تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
جمعه 6 مهر1386
ملا نصرالدین......... ...  
 

ملا نصرالدین در ادبیات

خر طلبکار

 

دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش می شناختند متوجه شدند که روز به روز

ضعیف تر می شود یک روز به ملا گفتند : ملا مگر به خرت غذا نمی دهی که این

 قدر لاغر و ضعیف شد ؟

 ملا گفت : چرا ، شبی دو من جو از من جیره می گیرد

دوستانش گفتند : پس چرا این قدر لاغر شده ؟

ملانصرالدین گفت : هی بسوزه پدر نداری بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من

طلب کاراست                  .

 

بی پولی ملا

 

روزی ملا نصرالدین خیلی بی پول شده بود . افسار خرش را گرفت و رفت تا آن

را بفروشد زن ملا با ناراحتی گفت : چه کار می کنی ملا ، اگر خرت بفروشی

با چی می خواهی زن و بچه ات را سیر کنی ؟

ملانصرالدین گفت : اصلاً نگران نباش من فکر همه جا را کرده ام قیمتی برای آن

تعیین می کنم که هیچ کس نتواند آن را بخرد              .

 

اذان گفتن ملا

 

روزی ملا نصرالدین در حالی که می دوید اذان می گفت : مردم گفتند :چرا یک

جا نمی ایستی تا اذان بگویی ؟ گفت : می خواهم بدانم وقتی اذان می گویم صدایم

تا کجا می رود .

شنبه 24 شهریور1386
ملا نصرالدین......... ...  
 

 

ملای زرنگ

 

روزی چندبچه ی شیطان در کوچه ای سرگرم بازی بودندکه چشمشان به ملانصرالدین افتاد بچه ها

 

باهم قرارگذاشتند که به هر دوز و کلکی شده کفش های ملا را بدزدند . بعد رفتندکناردرخت ایستادند

 

به طوری که ملا بشنود گفتند : همه اهل محل می گویند تا حالا هیچ مردی نتوانسته از این درخت بالا

 

برود . ملا جلو رفت و نگاهی به درخت انداخت و گفت : این که کاری ندارد من خیلی راحت می توانم

 

از آن بالا بروم بچه ها گفتند :اگرراست می گویی برو بالا ببینیم . ملا کفش هایش را درآورد و گذاشت

 

زیر بغلش وشروع کرد ازدرخت بالا رفتن  بچه ها گفتند : ملا !چرا کفش هایت را باخودت می بری ؟

 

ملا جواب داد : شاید آن بالا جایی بود که لازم شد کفش بپوشم .

 

اختلاف رنگ

 

روزی مردی که موهایی مشکی وریش سفیدی داشت وارد مجلسی شد که اتفاقاً ملانصرالدین هم درآن

 

حضورداشت . از ملا درباره اختلاف رنگ میان ریش و موهای آن مرد سوال کردند .

 

ملا جاب داد : سیاهی موی سروسفیدی ریش او نشان می دهد که مغزش کمتراز چانه اش کار کرده است

چهارشنبه 7 شهریور1386
ملا نصرالدین......... ...  
 

 

احمق تر از ملا

 

 

ازملا پرسیدند : در دنیا احمق تر از خودت  دیده ای ؟

 

ملانصرالدین گفت : آری ، روزی می خواستم برای اتاق خودم  در  بسازم استاد

 

نجاری آوردم و  از او خواستم در را برایم بسازد اما نجار هیچ وسیله ای  برای

 

اندازه گرفتن نداشت ، بنا براین دستهایش را باز کرد واندازه دررا گرفت وهمان

 

طور با دست های باز به سمت مغازه رفت .

 

در راه سرش را بالا گرفته بود که کسی به او نخورد تا مبادا اندازه او به هم

 

بخورد همانطورکه سرش بالا بود درون چاهی افتاد . مردم بالای سر او آمدند

 

 و گفتند دستت را بده تا کمک ات کنیم وتورا ازچاه بیرون بیاوریم . نجار گفت

 

دستم را نگیرید که اندازه خراب می شود ریشم را بگیرید  و مرا بیرون بیاورید

 

من آن نجار را احمق تراز خودم دیدم 

 

جمعه 2 شهریور1386
ملا نصرالدین......... ...  

 

بهشت و جهنم

 

یک روز حاکم از ملا پرسید : تا چه وقت انسان می زاید و می میرد ؟

 

ملا نصرالدین جواب داد : تا وقتی که بهشت و جهنم پرشود .

 

خانه

 

روزی از ملا پرسیدند : قبل از خلقت آسمان و زمین ، ملائک کجا بودند ؟

 

ملا پاسخ داد : سرخانه زندگیشان .

 

جایگاه حاکمان

 

روزی در مجلسی حاکم از ملا نصرالدین پرسید : می دانی آن دنیا جای من کجاخواهد بود ؟

 

ملانصرالدین گفت : البته که می دانم ! جای حضرت والا در پیش فرعون و

 

 نمرود و شداد است آن هم در بهترین نقطه جهنم .

 

خواب شیطان

 

روزی مردی پیش ملا رفت و گفت : دیشب خواب شیطان را دیده ام و خیلی می ترسم .

 

ملا گفت : بگو ببینم چه شکلی بود ؟

 

مرد گفت : در ست عین خر

 

ملا جواب داد : نترس ، شیطان نبوده به احتمال زیاد از سایه خودت ترسیده ای .

 

شنبه 6 مرداد1386
حکایتی از ملانصر الدین ......... ...  
 

 

نیکو صورت

 

پسر کوچک ملا نصرالدین از خانه بیرون آمد

یکی از دوستان سراغ ملا را گرفت و گفت : پدرت کجاست ؟

پسر جواب داد : در خانه است و به خدا دروغ می گوید .

پرسید : مگر چه می گوید ؟

پسر گفت : راستش پدرم از صبح تا حالا آینه در دست گرفته است و در آن صورت خود را   می بیند و می گوید : خدایا شکرت که سیرت و صورت مرا نیکو آفریدی !

 

خر گمشده

ملانصرالدین ده تا خر داشت . روزی سوار یکی از آنها شد وبقیه خرهایش را شمرد . اما هر چه می شمرد می دید یکی از آنها کم است .بالاخره جند باری هی سوار شد و هی پیاده شد و عاقبت از روی خرپایین آمد و گفت : خر سواری به گم شدن خر نمی ارزد .

 

دوشنبه 18 تیر1386
حکایتی از ............ ...  
 

 

پسر نااهل

 

روزی ملانصرالدین پسرش را سرزنش کرد و گفت : پسر دست از این کارهایت بردار و شب ها زودتر به خانه بیا . وقتی که من به سن و سال و تو بودم اگر یک شب دیر به خانه می آمدم پدرم کاری می کردم که صد بار بگویم غلط کردم .

پسر ملا گفت : از این قرار پدر شما خیلی آدم سنگ دلی بوده است .

ملانصرالدین عصبانی شد وفریاد کشید : خفه شو پدر من از پدر احمق تو هزار مرتبه بهتر ومهربان تر بود.

 

خواب ناز

 

شبی خانه ملا نصرالدین آتش گرفت و زنش در آتش سوخت . یکی از دوستان ملا برای دلداری پیش ملا رفت و به او گفت : ملا به هیچ طریقی نمی توانستی زنت را نجات بدهی ؟

ملانصرالدین

گفت : چرا ! اما چون تازه به خواب ناز رفته بود دلم نیامد بیدارش کنم .  

 

یکشنبه 17 تیر1386
حکایتی از ............ ...  
 

 

قصاص قبل از جنایت

 

ملانصرالدین کوزه ای دست دخترش داد وکشیده ای به گوشش زد و گفت : برو سرچشمه آب بیاور.

دختر بیچاره گریه کنان رفت . از ملانصرالدین پرسیدند : چراطفل معصوم را بیخودی زدی ؟

ملا گفت : او را زدم که کوزه را نشکند . چون بعد از شکستن کوزه نتیجه ای عاید من نمی شود .

 

تعریف ملا

 

ملا نصرالدین گاوی داشت .هرکاری کرد که آن را بفروشد خریداری پیدا نشد .دلالی به او گفت : گاو را به من بده برایت می فروشم .

دلال گاو را به بازار برد و گفت : این گاو شش ماه آبستن است .

مردی رسید و خوشحال و راضی گاو را خرید و برد.

چند روز بعد برای دختر ملا خواستگار آمد ملا برای اینکه از دخترش تعریف کرده باشد و هم زود تر از شر دخترش خلاص شود گفت : دختر من هم خوشگل است هم اخلاق خوبی دارد تازه آبستن هم است .

 

جمعه 15 تیر1386
حکایتی از ملانصر الدین ......... ...  

 

 

 

تلا فی

 

روزی دختر ملا نصر الدین گریه کنان آمد پیش پدرش وگفت : شوهرم کتک مفصلی به من زد و مرا از خانه بیرون کرد.

ملا نصر الدین بی معطلی چوبی برداشت و حسابی دخترش را کتک زد

وگفت: حالا برو به شوهرت بگو اگر تو دختر مرا کتک زدی، من هم به تلافی آن زنت را خوب سر حال آوردم

 

 حرف حساب

 

روزی ملا نصر الدین به خانه یکی از تجار شهر رفت و خواست او را ببیند نوکر تاجر گفت: آقا خانه نیست

 

روز بعد، همان تاجر به طور تصادفی کارش به ملا نصرالدین افتاد، رفت در خانه ی ملا را زد.

ملا نصرالدین از پشت در گفت :من خانه نیستم  آقا!

تا جر گفت شوخی نکن ملا !خودت هستی؟

ملا گفت خودت شوخی نکن.من دیروز حرف نوکر بی قابل تو را باور کردم و تو امروز حرف من را باور نمی کنی؟

جمعه 25 خرداد1386
ملا نصرالدین ...  

خر ملا

ملا روزی سوار خر بود ناگهان خر به سمت دیگری او را برد و به سرعت می دوید

یکی ملا را دید ملا جان کجا می روی ؟

ملا گفت : گویا کاری برای خرم پیش آمده .

 

دزد خانه ملا

شبی دزدی به منزل ملا آمد وبه دنبال اثاثیه می گشت با خود ببرد

ملا از جا بلند شد وگفت : ای بیچاره دنبال چه می گردی دراین تاریکی ، من در روز روشن هر چه دنبال اش می گردم پیدا نمی کنم .            

چهارشنبه 16 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

صدای خر

ملا سکه طلایی در دست داشت ومشغول بازی کردن با سکه بود که شخصی که شنیده بود ملا مرد ابلهی است پیش آمده وگفت : اگر این سکه را به من بدهی در مقابل هشت سکه زرد مسی به تو می دهم .

ملا گفت : به شرطی این کار را می کنم که تو سه بار مثل خر عرعر کنی

آن شخص طماع سه بار عر عر کرد .

ملا گفت : عجب خری هستی تو با این خریت فرق طلا ومس را فهمیدی اما من  نفهمیده ام  که طلا را نباید با پول مسی عوض کنم .

 

اشتباه عزرائیل

 

ملا حالش خیلی بد بود و امیدی به بهبودی نداشت ، زنش را صدا کرد و گفت : این دم آخر دلم می خواهد که بهترین لباس هایت را بپوشی و هر چه طلاداری به خودت آویزان کنی و بالای سر من بنشینی .

زن که منتظروصیت ملا بود گریه کنان گفت : ملا این چه کاری است که ازمن می خواهی من حق ناشناس نیستم که دراین شرایط خودم را بزک کنم .

ملا گفت : اشتباه کردی عزیزم . هدف من این است که وقتی عزرائیل آمد و تو را بزک کرده دید ازمن دست بردارد و به سراغ تو بیاید .

دوشنبه 14 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

با عمامه خواندن

 

ارمنی بیسوادی برای خواندن کاغذی که به زبان ارمنی نوشته شده بود پیش ملا آمد تاآن را برایش بخواند .

ملا گفت : من خواندن این خط را نمی دانم . ارمنی به ملا نگاه کرد و با غضب گفت : پس این عمامه به این بزرگی را چرا به سرت گذاشتی که حتی خواندن ساده را نمی دانی ؟

فوری ملا عمامه را برداشت و بسر ارمنی گذاشت و گفت : اگر عمامه سواد خواندن ارمنی می آورد بفرما سر خودت باشد.

 

پنجشنبه 10 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

نشانه گیری

 

روزی  سرشناس ترین افراد شهربا حاکم دربیرون شهر مشغول تیراندازی بودند . حاکم دستور داد همه ی حضار هنر خود را نشان دهند.

نوبت ملا که شد تیری را در کمان گذاشته و رها کرد و چون تیر به هدف نخورد .

گفت : پدرم این طور تیر اندازی می کرد

باردوم انداخت . به هدف نخورد . گفت : برادرم هم همینطور می انداخت

بارسوم اتاقاً تیر به هدف خورده گفت : خودم همیشه اینطور تیر می اندازم .

 

دانه دانه خوردن

 

دریک مهمانی ملا خوشه انگور برداشته ویکراست به دهان گذاشت .

گفتند : افراد متمدن وبا شخصیت انگور را دانه دانه می خورند .

ملا گفت : آن چیزی را که دانه دانه می خورند بادمجان است نه انگور. 

چهارشنبه 9 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

سوزاندن دل

روزی ملا در منزل یکی از دوستاش ممان بود ، صاحبخانه کره وعسل ونان فراوان برای ملا آورد .

ملا مقداری ازه و عسل را با نان خورد وباقیمانده عسل را شروع کرد به لیسیدن .

میزبان گفت : ملا جان عسل خالی دلتان را می سوزاند ، نخورید .

ملا در حالی که ته کاسه را با انگشت پاک می کرد گفت : خدا می داند دل چه کسی را می سوزاند .

 

سیامک حبیبی

 

سه شنبه 8 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

ملا نصرالدین

 

شک وتردید

یکی از بزرگان شهر به اظهار لطف می نمود وخود را مشتاق پذیرایی از وی نشان می داد روزی ملا تصمیم گرفت  که به خانه آن مرد برود در راه مرد را کنارپنجره منزلش دید ولی آن مرد به مجرد دیدن ملا سرش را بلافاصله کنارکشید و زمانی که ملا درب منزل آن مرد را زد خدمتکاردر را باز کرد .

ملاپرسید : آقا تشریف دارند؟

خدمتکار جواب داد: خیر، بیرون رفته اند ولی اگر بفهمند که شما آمدید وایشان نبودند بی اندازه ناراحت می شوند .

ملا گفت : بسیار خوب ، وقتی تشریف آوردند از قول من به ایشان بگویید که ازاین به بعد هر وقت می خواهند تشریف ببرند یادشان باشد که سرشان را پشت پنجره جا نگذارند که باعث  شک و تردید می شود

 

تعارف ملا

ملا در کنار مزرعه اش نشسته بود سواری از آنجا می گذشت ملا گفت : بفرمایید وناهار را میهمان ما باشید . سوار به مجرد تعارف ملا از اسب پیاده شد و پرسید : میخ افسارم را کجا بکوبم ؟

ملا که فکر نمی کرد تعارف اش به نتیجه برسد گفت : به سر زبان بنده