تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
جمعه 24 خرداد1387
آن که تو را دوست ندارد بی وطن است ...  

آن که تو را دوست ندارد بی وطن است

 

 

با عشق توست که می پیوندم

 

به خدا،زمین،تاریخ،زمان

 

آب، برگ،به کودکان آن گاه که می خندند،

 

به نان ،دریا ،صدف، کشتی

 

به ستاره شب آن گاه که دستبندش را به من می دهد،

 

به شعر که در آن خانه دارم و به زخم که در من لانه کرده.

 

تو سرزمین منی ، تو به من هویت می دهی

 

آن که تو را دوست ندارد بی وطن است

 

 

دوشنبه 6 خرداد1387
فک دریایی و عیش ونوش سلطانی ژاک پرور ...  
فک دریایی و عیش ونوش سلطانی   داستانی از ژاک پرور

ُفک

 

این فک است. اما خودش این موضوع را نمی داند. فک یا حلزون برای خودش هیچ فرقی نمی کند. چون به این فکر نیست که کسی باشد. او روی شکمش می نشیندو این کار را خیلی دوست دارد، خوب هر کسی حق دارد هر طور می خواهد بنشیند. او خیلی خوشحال است، چون نگهبان به او ماهی می دهد آن هم ماهی زنده!فک هر روز یک عالمه ماهی زنده میخورد.این کار برای ماهی های زنده خیلی ناراحت کننده است.اما هر کسی حقی دارد  هر چه دوست دارد بخورد.مگر نه؟فک ها ماهی ها را بدون تشریفات وساده می خورند. در حالی ک وقتی آدم ها میخواهند یک قزل آلا را بخورند،اول آن را در آب جوش می اندازند و می پزند. وقتی هم که آن را می خورند تا چند روز، و گاهی هم تا چند ماه در باره اش حرف می زنند:عجب قزل آلای خوبی بود! عزیزم، یادت می آید؟...واز این جور حرف ها.اما فک خیلی راحت آنها را می خورد،او چشمان ریز وتیزی دارد.وقتی عصبانی می شود سوراخ دماغش گشاد می شود،طوری که همه می ترسند.

فک تا زمانی که کسی اذیتش نکند  کاری به کارکسی ندارد،مثل یک پادشاه خوشبخت است.تازه از پادشاه هم خوشبخت تر است، چون هر وقت دلش بخواهد می تواند روی شکمش بنشیند و از این کار خوشش می اید.در حالی که پادشاه مجبور است روی تخت پادشاهی اش،آن هم فقط روی کپلش بنشیند.

 

 

سه شنبه 24 اردیبهشت1387
شیر در قفس !!!! ...  

شیر در قفس

ژاک پرور

یک شیر جوان که در قفس اسیر بود آرام آرام رشد می کردو بزرگ می شد ، اما انگار میله های قفس هم با او بزرگ می شدند البته این چیزی بود که شیر قصه ما فکر می کرد . می دانید بچه ها وقتی او خواب بود نگهبان ها قفس اش را عوض می کردند گاهی وقت ها هم آدم ها به دیدنش می رفتند و در چشم هایش خاک می ریختند . بعضی دیگر با عصا و چوب توی سرش می زدند . او همیشه با خودش فکر می کرد : آنها خیلی احمق و بدجنس اند اما می توانند با من ازاین بدتر هم باشند . آنها پدر و مادر و برادرانم را کشتند حتما یک روز من را هم می کشند . اما منتظر چه هستند ؟ چرا مرا نمی کشند ؟ شیرجوان همچنان منتظر بود مام هیچ اتفاقی نمی افتد.


... ادامه مطلب
شنبه 14 اردیبهشت1387
چگونه خرها خر شدند ! ...  

چگونه خرها   خر   شدند

ژاک پرور

 

 

 

 

در زمان های قدیم ، خرها حیواناتی کاملاً وحشی بودند . یعنی مثل حالا اهلی نبودند . وقتی گرسنه می شدند غذا می خوردند و وقتی تشنه می شدند آب می خوردند هر وقت هم که دوست داشتند برای خودشان در دشت و چمنزار می دویدند و بازی می کردند .

گاهی وقت ها یک شیر از راه می رسید و یکی از خرها را می خورد آن وقت بقیه خرها در حالی که نعره می کشیدند و عرعر می کردند پا به فرار می گذاشتند اما فردای آن روز همه چیز را فراموش می کردند و دوباره شروع می کردند به عرعر کردن و خوردن و خوابیدن دویدن و بازی کردن . روی هم رفته به جز روزهایی که شیر می آمد همه چیز به خوبی وخوشی می گذشت .


... ادامه مطلب
شنبه 13 بهمن1386
اشعارشاعران جهان ........... ...  

اشعار شاعران جهان

پل فور

 

حلقه ئی به گرد جهان

 

اگه همه دخترای عالم دست

تو دست همدیگه میذاشتن می تونستن

حلقه ئی دور دریا بزنن

اگه همه پسرای عالم ملاح بودن

می تونستن با کشتی هاشون پل

خوشگلی رو موجا بزنن

پس اگه همه مردم عالم دست به دست هم می دادن

، میتونستن حلقه ئی دور دنیا بزنن
چهارشنبه 2 آبان1386
دیوان اشعار شاعران جهان ...  
 

 

دیوان اشعار شاعران ایران و جهان 

 

 

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد

 

وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد

 

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

 

با مهر تو سر زخاک بر خواهم کرد

 

 

ابوسعید ابوالخیر

 

دوشنبه 23 مهر1386
اشعار شاعران ایران ...  
 

 

دیوان اشعار شاعران ایران

میرزا نصیر اصفهانی

 

فلک را جور بی اندازه  گشته است

 

جهان را رسم و آیین تازه گشته است

 

هزار امروز هم آواز زاغ است

 

گل از بی رونقی ها خار باغ است

 

نه خندان غنچه  نه سرو از غم آزاد

 

نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد

 

غم دیرینه گر در سینه داری

 

چه غم گر باده ی دیرینه داری

 

دو چیز انده برد از خاطر تنگ

 

نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ

 

فلک را عادت دیرینه این است

 

که با آزادگان دائم به کین است

 

یکشنبه 4 شهریور1386
شاعران جهان ............. ...  
 

 

نزار قبانی

 

طبیعت مرد

 

 

مرد برای عاشق شدن

 

به یک دقیقه نیاز دارد

 

و برای فراموش کردن

 

به چندین قرن

 

 

آغاز تاریخ

 

من رازی ندارم ... قلب من کتابی است گشوده

 

خواندن آن برای تو دشوار نیست

 

محبوبم ، زندگی من

 

از روزی آغاز می شود که دل به تو سپردم

 

 

چه می شد اگر خدا ؟

 

چه می شد اگر خدا ، آن که خورشید را

 

چون سیب درخشانی در میانه آسمان جا داد

 

آن که رودخانه ها را به رقص در آورد ، و کوه ها را برافراشت

 

چه می شد اگر او ، حتی به شوخی

 

مرا و تو را عوض می کرد :

 

مرا کمتر شیفته

 

تورا زیبا کمتر.

 

 

دوشنبه 25 تیر1386
حقیقت را در آغوش بگیر ...  

حقیقت را در آغوش بگیر

 

در طول مسیر زنده گی

 

شکست ها وسر خوردگی ها

 

آخر خط نیستنند

 

 راهنمای تو اند

 

که از مدار چرخیدن دور خود

 

 به مسیر تازه ای

 

راه به جویی!

 

 

 

 

2) برای شروع تازه،

 

می باید

 

هر چه به ان خو کرده ایم وا گذاریم!

 

قانون طبیعت است این،

 

همانند جزرو مد

 

رازی از حیات.....

 

 

 

 

پنجشنبه 21 تیر1386
اشعاری از ...  
 

 

حافظ  .........

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد 

                                         دل رمیده ی ما را رفیق و مــــونس شد

نگار من که به کتب نرفت و خط ننوشت

                                         به غمزه مساله آموز صد مــــدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

                                         فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

                                         گدای شهر نگه کن که میر مجلــس شد

طرب سرای محبت کنون شود معمور

                                         که طاق ابروی یار منش مهنــــدس شد

لب از ترشح می پاک کن ز بهر خدا

                                         که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عرفان پیمود 

                                         که علم بیخبر افتاد و عقل بی حس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

                                         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من آری                                             

                                         قبول دولتیــان کیــمیــای ایـــن مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

                                        چر اکه حافظ ازین راه رفت ومفلس شد

 

چهارشنبه 13 تیر1386
شاعران جهان ............. ...  

 

 

ویلیام فاکنر

 

اگر غمی هست بگذار باران باشد

 

و این باران را

 

بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری

 

و این جنگلهای سر سبز

 

در این جای

 

در آرزوی آن باشند

 

که مگر من ناگذیر به بر خاستن شوم

 

تا در درون من بیدار شوند.

 

من اما جاودانه بخواهم خفت

 

زیرا اکنون که من این چنین

 

در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند

 

بسان درختی

 

ریشه ها باز گسترده ام،

 

دیگر مرگ در کجاست؟

 

اگر چه من از دیر باز مرده ام

 

این زمینی که چنین تنگ در آغوشم می فشرد

 

صدای دم زدنم را

 

همچنان

 

 بخواهد شنید

 

 

جمعه 1 تیر1386
اشعارشاعران جهان ...  
مارگوت بیگل

 

متوقف نشدن

در جریان زندگی!

سکوت بازگشت به انجماد است!

هر جانداری را خفه می کند!

 

هماهنگ ماندن با نبض آفرینش،

با آهنگ زنده گی!

هیچ چیز نباید آن گونه که هست

باقی بماند!

 

زمان به ثروت می ماند!

لیکن چه نیازی به ثروت،

وقتی زمان زنده بودن

به پایان رسیده باشد؟

 

زندگی نیازمند زمان است!

هر لحظه یی عزیز است!

به آرام رفتن

دل بده!

 

یکشنبه 20 خرداد1386
اشعارشاعران جهان ...  

مارگوت بیگل

1)

عشقت از خود رد پایی بر جا می گذارد

در قلب من

زندگی من .....

و تو

در این اثر باقی مانده

در ردپای عشقت ،

همیشه با منی

2)

بازگشتن به آغوش تو

بارها و بارها

درطول روز

 

درآغوش ات

به دست سودن آرامش

آمرزیده شدن

ماندن

 

درآغوشت ،مهربانی عشق را

نفس کشیدن

 

در آغوش ات

زندگی کردن