روزی سارقی با شمشیری برهنه به دنبال بودا دوید سارق

با تمام توان خودمی دویداما بودا ازاو می گریخت سرانجام

آن دزد از دور فریاد زد (( ای راهب ، آرام بایست )) بودا

به سرعت و به سادگی پاسخ داد : من آرام هستم باشد که تو

آرام شوی )) وقتی یکدیگر را دیدند بــودا گفت که معنــای

آرام ایستادن چیست کلام بــودا چنان در اعماق قلب سارق

نفوذ کردکه سارق رادگرگون ساخت سارق ازمریدان بودا

 گشت و قلبش به مرور زمان همچون سطح دریاچه ای در

 روزهای بدون باد آرام و شفاف گردید.

 

|+| نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 8:58 بعد از ظهر