تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
پنجشنبه 6 تیر1387
سمت روشن دوست ...  

درسهایی برای آگاهی

 اشراق و سمت روشن دوست

 

کسانی که خدا را به فراموشی سپرده اند مسلما ً گیج و سرگشته اند ولی آنان که در آگاهی به خدا هستند دچار چنین مصیبتی نمی شوند .

 

وقتی انسان با دانش زایل کننده جهل به اشراق دست یافت آنگاه همان گونه که خورشید همه چیز را روشن می کند دانش او نیز حقیقت همه چیز را نمایان می سازد .

 

هنگامی که شعور ، ذهن ، ایمان و پناه انسان ، همگی معطوف خداوند متعال می شود ، آنگاه از طریق دانش کامل تمامی شک و تردیدها کاملا ً پاک می گردد و بدین سان مستقیما ً در راه رهایی گام بر می دارد .

سه شنبه 6 فروردین1387
سالروز تولد دو پیامبر بزرگ ...  

سال روز تولد زرتشت اسپنتمان

خوردادو فروردین ماه

 

در چنین روزی در زمان فرمانروایی لهراسب اشو زرتشت در خانه پدرش در کنار رود درجی که به دریای چی چست (ارومیه ) می ریخت با چهره نورانی از مادرش دغدو زاده شد در زمان پادشاهی گشتاسب کیانی از جانب اهورامزدا به پیامبری برگزیده شد.

 

17 ربیع الاول سالروز ولادت حضرت محمدمصطفی

 

 

در17 ربیع الاول سال عام الفیل محمد (ص) به دنیا آمد نام مادرش آمنه و نام پدرش عبداله بود

و در چهل سالگی از سوی خداوند بزرگ به پیامبری برگزیده شد  

  

شنبه 11 اسفند1386
عشق و عرفان ...  

 

 

بودای خندان

 

داستان های عارفانه         سخنان عاشقانه

داستان سه عارف چینی

هیچ کس اسم این سه عارف را نمی داند آنها فقط به سه قدیس خندان معروف بودند برای این که هرگز کاری جز این انجام نمی دادند آنها فقط می خندیدند .....

خندان از شهری به شهر دیگر می رفتند .... در بازار می ایستادند و قهقهه سر   می دادند طوری که همه مردمی که در بازار حضور داشتند از فروشندگان و مغازه داران گرفته تا خریداران کار خود را رها می کردند و دور آنها جمع می شدند این سه نفر واقعاً زیبا بودند طوری می خندیدند که شکم هایشان بالا و پایین می رفت .

آن وقت این حالت مسری می شد و دیگران هم شروع به خندیدن می کردند . کل بازار می خندید آنها کیفیت بازار را تغییر داده بودند . اگر کسی می گفت : چیزی به ما بگویید آنها جواب می دادند ما چیزی برای گفتن نداریم ما فقط می خندیم و کیفیت را تغییر می دهیم بازاری که تا دقایقی قبل ازاین مکانی زشت بود و مردم حاضر دران فقط به پول فکر می کردند و برای آن حرص می ردند در چنین مکانی ناگهان سر و کله سه مجنون پیدا می شد که با خندهای خود ماهیت حاکم بر بازار را متحول می کردند .

حالا دیگر هیچ کس در فکر خرید و فروش نبود هیچ کس دیگر حرص نمی زد طمع از ذهن مردم رخت بربسته بود آنها می خندیدند و اطراف این سه مجنون پایکوبی می کردند . برای چند لحظه درهای دنیایی نو به روی آنها گشوده می شد .

آن سه عارف همه جای چین را زیر پا گذاشتند تا اینکه به مردم کمک کنند که بخندند .

تا اینکه عاقبت در دهکده ای یکی از آن سه عارف مرد مردم دهکده جمع شدند گفتند : خب کارشان مشکل شد ببینیم حالا که دوستشان مرده چطور می خندند ؟ الان دیگر باید اشک بریزند ولی وقتی به سراغ دو نفر رفتند دیدند که آن دو نفر در حال خنده و پایکوبی و جشن گرفتن مرگ دوستشان هستند مردم دهکده گفتند : این دیگر زیاده روی است . این کار به دور از اخلاق است رقصیدن و خندیدن هنگام مرگ کسی قبیح است .

آن دو گفتند شما که نمی دانید چه اتفاقی افتاده ما سه نفر همیشه از خودمان می پرسیدیم که کدامیک از ما اول می میرد این مرد برنده شد ما شکست خوردیم ما در تمام طول زندگی با او می خندیدیم .

بدن متوفی باید سوزانده می شد مردم دهکده گفتند : همانطور که سنت مقرر کرده است باید ابتدا او را غسل دهیم .

ولی ان دو نفر گفتند : نه دوستمان وصیت کرده که نه مراسمی برایش برگزار کنیم نه لباسش را عوض کنیم و نه او را غسل بدهیم بلکه او را همین طور که هست در تل هیزم قرار دهیم ما هم باید به وصیت او عمل کنیم این کار ر اکردند ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد وقتی جسد را در آتش قرار دادند آخرین حقه آن پیر مرد متوفی بر ملا شد او در زیر لباسش مقدار زیادی ترقه و فشفشه پنهان کرده بود و آتش بازی به راه افتاد که بیا وببین .

آنگاه همهم کردم دهکده خنده سردادند  دو مرد مجنون می رقصیدند و مردم دهکده هم به دنبال آنها شروع به رقصیدد کردند . مرگی رخ نداده بود بلکه زندگی جدیدی آغاز شده بود

 

دوشنبه 29 بهمن1386
عشق و عرفان ...  

عشق

 

میل به عشق قاطعانه ترنی نشانه برای اثبات وجود خداوند است گواه دیگری

 وجود ندارد چون انسان عشق می ورزد پس خداوند وجود دارد چون انسان

بدون عشق نمی تواند زندگی کند پس خدا  وجود دارد

پنجشنبه 29 آذر1386
عشق و عرفان ...  
 

قصه ی

             ناگفتنی

                     عشق

عشق در باغ ها نمی روید

عشق در بازار فروخته نمی شود

هرآن که آن را می طلبد ، شاه یا گدا

سرش را می دهد تا بستاندش .

 

چه بسیاری که کتاب های بزرگ را خواندند و مردند

هیچ یک هرگز نیاموختند .

دو حرف و نیم در عشق

هر که می خواند، می آموزد .

 

باریک است راه عشق

هرگز دو را درآن جای نیست .

تا من بودم خدا نبود

حالا که او هست من نیستم

 

کبیر می گوید : ابرهای عشق

باریدند روی من

قلم را خیساندند

جنگل درونم را سبز کردند

 

یک قلب تهی از عشق

باز هم خدا چشیده نشده

این گونه است انسان

دراین جهان

عروجش بی ثمر

 

برانگیخته مجذوب

با نام او

مست عشق

نشئه رویتش

چه تشویشی ؟

برای رهایی ؟

قصه عشق ، ناگفتنی

هرگز ذره ای گفته نشده است .

گنگ شیرینی را می چشد

لذت می برد... و لبخند می زند

 

 

سه شنبه 13 آذر1386
داستان های عرفانی ...  
 

داستان های عرفانی   تعالیم الهی  دانش سعادت سرور  

روزی زنی فقیرکه از پیروان خداونـد به شمـار می آمد و شوهرش فلج دچار شده بود،اطمینان داشت که خداوندمقدار پولی را که او برای تهیه  غذا و هدایای روز عید

لازم دارد فراهم خواهدکرد وی به فروشگاهی وارد شد و از فروشنده غذای  کافی  برای  روز عیـد فرزاندانش خواست . وقتی فروشنده ازاوپرسید چقدر پول دارد زن

پاسخ داد شوهرم چندین ماه است مریــض شده است درحقیقت هیچ پولی ندارم که درعوض بدهم فقط می توانم دعایتان کنم  فروشنده که مردی بی اعتقاد  بود به طعنه

 گفت : دعایت را روی کاغذ بنویس به اندازه  وزن آن می توانی غذا ببری زن بی درنگ کاغذی از کیف اش درآورد و گفت : این دعای کوچک من است که  دیشب

درحالی که به شوهربیمارخود می نگریستم نوشتم روی کاغذ نوشته بود : خـداونـدا تو پناه ما هستی تو هر آنچه را برای عیـــد فردا لازم است فراهم خواهی کرد حتی

بیش ازآنچه من نیاز دارم به طوری که آن را با سایـــرفرزندان  تهیدست در روزی مقدس سهیم خواهم شد .  

مرد این دعا  را خواند و خندیـد کاغــذ را روی ترازو گذاشت و گفت :خب حالا ببینم این کاغذ به چقدراست؟ او با تعجب دیــد وقتی یک پاکت آرد روی کفــه ترازو

 گذاشت هیچ اتفاقی نیفتاد چیزهای دیگری روی ترازو گذاشت اما عقربه اصلا  تکان نخورد سرانجام به زن گفت : نمی دانم امروز چه شده است که این ترازو کار

 نمی کند اما من زیرقولم نمی زنم هرچه که لازم داری  بردارچرا که به نظرمی رسد کاغذ تو از همه  اجناس  این فروشگاه سنگین تر است زن فقط چیزهایی را که

 نیازداشت برداشت وبا چشمانی اشک آلوداز فروشنده تشکر کرد و به راه افتـــاد ودردل خـــدایی را که همه  نیازهای  پیروانش را برآورده می سازد ستایش کرد

 فروشنده بعدا  متوجه شد که ترازو سالم بود و از خود پرسید : پس چطور آن موقع خراب شد ؟ چرا آن زن  پیش از آمدنش دعا را نوشته بود؟ قلبش لرزید  وتحولی

عمیــق در وجودش رخ داد وبه جمع مریـدان خداونـــد  پیوست . 

 

پنجشنبه 8 آذر1386
عشق و عرفان ...  
 

داستان های عرفانی   تعالیم الهی  دانش سعادت سرور  

کوای سن سرپرست دیر (( یرین جی )) بود روزی این

دیرآتش گرفت اوبه مریدانش روی کرد وسپس  به میان

شعله های فروزان رفت و گفت : (( برای تعمق آرام در

خداوند لازم نیست به کوهستانها و یا نهرها برویم وقتی

که افکارخاموشی گیرندآتش خودسردونیروبخش است))

عشق و عرفان

سه شنبه 29 آبان1386
عشق و عرفان ...  
 

ساتیای سای بابا

داستان های عرفانی   تعالیم الهی  دانش سعادت سرور  

روزی سارقی با شمشیری برهنه به دنبال بودا دوید سارق

با تمام توان خودمی دویداما بودا ازاو می گریخت سرانجام

آن دزد از دور فریاد زد (( ای راهب ، آرام بایست )) بودا

به سرعت و به سادگی پاسخ داد : من آرام هستم باشد که تو

آرام شوی )) وقتی یکدیگر را دیدند بــودا گفت که معنــای

آرام ایستادن چیست کلام بــودا چنان در اعماق قلب سارق

نفوذ کردکه سارق رادگرگون ساخت سارق ازمریدان بودا

 گشت و قلبش به مرور زمان همچون سطح دریاچه ای در

 روزهای بدون باد آرام و شفاف گردید.

 

سه شنبه 29 آبان1386
عشق و عرفان ...  
 

ساتیا سای بابا

داستان های عرفانی   تعالیم الهی  دانش سعادت سرور  

روزی سارقی با شمشیری برهنه به دنبال بودا دوید سارق

با تمام توان خودمی دویداما بودا ازاو می گریخت سرانجام

آن دزد از دور فریاد زد (( ای راهب ، آرام بایست )) بودا

به سرعت و به سادگی پاسخ داد : من آرام هستم باشد که تو

آرام شوی )) وقتی یکدیگر را دیدند بــودا گفت که معنــای

آرام ایستادن چیست کلام بــودا چنان در اعماق قلب سارق

نفوذ کردکه سارق رادگرگون ساخت سارق ازمریدان بودا

 گشت و قلبش به مرور زمان همچون سطح دریاچه ای در

 روزهای بدون باد آرام و شفاف گردید.

 

جمعه 25 آبان1386
عشق و عرفان ...  
 

داستان های عرفانی     تعالیم الهی

 

عشق و عرفان

 

یک روز واعظی به شهری رفت تا در آن شهربه موعظه

 بپردازد او از پسر بچه ای پرسید : ممکن است بگویی از

 کدام طرف می توان به دفتر پست رفت ؟ پسر بچه پاسخ

 داد : بله البته

آن دو همچنان که با هم به سوی  دفتر پست می رفتند مرد

 از پسر بچه خواست که آن روز عصر به محل سخنرانی

بیاید و به حرف های او گوس کند پسرک پرسید :

 می خواهید درباره چه چیزی حرف بزنید ؟ مرد سخنران

 پاسخ داد: راه بهشت

پسرک گفت : شوخـی نکنیـد چطور می خواهیــد دربــاره

 بهشت با ما حرف بزنید در حالـی که حتی راه دفتر پست

 را نمی دانید .

 

شنبه 19 آبان1386
داستان های عرفانی ...  

داستان های عرفانی     تعالیم الهی

 

باگاواد گیتا :

اگر کسی تنها به من وبه من بیندیشد و همیشه و

همه جا مرا ستایش کند هر آنچه را ندارد به او

 خواهم بخشید و از آنچه دارد مراقبت خواهم کرد .

 

شبی یک کشتی بخار در حالی که دریا را می پیمود

 گرفتار طوفان شد کشتی چنان تکان می خورد که

 همه مسافران بیدار شدند آنان وحشتزده از طوفان

 تسلط بر خود را از دست داده بودند برخی از آنان

 فریاد می کشیدند و عده ای دعا می کردند .دختر

 هشت ساله ناخدای کشتی نیز آنجا بود سر وصدای

 بقیه او را از خوب بیدار کرد از مادرش پرسید :

مادر چی شده ؟ مادر گفت که طوفانی غیرمنتظره

 کشتی را گرفتار کرده است . کودک پرسید : آیا

 پدر پشت سکان است ؟ مادرش پاسخ داد : بله پدر

 پشت سکان است دختر با شنیدن پاسخ دوباره به

 خواب رفت  ودر عرض چند دقیقه به خواب فرو

 رفت باد همچنان می وزید و امواج خروشان پیش

می آمدند کشتی هنوز تکان می خورد اما دخترک

نمی ترسید چرا که پدرش پشت سکان بود .

پدر آسمانی همیشه پشت سکان است و حتی اگر

 طوفانها برخیزد و رعد غرش کند او زندگی مارا

 هدایت می کند ما نباید بترسیم و یا نگران شویم

اگر فقط به اواعتماد کنیم او امواج را فرو خواهد

 نشاند و آرامش را به قلب های ما خوهد بخشید  

 

جمعه 18 آبان1386
داستان های عرفانی ...  
 

داستان های عرفانی  

مارتین لوتر بنیانگذار  کلیسای پروتستان با مشکلات و خطرهای

 

بی شماری مواجه بود روزی همسر او متوجه شد که مارتین سخت

 

افسرده و دلتنگ است وی زنی با هوش بود وبه مشیت الهی اعتقاد

 

داشت با مشاهده دلتنگی شوهر خود لباس سیاه پوشید و در برابر

 

او ایستاد . مارتین لوتر پرسید : چرا سیاه پوشیده ای ؟ همسرش

 

پاسخ داد نمی دانی که او مرده است ؟مارتین پرسید : کی مرده

 

 است ؟ همسرش گفت : خدا مارتین با تعجب گفت : چطور می توانی

 

 چنین چیزی را بگویی ؟ چطور ممکن است خدا بمیرد؟ همسرش پاسخ

 

داد : اگر خدا نمرده است دلیل این همه دلتنگی و اندوه چیست ؟ مارتین

 

بی درنگ به اشتباه خود پی برد از این رو لبخند زد و گفت : بله غمگین

 

بودن کاری شیطانی است .

 

شاد بودن هنر زندگی است

یکشنبه 13 آبان1386
نجوای شبانه سخنان عاشقانه ...  
 

نجوای شبانه   سخنان عاشقانه

 

ای عشق که مرا رها نمی کنی

من روح آزاده ام را به تو تکیه می دهم

من هستی خود را که به تو مرهونم به تو باز می دهم

آن هستی که در اعماق اقیانوس تو جاری است

سرشارتر و فراوان تر باد!

ای سروری که از میان رنج مرا می جویی

مرا توان آن نیست که قلبم را به روی تو ببندم

در میان باران رنگین کمان می جویم

و می دانم قول تو بیهوده نبوده است

سحرگاه اشکی نخواهد ریخت

 

دوشنبه 9 مهر1386
نجوای شبانه سخنان عاشقانه ...  
 

نجوای شبانه     سخنان عاشقانه

 

حضرت علی (ع) در بازگشت ازنبرد صفین

 

 ستایش پروردگار : ستایش می کنم خداوند را برای تکمیل نعمت های او

و تسلیم بودن  دربرابر بزرگی او وایمن ماندن ازنافرمانی او و در رفع 

نیازها ازاویاری  می طلبم  زیرا آن کس که خدا هدایت کند هرگز گمراه

نگردد و آن را که خـدا  دشمن دارد هرگز نجات نیابد و هرآن کس را که

خداوند بی نیاز گردانـد نیازمنــد  نخواهـد  شد  پس  ستایش  خداوند گران

سنگ ترین چیـز است و برترین  گنجی است  که ارزش ذخیره شدن دارد

شهادت  به یگانگی خدا نشانه استواری ایمان  بازکننده  درهای احسان

مایه خشنودی خدای رحمان  و دور کننده شیطان است

چهارشنبه 28 شهریور1386
عرفان .............. ...  
 

 

تنها با خدمت عاشقانه روحانی

به خداوند شخص می تواند

 به ملکوت پروردگار وارد شود

سه شنبه 27 شهریور1386
عرفان .............. ...  

 

 

 

باید در نظر داشت مادامی که این کالبد مادی وجودداردعمل و عکس

 

العمل در گونه های مادی نیز وجود دارد . انسان باید بیاموزد دوگانگی

 

هایی نظیر شادی و غم سرما وگرما و غیره  را تحمل نماید و با تحمل

 

چنین دوگانگی هایی از اضطرابات ناشی از سود وزیان رها گردد در

 

آگاهی کمال به خداوند است که چنین موقعیت روحانی کسب می گردد

 

 یعنی هنگامی که شخص کاملا به اراده پاک خداوند اتکاء کند.

 

جمعه 23 شهریور1386
عرفان .............. ...  
 

 

در مکتب استاد

 

 

ذهن آرام یعنی شهامت

 

اینکه بتوانی بی ترس با حقیقت

 

و مشکلات روبرو شوی

 

این به معنای استواری نیز هست

 

اینکه بتوانی گرفتاریهایی را که همه با آن روبه روییم

 

به هیچ بگیری

 

و حذر کنی از نگرانی مداومی که بسیاری از مردم به دلایل بی ارزش

 

بیشتر عمر خود را برای آن تلف می کنند

 

شنبه 17 شهریور1386
عرفان .............. ...  
 

 

حکایتی است درباره یک سلحشور ژاپنی و استاد ژنرال اش

 

در گذشته  پیغام ها  را  با  کبوترهای نامه بر می فرستادند . استاد

 

پیغام ها را با کبوترهای نامه بر می فرستادند . استاد روزی پیغامی

 

برای شاگردش فرستاداما پرنده به هنگام پرواز گرفتار باران شدیدی

 

می شود و وقتی که شاگرد پیغام را باز می کند می بیند که نوشته در

 

بسیاری جاها محو کمرنگ شده بااین حال شاگرد دستورات استاد را

 

موبه مو اجرا می کند . به غیر از استاد همه ی اطرافیان حیرت زده

 

می شوند. او چنان درشاگردی خود متمرکزبوده است که توانسته ذهن

 

استاد را بخواند . با خواندن یک کلمه او می دانست جمله چگونه ختم

 

می شود . او تصویر کلی را ورای گوش ها و چشم ها دریافته بود .

 

در تمرکز و بادقت کامل به گفته های استاد گوش کن و بدان که از

 

حکمت او بیشترین نصیب را خواهی برد.

 

ژرفای درک در شاگرد است نه در استاد

 

 

 

سه شنبه 30 مرداد1386
عرفان .............. ...  

 

 

وجی اسواران

 

اگر بزرگترین نبرد

 

نبرد علیه خود باشد

 

بزرگترین دشمن خشم است

 

 

لحظه ای ازخشم

 

می تواند دهه ای از کار خوب را

 

 نیست ونابود کند

 

خشم قطره ای جوهر است در لیوانی پر از شیر

 

وقتی مقهور خشم شدی دیگر راه برگشتی وجود نخواهد داشت

 

وقتی جوهر به شیر وارد شود فاتحه شیررا باید خواند .

 

 

پنجشنبه 18 مرداد1386
عرفان .............. ...  

 

 

 

زنی که درگیر مشکلات یادی بود به دیدن قدیس بزرگی رفت و پرسید :

 

چگونه باید این همه را حل کنم ؟

 

قدیس پاسخ داد : سگ

 

و زن با خوشحالی محل را ترک کرد و از استاد تشکر بسیار کرد .

 

همان کلمه سگ حلال تمام مشکلات او شد .

 

چون دور از هرگونه خود پرستی به استاد گوش داده بود توانست جوهر کلام

 

استاد را جذب کند :

 

او درک کرده بود که باید نیکوترین  خصال سگ را در زندگی خود در پیش

 

گیرد :

 

وفاداری ، اطاعت ، عشق  ، بردباری ،  استقامت و پیگیری .

 

چهارشنبه 17 مرداد1386
عرفان .............. ...  

 

 

نمی توانیم بلاواسطه در حضور خداوند قرار بگیریم

 

مگر آنکه سکوت درون و برون هر دو را بر خود تحمیل کنیم

 

به همین دلیل است که بایستی خود را با آرامش

 

روح و چشمان و زبان اخت گردانیم
دوشنبه 8 مرداد1386
عرفان ...  

 

 

جان اگزونهم

 

در برابر هر انسانی ، راهی قرار گرفته است

و راه هایی و باز راهی

و روح بزرگ راه بزرگ را پی می گیرد

و روح حقیر ، کورمال ، کورمال راه حقیر را انتخاب می کند

و در این بین دشت های مه آلود گسترده اند

و دیگر مردمان در این دشت ها می روند ومی آیند

اما در برابر هر انسانی راهی بزرگ اغوش باز کرده است

ونیز راهی حقیر

و هرکسی خود تصمیم می گیرد در چه راهی قدم بگذارد.

پنجشنبه 4 مرداد1386
عرفان ...  
 

 

وی جی اسواران

 

پیش از آن که روح بتواند درک کند

وبه خاطر بسپارد

باید درسکوت درونی ذوب شد

درست به همان شکلی که

گل کوزه گری با ذهن کوزه گر در هم ذوب می شود.

 

........................

 

همه چیز در ابتدا از درون شکل می گیرد از درونی که به معجزه سکوت پرورش یافته روح می تواند بی قرار آرام تند تلخ و حتی حیران وسرگشته باشد فقط روحی می تواند به نتایج بزرگ برسد که به معبد سکوت وارد شده باشد اکثر عرفای بزرگ یک دوره ی سکوت و خلوت گزینی پیشه کرده اند به پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) توجه کنید که در غار حرا به عبادت می پرداخت توجه کنید به حضرت موسی که به کوه تور رفت و خیلی های دیگر

نکته دقیق همین جاست سکوت می تواند ناخا لصی ها را ذوب کند و از بین ببرد روح مثل آب یخ زده می ماند همین که ذوب شود جریان می یابد و زندگی را با خود به همراه خود می آورد اما تا زمانی که یخ زده به جز مرگ چیزی ندارد .

 

شرح از سیامک حبیبی  

 

سه شنبه 2 مرداد1386
تعالیم کنفوسیوس ...  
 

 

تعالیم کنفوسیوس :

 

مردی که حقیقتاً شرافتمند باشد آرام و آسوده است حال ان که مرد پست بی قرار ، بی قرار و ناراحت است .

 

به گونه ای بیاموزید که گویی مشغول دنبال کردن کسی هستید که نمی توانید خود را به او برسانید و گویی همواره در این بیم به سر می برید که از دیدرس شما دور گردد .0

 

دوشنبه 1 مرداد1386
تعالیم کنفوسیوس ...  

تعالیم کنفوسیوس :

 

قلبتان را در مسیر طریقت قرار دهید ، خود را به قدرت آن بسپارید به خوبی تکیه داشته باشید و تفریحتان را در هنرها بجویید.

 

انسان می تواند با مردانی متوسط ، درباره چیزهای والا سخن بگوید . اما با مردان پست ، هیچ فایده ای ندارد که درباره چیزهای والا به صحبت نشست .

 

آن که می آموزد اما نمی اندیشد موجودی بیهوده است  وآن که می اندیشد اما چیزی نمی آموزد در خطری بازهم بزرگ تر قرار دارد.