سهراب سپهری مرغ معما
مرغ معما
دیرزمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی رنگی
چون من دراین دیار تنها تنهاست
گرچه درونش همیشه پرهیاهوست
مانده براین پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکندسکوت پر از حرف
بام و در این سرای می رود از هوش
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه – روشن رویاست
رسته زبالا و پست بال و پر او
زندگی دورمانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار وسایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه به دل نیاید خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما در این دیار غریب است
معمای بزرگی در دل و جان همه هست معمای هستی، هستی چیست چه می تواند باشد او هیچ مطلق است یک هیچ بزرگ همه نام او را می دانند ولی از او هیچ نمی دانند و او تنهاست بدون هیچ یاری که به بزرگی او باشد معمای بزرگی است که در ذهن نمی گنجد .
او تنهاست و دراین خلوت صمیمی به دنبال معمای هستی است و هیچ کسی را که به مانند او باشد نمی شناسد زیرا عده ی زیادی از مردم در هیاهوی هستی در کوچه ها بازار ها در پی یافتن چیزهایی هستند که او با آن ها هیچ احساس صمیمتی نمی کند بنا براین او تنهاست زیرا زبان وکلام او متفاوت با دایره لغات مردم است او در میان میدان جهان احساس تنهایی می کند
گرچه سکوت کرده است و لب نمی گشاید به تفاوت هایی که میان او و
دیگران است اما در دلش هیجان و شور تغییر موج می زند زیرا او در سکوت تنهایی اش دست در دست حجم بزرگ نور نهاده است و ابعاد هستی را از دیدگاهی آزاد و روشن می بینداو در عشقی عمیق غوطه ور است و مستغرق دریای عشق نامتناهای است و او لب از لب نمی گشاید زیرا که می داند اگر سخنی از این راز بزرگ را با مردم و در و دیوار
و هر چه که دراین جهان است به میان آورد زمین وزمان به هم خواهد ریخت و همه چیز زیر و رو خواهد شدزیرا که قدرت پذیرش حجم بی نهایت در وجود هرکسی نیست و فقط آنان که مراقبه و عبادت می کنند دروازه های شعورشان به سوی هستی بی نهایت گشوده خواهد شد پس باید سکوت کرد ونظاره گر مردم در بازار جهان باشد
و سکوت هر چهار جهت ذهن را در می نوردد ولی تنهایی او متبرک شده با خلوت خاصی که دل از او ربوده است
تمام وسعت وجود چنین شخصی سرشار از برکت است و نیازی نیست حتی کلامی به زبان آورد و مشتاقان الهی همدیگر را خوب می شناسند زیرا طعم و رنگ نگاهشان متفاوت از تمام مردمان جهان است می توان آنها را شناخت از نگاهشان می توان فهمید که چه هلهله و شادی عظیمی در سینه آنان جاری است
آنان آزاد هستند و آزادی را جشن می گیرند زیرا که هیچ نیرویی نمی تواند آنان را دربند بکشد زیرا دل بسته خاک و لذت زندگی نیستند آنها خوب می دانند مسافری بیش نیستند پس دچار وهم و وسوسه دنیا نمی شوند و فقط در آن سیر وسلوک می کنند
داستان اسکندر
در زمان لشکرکشی اسکندر به هند به او خبر دادند گیاهی در کوههای هند می روید که هر که از آن بهره گیرد به جاودانگی و بی مرگی نائل خواهد شد او عده ای از سپاهیان خویش را گسیل داشت تا گیاه را بیابند سپاهیان هرچه که از مردم می پرسیدند نتیجه نگرفتند و کسی حتی کوهی که در آن گیاه می روید را به سپاهیان نشان نداد البته اکثر مردم هم متعجب می شدند عاقبت یک نفر فهمید سپاهیان اسکندر در پی چه چیزی می گردند او آنها را به سمت رودخانه ای هدایت کرد که در کنار آب پیر مردی نشسته بود
سپاهیان به پیرمرد گفتند با ما بیا اسکندر تو را احضار کرده است اما پیر مرد امتناع کرد سرباز به او گفت اگر با ما نیایی تو را خواهیم کشت پیر مرد در جواب گفت اگر می توانید حتماٌ این کار را بکنید سربازان از ترس این که مبادا مشکلی پیش نیاید به پیش اسکندر برگشتند وبه او گفتند که ما پیر مردی را پیدا کرده ایم که پاسخ مشکل شماست اما فقط یک مشکل وجود دارد و آن این است که او به ما گفت اسکندر باید به خدمت من بیاید
اسکندر به پیش پیر مرد می رود می بیند که او کنار رودخانه با لباسی مندرس نشسته است به او می وگوید تو هیچ می دانی من اسکندر جهان گشا هستم به من احترام بگذار اما پیر مرد هیچ توجهی نمی کند
اسکندر شمشیر را می کشد می گوید من الان تو را خواهم کشت پیرمرد در جواب به اسکندر گفت بنشین و گوش کن تو نمی توانی مرا بکشی زیرا که هیچ روحی نه می میرد نه زنده می شود همیشه بوده و خواهد ماند
پس تو نمی توانی مر ابکشی من هیچ وحشتی از کار تو ندارم اسکندر با پاسخی متفاوت مواجه شده بود و بعد دید که قدرت واقعی از آن کسانی که به سر منشاء اصلی متصل اند و رفت
حال که این اتصال و وصل رخ داده دیگر منتظر هیچ کس نخواهد بود زیرا شیرین ترین گفتگوی بی کلام در جریان است و هیچ کلامی قدرت شرح این حکایت را ندارد و دیگر با کل جهان یکی شده است
و این مرغ دل که بی تاب بر درخت اندیشه نشسته حکایت دلی است که هوس پرواز دارد و هر آنچه را که با آن واقعیت نزدیکی ندارد فریب می داند پس هیچ وقت گرفتار نمی شود زیرا که آزاد است و چشمانش زیر و بم حرکات را خوب می بیند و خود را کنار می کشد از آلودگی ها او می داند که مرغ کدام باغ است او می داند از کجا آمده اما نمی تواند برگردد زیرا مسیر بازگشت در توان او نیست اما نقش هایی از آن باغ در ذهن اش است و جایگاه واقعی خود را شناخته او بی تاب باغ خویش است او می داند متعلق به این جا نیست و دراین دیار غریب است پس دل از خیال فریب بر می دارد و منتظر می نشیند او خوب می داند مسافر است و مسافر هیچ وقت نباید به مکانی که مسافرت کرده دل ببندد .
05/02/85
سیامک حبیبی