تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
یکشنبه 1 اردیبهشت1387
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  

سهراب سپهری

مولانای عصر فولاد

 

تقدیم به سهراب به بهانه ی پروازش

 

پشت دیوارذهن اش

 حجم سبز زندگی در جریان بود

 و شقایق در وزش ذهن اش سوی هیچ بزرگ

همچون رود جاری بود

 چیزی شبیه خورشید بود

 و بر هر لحظه ی زندگی می تابید

 و قلب خواب آلود قرن را

 گرم می کرد به طلوعی دوباره 

مثل یک شاپرک روی هر لحظه ی ناب

می نشست دربن فکر

و همچون قناری نخ زرد آوازش را

به آن وسعت بی اندازه می بست و می خواند

                                                       بی تاب

و ازدل خود به هر بومی نقشی می زد

نقاش لحظه های اساطیری

مثل یک پرنده بود در قفس

و منتظر پرواز

تا دروازه های قرن را

سوی وسعت چشمانش بگشایند و او پر گیرد

عاشق پرواز بود سهراب 

 

سیامک حبیبی

یکشنبه 26 اسفند1386
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  

سهراب سپهری

مولانای عصر فولاد

 

 

مرز گمشده

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت
 از مرزی گذشته بود
 در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
 و به دامن کوه آویخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پر بود
 خوابش طرحی رها شده داشت
صدا زمزمه بیگانگی را بویید
 برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد
 کوه از خوابی سنگین پر بود
دیری گذشت
خوابش بخار شد
 طنین گمشده ای به رگهایش وزید
 پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 سوزش تلخی به تار و پودش ریخت
خواب خطکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد
انتظاری نوسان داشت
 نگاهی در راه مانده بود
 و صدایی در تنهایی می گریست

دوشنبه 15 بهمن1386
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  

به باغ همسفران

سهراب سپهری مولانای عصر فولاد

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

 

درابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را بینیم

ببین ، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی مبدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن

(و یک بار هم دربیابان کاشان هوا ابر شد

وسردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد )

 

دراین کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاهشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی دراین عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدارخواهم شد .

 

و درآن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خوا بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .

در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

 

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

 

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشاند

 

1346 سهراب سپهری   

پنجشنبه 8 شهریور1386
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  
 

 

و

 

آری ، ما غنچه ی یک خوابیم

 

-         غنچه ی خواب ؟ آیا می شکفیم ؟

 

-         یک روزی ، بی جنبش برگ .

 

-         اینجا ؟

 

-         نی ، در دره ی مرگ .

 

-         تاریکی ، تنهایی .

 

-         نی خلوت زیبایی .

 

-         به تماشای چه کسی می آید ، چه کسی ما را می بوید ؟

 

-         ....

 

-         و به بادی پرپر ... ؟

 

-         ....

 

-         و فرودی دیگر ؟

 

-         .....

 

آیا براستی ما هستیم ؟ وجود ما در همین زمان خلاصه می شود ؟ آیا اصالت

 

رنگین همین است که در آینه می بینیم ؟ چه چیزی دیگر در ورای  بودن ما

 

وجود دارد ؟

 

آیا این حیات وجود واقعی ماست ؟ پس از مرگ چه خواهد شد ؟ دوباره ما

 

بازخواهیم گشت ؟ پس از پرپر شدن ما چه خواهد شد ؟ آیا بر باد خواهیم شد

 

یا دوباره همچون ققنوس از جای بازخواهیم خواست ؟

 

و زندگی و روح برای همین لحظه ی کوتاه کفایت می کند یا که نه هدفی دیگر

 

از این آفرینش هست ؟

 

دوباره سر از خاک برمی داریم

 

مثل یک دانه که در خاک می کارند دوباره می روییم 

 

ما دوباره دوباره از نو آغاز می کنیم حیات را

 

می آییم بی هیچ کوششی و می رویم

 

 

یکشنبه 9 اردیبهشت1386
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ( و شعر عارفانه پرواز روح ) ...  

سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ( و شعر عارفانه پرواز روح )

 

 باغی در صدا

 

در باغی رها شده بودم

نوری بیرنگ وسبک بر من می وزید

 

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

ویا باغ مرا پر کرده بود ؟

هوای باغ از من می گذشت

و شاخ برگش در وجودم می لغزید

آیا این باغ

سایه روحی نبود

که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

 

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد

صدایی که به هیچ شباهت داشت

گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد

همیشه از روزنه ای ناپیدا

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود

سر چشمه صدا گم بود

من ناگاه آمده بودم

خستگی در من نبود

راهی پیموده نشد

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟

 

ناگهان رنگی دمید پیکری روی علف ها افتاده بود

انسانی که شباهت دوری با خود داشت

باغ در ته چشمانش بود

و جا پای صدا همراه تپش هایش

زندگی اش آهسته بود

وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود

 

وزشی برخاست

دریچه ای بر خیرگی ام گشود

روشنی تندی به باغ آمد

باغ می پژمرد

ومن درون دریچه رها می شدم

 

 

واین بار برای مسافر اتفاق تازه ای رخ می دهد در حالت شور و شعف ودر خلسه گی فرو می رودچه اتفاقی روی می دهد ، در آرامش مطلق
ذهن و روح قرار می گیرد چون او میان خود و دنیا توانسته حائلی ایجاد کند هر وقت بخواهد به آن سر می زند و هروقت نخواهد در آرامش و تنهایی خویش آسوده می شود و در سر مستی وصل، خود را قرار می دهد او آشنا با رموز خویشتن خویش است او خوب خود را می شناسد و با روح و دل خود ارتباط نزدیکی دارد به همین دلیل روحش آماده برای پرواز است و در یک لحظه اتفاق بزرگ، رخ می دهد

ناگهان روح از تن جدا می شود و در سبکی محض قرار می گیرد وخود را میان یک باغ ، رها و آزاد می یابد و بار جسم را دیگر بر دوش نمی کشد و در مطلق عشق قرار می گیرد و انوار و اصوات را حس می کند و شادی وشعف عمیقی را در وجود خود می بیند و اما آن نور بزرگ او را نوازش می دهد زیرا که عظمت هستی است وسهراب عاشق را به میهمانی خویش برده تا لذت وصل را لمس کند با ناخن روح .

........

وحال مسافر بزرگ ما خود نمی داند چگونه به این باغ آمده ! آیا خود آمده یا باغ او را در خود فرو برده است ؟

اما ذهن و روح او مر کز توجه خود را به بوی خوش باغ قرار می دهد و او در لذت لحظه ها تمرکز خود را بر باغ قرار می دهد و البته نمی تواند بدرستی تشخیص دهد آیا او در باغ است یا باغ در اوست

آیا او در عشق غوطه ور است یا عشق او را احاطه کرده است ؟

......

همچنان که او در گیر و دار فهم و درک این شرایط قرار دارد ناگهان ضربه بر پیکر حواس روح او وارد می شود صدایی او را در بر می گیرد ودر خلوص لحظه ای پاک جریانی کاملا عاشقانه بر فضای روح او می گذرد و عطر دلپذیری سراسر وطن او را در می نوردد او خود در ابتدا نمی داند با چه حجم بزرگی رویارو شده است البته او از قبل از ابتدای تولد روح اش با صدا آشنا بوده اما سرچشمه را نمی دیده است لالایی صدا او را در فکرفرو    می برد و به اندیشه وادار می کند

رنج و خستگی را در وجود خود احساس نمی کند با وجود آنکه اتفاق های زیادی بر روح او گذشته بود راهی زمینی را طی نکرده بود ، کم کم حافظه روح اش به یاد می آورد و چیز هایی گنگ از پیش چشمان اش می گذرد و پرسش هایی ذهن اورا در بر می گیرد آیا زندگی او براستی به همین جسم ختم می شد یا که فضاها و زمانهای دیگری را نیز تجربه کرده است و او خود پاسخ این راز بود .

......

همچنان که مشغول یافتن پاسخی برای معمای زندگی اش بود ناگهان روح با جسم خود مواجه می شود و دچار شوک می شودو خود را میان زمین و هوا معلق می یابد و رد صدا را می بیند که چگونه قلبش را به تپش وادار کرده چگونه صدای قلب او را تبدیل به ذکر و راز ونیاز کرده  واما این بی خبری از احوال خود و غوطه ور بودن در آن شوق بی نهایت به ناگهان تبدیل به مواجهه با جسم زمینی خود می شود

.......

و وصل از میان بر می خیزد و حضور در وطن دوست ناگهان تبدیل به فراغی جانسوز می شود از سبکی روح به دامان سنگین جسم فرو  می افتد آگاهی به جسم خود همچون نوری وارد می شود و پرده های وصل را از میان بر می دارد و او دوباره کوله بارش را بر می دارد و به مسیر تکامل اش ادامه می دهد  

09/02/86سیامک حبیبی

 

جمعه 7 اردیبهشت1386
سهراب سپهری و شعر عارفانه تا انتها حضور ( سهراب سپهری مولانای عصر فولاد) ...  

سهراب سپهری و حضور وطن دوست

 

تا انتها حضور

 

 

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد افتاد،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز،سر خواهد گرفت.ریشه زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه ی صحبت آب

برق خواهد زد،باطن آینه خواهد فهمید.

 

امشب

ساقه ی معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد.

بهت پرپر خواهد شد.

 

ته شب یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

 

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.

 

 

مسافر این بار آماده است گوش به زنگ نجوا . او خود را آماده کرده است چیزی از درون به او اعلام می کند که لحظه وقوع اتفاق است چیزی نادر و بی مانند و کلمات وزن دوباره می یابند و همه ابعاد جهان آگاهانه با اعماق هستی ارتباط برقرار می کنند هر شیء به شیوه خاص خود باد با وزش خود سخنان تازه را القاء می کند و باعث فرا آگاهی می شود و سیب به بلوغ می رسد و آگاهی را به چنگ می آورد و کامل می شود و می افتد همین یک اتفاق به ظاهر ساده اما پشت سر تمام این رویدادها

می توان به بلوغی عظیم در روح و روان آفرینش مشاهده کرد بلوغی که

به جاودانگی منتهی می شود و همه مظاهر طبیعت به سمت کمال خود حرکت می کنند جایی که در لحظه هایی خاص قابل درک واحساس است زمانی که روح آمادگی پذیرش دارد و دروازه های شعور گشوده شده است .

و آگاهی از دریچه حواس وارد می شود درب ها را یکی یکی باز می کند و اتفاق بزرگ رخ می دهد ابر اوهام از میان برمی خیزد و چشم ها گشوده می شود به روی حقیقت هستی و روح خوب می داند در گیر و دار با جهان چه عکس العملی باید داشته باشد پس زندگی  کاملامتفاوتی را از سر می گیرد از یک زندگی کاملا غریزی به یک زندگی توام با آگاهی نائل می شود چیزی که هدف آفرینش است آگاهی انسان به خویشتن خویش و سپس درک واقعیت و حقیقت بزرگتر یعنی شناخت خدا.

ارتباط ابتدا با طبیعت آغاز می شود با مظاهر خداوند در روی زمین حال که او روی زمین راه می رود آگاهانه راه می رود خوب نگاه می کند به اطراف به چیزهایی که در اطراف او  اتفاق می افتند به رویش یک گل در باغچه به یک پرنده که غذا برای جوجه هایش می برد به گل آفتاب گردان، و خوب گوش می دهد به صدای مرغ حق و خوب لمس می کند زمین خدا را چون می داند زمین مقدس است و تمام مظاهر خداوند مقدس هستند پس او مراقب است او می تواند راز و نیاز درخت وجنگل وپرندگان را با خدای بزرگ ببیند وبشنود و سر از راز بزرگی در می آورد راز وحدت و راز ستایش و عبادت خدارا  او به راحتی می تواند تشخیص بدهد هرآنچه که غیر اوست او می تواند میان فرزانه و معصومانه زندگی کردن و میان حقیقت و دروغ تفاوت قائل شود .

داستان سعدی .....

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره بر آورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتم : این چه حالت بود ؟ گفت بلبلان را شنیدم که بنالش در آمده بودند از درخت وکبکان در کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من بغفلت خفته .

دوش مرغی به صبح می نالید              عقل وصبرم ببرد وطاقت و هوش

یکی از دوسـتان مخــلـــص را              مگــر آواز من رســـیـــد به گوش

گفت باور نداشـــتم که تــــورا              بانگ مــــرغـــی کنــــد مدهوش

گفتم:این شرط آدمیت نیست              مــرغ تسبیح گوی و ما خاموش

 

و هنگام که عبادت و مراقبه رخ داد می توان منتظر بود که میهمان از راه بیاید زیرا که ارتباط ودوستی میان این دو وجود دارد پس چشم به راه غذا آماده می کند خانه را می روبد تمیز و معطر می کند تا به بهترین شیوه از او پذیرایی کند بنابراین منتظر می ماند تا زنگ درخانه او به صدا درآید و میهمان عزیزش وارد شود یک لحظه آرام وقرار ندارد او عاشق میهمان اش است

پس به کوچک ترین نشانه ها توجه می کند به صدای ماشین ها و یا هرآنچه که ممکن است نشانی از دوست بدهد

و میهمان وارد می شود او با حقیقت مطلق روبه رو می شود چشمانش باور می کند راستی را و بهت و وهم از میان برمی خیزد دوئی از میان می رود و وحدتی بی مانند رخ می دهد خود را فراموش می کند چرا که عزیزترین میهمان وارد کلبه او شده است   

 

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.

و این دیدار در تنهایی رخ می دهد او می داند خیلی کوچک است او باید به خدمت دوستش می رفت اما او از روی لطف و کرم خویش به کلبه تنهایی او آمده پس او در تنهایی خویش باید این راز را در خویش پذیرا شود و جشن بگیرد نکته مهم این است که این اتصال در اکثر موارد در تنهایی رخ می دهد به همین دلیل خلوت کردن با دل خود امری بسیار مهم و ضروری است زیرا باغ خیال و دروازه های واقعیت در این زمان گشوده می شود

و وقتی خلوص به بالاترین سطح خود می رسد داخل متن وجود او  آبشار نور و روشنایی جریان می یابد و خلوت تبدیل به ارتباطی پاک می شود با خداوند بزرگ و اقیانوسی با آن عظمت قطره کوچک و حشره ای تنها را در خود فرو می برد و اتحاد .

 

۰۷/۰۲/۸۶سیامک حبیبی 

چهارشنبه 5 اردیبهشت1386
سهراب سپهری و مرغ معما ...  

 

 سهراب سپهری مرغ معما

 

مرغ معما

 

دیرزمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست

نیست هم آهنگ او صدایی رنگی

چون من دراین دیار تنها تنهاست

 

گرچه درونش همیشه پرهیاهوست

مانده براین پرده لیک صورت خاموش

روزی اگر بشکندسکوت پر از حرف

بام و در این سرای می رود از هوش

 

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا

قالب خاموش او صدایی گویاست

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار

پیکر او لیک سایه – روشن رویاست

 

رسته زبالا و پست بال و پر او

زندگی دورمانده : موج سرابی

سایه اش افسرده بر درازی دیوار

پرده دیوار وسایه : پرده خوابی

 

خیره نگاهش به طرح های خیالی

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست

دارد خاموشی اش چو با من پیوند

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست

 

ره به درون می برد حکایت این مرغ

آنچه به دل نیاید خیال فریب است

دارد با شهرهای گمشده پیوند

مرغ معما در این دیار غریب است

 

معمای بزرگی در دل و جان همه هست معمای هستی، هستی چیست چه می تواند باشد او هیچ مطلق است یک هیچ بزرگ همه نام او را   می دانند ولی از او هیچ نمی دانند و او تنهاست بدون هیچ یاری  که به بزرگی او باشد معمای بزرگی است که در ذهن نمی گنجد .

او تنهاست و دراین خلوت صمیمی به دنبال معمای هستی است و هیچ کسی را که به مانند او باشد نمی شناسد زیرا عده ی زیادی از مردم در هیاهوی هستی در کوچه ها بازار ها در پی یافتن چیزهایی هستند که او با آن ها هیچ احساس صمیمتی نمی کند بنا براین او تنهاست زیرا زبان وکلام او متفاوت با دایره لغات مردم است او در میان میدان جهان احساس تنهایی می کند

گرچه سکوت کرده است و لب نمی گشاید به تفاوت هایی که میان او و

دیگران است اما در دلش هیجان و شور تغییر موج می زند زیرا او در سکوت تنهایی اش دست در دست حجم بزرگ نور نهاده است و ابعاد هستی را از دیدگاهی آزاد و روشن می بینداو در عشقی عمیق غوطه ور است و مستغرق دریای عشق نامتناهای است و او لب از لب نمی گشاید زیرا که می داند اگر سخنی از این راز بزرگ را با مردم و در و دیوار

و هر چه که دراین جهان است به میان آورد زمین وزمان به هم خواهد ریخت و همه چیز زیر و رو  خواهد شدزیرا که قدرت پذیرش حجم بی نهایت در وجود هرکسی نیست و فقط آنان که مراقبه و عبادت می کنند دروازه های شعورشان به سوی هستی بی نهایت گشوده خواهد شد  پس باید سکوت کرد ونظاره گر مردم در بازار جهان باشد 

و سکوت هر چهار جهت ذهن را در می نوردد ولی تنهایی او متبرک شده با خلوت خاصی که دل از او ربوده است

تمام وسعت وجود چنین شخصی سرشار از برکت است و نیازی نیست حتی کلامی به زبان آورد و مشتاقان الهی همدیگر را خوب می شناسند زیرا طعم و رنگ نگاهشان متفاوت از تمام مردمان جهان است می توان آنها را شناخت از نگاهشان می توان فهمید که چه هلهله و شادی عظیمی در سینه آنان جاری است

آنان آزاد هستند و آزادی را جشن می گیرند زیرا که هیچ نیرویی نمی تواند آنان را دربند بکشد زیرا دل بسته خاک و لذت زندگی نیستند آنها خوب می دانند مسافری بیش نیستند پس دچار وهم و وسوسه دنیا نمی شوند و فقط در آن سیر وسلوک می کنند

داستان اسکندر

در زمان لشکرکشی اسکندر به هند به او خبر دادند گیاهی در کوههای هند می روید که هر که از آن بهره گیرد به جاودانگی و بی مرگی نائل خواهد شد او عده ای از سپاهیان خویش را گسیل داشت تا گیاه را بیابند سپاهیان هرچه که از مردم می پرسیدند نتیجه نگرفتند و کسی حتی کوهی که در آن گیاه می روید را به سپاهیان نشان نداد البته اکثر مردم هم متعجب می شدند عاقبت یک نفر فهمید سپاهیان اسکندر در پی چه چیزی می گردند او آنها را به سمت رودخانه ای هدایت کرد که در کنار آب پیر مردی نشسته بود

سپاهیان به پیرمرد گفتند با ما بیا اسکندر تو را احضار کرده است اما پیر مرد امتناع کرد سرباز به او گفت اگر با ما نیایی تو را خواهیم کشت پیر مرد در جواب گفت اگر می توانید حتماٌ این کار را بکنید سربازان از ترس این که مبادا مشکلی پیش نیاید به پیش اسکندر برگشتند وبه او گفتند که ما پیر مردی را پیدا کرده ایم که پاسخ مشکل شماست اما فقط یک مشکل وجود دارد و آن این است که او به ما گفت اسکندر باید به خدمت من بیاید

اسکندر به پیش پیر مرد می رود می بیند که او کنار رودخانه با لباسی مندرس نشسته است به او می وگوید تو هیچ می دانی من اسکندر جهان گشا هستم به من احترام بگذار اما پیر مرد هیچ توجهی نمی کند

اسکندر شمشیر را می کشد می گوید من الان تو را خواهم کشت پیرمرد در جواب به اسکندر گفت بنشین و گوش کن تو نمی توانی مرا بکشی زیرا که هیچ روحی نه می میرد نه زنده می شود همیشه بوده و خواهد ماند

پس تو نمی توانی مر ابکشی من هیچ وحشتی از کار تو ندارم اسکندر با پاسخی متفاوت مواجه شده بود و بعد دید که قدرت واقعی از آن کسانی که به سر منشاء اصلی متصل اند و رفت

 

حال که این اتصال و وصل رخ داده دیگر منتظر هیچ کس نخواهد بود زیرا شیرین ترین گفتگوی بی کلام در جریان است و هیچ کلامی قدرت شرح این حکایت را ندارد و دیگر با کل جهان یکی شده است

و این مرغ دل که بی تاب بر درخت اندیشه نشسته حکایت دلی است که هوس پرواز دارد و هر آنچه را که با آن واقعیت نزدیکی ندارد فریب می داند پس هیچ وقت گرفتار نمی شود زیرا که آزاد است و چشمانش زیر و بم حرکات را خوب می بیند و خود را کنار می کشد از آلودگی ها او می داند که مرغ کدام باغ است او می داند از کجا آمده اما نمی تواند برگردد زیرا مسیر بازگشت در توان او نیست اما نقش هایی از آن باغ در ذهن اش است و جایگاه واقعی خود را شناخته او بی تاب باغ خویش است او می داند متعلق به این جا نیست و دراین دیار غریب است پس دل از خیال فریب بر می دارد و منتظر می نشیند او خوب می داند مسافر است و مسافر هیچ وقت نباید به مکانی که مسافرت کرده دل ببندد .

  

 

05/02/85

                                                                                          سیامک حبیبی

 

دوشنبه 3 اردیبهشت1386
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  

سهراب سپهری مولانای عصر فولاد

 

 

او پا به عرصه هستی نهاد و نشان داد در عصر فلزات سخت هنوز انسان می تواند زیبا باشد و نه تنها می تواند عاشق هم نوع های خود و نسل بشری باشد بلکه می تواند با تمام جلوه های هستی ارتباطی پاک برقرار کند او زیبا زندگی کرد وقلم را برداشت و بر صفحات زندگی نقش های زیبا به یادگار نهاد هر چند که دلتنگ بود هر چند که زندگی آن گونه که آرزو داشت باشد نبود

هرچند که از قفس زندگی و زندان تن در رنج بود اما او می خواست تمام بند بند وجودش زیبا باشد و زیبایی زندگی را جشن بگیرد او فراتر از کلمات و رنگ ها زندگی کرد او شبیه هیچ کس بود .

تنها بود در زندگی در شعرش در نقاشی هایش در همهمه زندگی گم نشد خود را درکوچه پس کوچه و خیابان ها نه تنها گم نکرد بلکه دوباره کشف کرد او با خود اصیل اش روبه رو شد بی آن که واهمه ای داشته باشد از این به چالش کشیدن خویش .

او دست به کاری ابدی زد کشفی دوباره و بی مانند او موجودیت واقعی خود را شناخت و آگاهانه زیست زیرا مقصد ومقصود خود را می شناخت

به راه اش اطمینان داشت زیرا به مطمئن ترین پایگاه جهان قلبش را گره زده بود او مومن بود به تمام هستی و تمام آیه های هستی را می پرستید زیرا که او در او ذره ذره حل می شد

او خوب می دانست و خوب درک می کرد احساس لطیف یک پرنده را و خوب می شناخت گوهر پاک حقیقت را او با واژه عشق به خوبی آشنا بود

زیرا عشقی بی نظیر در سینه داشت سینه اش در آن آتش جانانه در حال سوختن بود

قلبش همچون یک گنجشک می تپید در خلوت شبانگاهانی که هیچ وقت نمی توانست در آن احساس تنهایی کند و شوق حضوری پاک همیشه به دفتر شعرش شعور و جانی پرطراوت می بخشید او بی مانند بود او تفسیر تازه ی زندگی بود

از رودخانه قلبش آبشار شوق الهی جاری بود و در آن خلوت پاک غوطه ور بود او عین واژه لطافت لطیف بود و به نرمی بر جاده های عرفان الهی قدم می گذاشت و بی تاب بود برای پریدن او عاشق پرواز بود و عاقبت پرواز را جشن گرفت و از قفس تن و زندان دنیا سمت واژه ی نور پرید او مرغ مهاجر بود

 

 

 

 

سیامک حبیبی 03/02/85

   

 

یکشنبه 2 اردیبهشت1386
سهراب سپهری عارف قرن جدید ...  

سهراب سپهری عرفان  و  مدیتیشن

 

 

در قیر شب

 

 

دیرگاهی است دراین تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مر امی خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

در ودیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

نفس آدم ها

سربسر فسرده است

روزگاری است دراین پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هرچه تلاش

او به من می خندد

 

نقشه هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این تاریکی

دست ها پاها در قیر شب است

 

سالیان درازی است که انسان تنهاست و در تنهایی کنج دل خویش به سر می برد و این تنهایی از آغاز هستی اش همراه اوست و این تنهایی همیشه همراه او بوده و خواهد ماند حال پرسش اساسی طرح می گردد  تنهایی

برای هرکسی تنهایی معنای خاص و ویژه خود را دارد هرکس تنهایی را به شیوه خود تفسیر می کند و با دستهای خود تنهایی را لمس می کند و لحظه ها و دقایق زندگی را به شیوه خاص دل خود رنگ می زند.

و تنها قلم را بر می دارد و بر دفتر روح خویش رنگ و روشنی می زند هرکس با شرایط خود وبا توجه به درون مایه ای که دارد از رنگ ها استفاده می کند و شوق و شعف و عشق و در ک واحساس خود را بر کالبد زندگی می ریزد

هر رنگ بیانی واشاره ای به هستی دارد و هررنگ موج خاص خود را دارد و دارای حرارت و ویژگی متمایزی می باشد و البته سکوت بر تنهایی نازل می شود و به تنهایی رنگ واقعی می بخشد و حال این سکوت با تفکری ناب همراز و همراه می گردد و زلزله ای تمام عیار نازل می شود بر وسعت بی اندازه ی روح و تمام موجودیت اورا در هم می ریزد و تمام پیش ساخته های ذهنی فکری و فرهنگی او را درهم می شکند ومتلاشی می کند و پوسته خام خیالات و پرده اوهام از چهره فرو       می ریزد و تنهایی و تفکر دراین جایگاه مترادف هم هستند ودر این بین زمان زاده   می شود زمانی برای به خود رسیدن و دیدن آنچه در که ازدحام زندگی قابل رویت نیست زمان شناسایی خویش می شود و تنهایی میوه نارسیده ای است هنگامی   

که با تفکر و مراقبه همراه می گردد به بلوغ می رسد و میوه اش انسان تازه ای است