ملا نصرالدین در ادبیات
خر طلبکار
دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش می شناختند متوجه شدند که روز به روز
ضعیف تر می شود یک روز به ملا گفتند : ملا مگر به خرت غذا نمی دهی که این
قدر لاغر و ضعیف شد ؟
دوستانش گفتند : پس چرا این قدر لاغر شده ؟
ملانصرالدین گفت : هی بسوزه پدر نداری بیچاره خرم جیره یک ماهش را از من
طلب کاراست .![]()
بی پولی ملا
روزی ملا نصرالدین خیلی بی پول شده بود . افسار خرش را گرفت و رفت تا آن
را بفروشد زن ملا با ناراحتی گفت : چه کار می کنی ملا ، اگر خرت بفروشی
با چی می خواهی زن و بچه ات را سیر کنی ؟
ملانصرالدین گفت : اصلاً نگران نباش من فکر همه جا را کرده ام قیمتی برای آن
تعیین می کنم که هیچ کس نتواند آن را بخرد .![]()
اذان گفتن ملا
روزی ملا نصرالدین در حالی که می دوید اذان می گفت : مردم گفتند :چرا یک
جا نمی ایستی تا اذان بگویی ؟ گفت : می خواهم بدانم وقتی اذان می گویم صدایم
تا کجا می رود .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
