تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
شنبه 21 مهر1386
مولانا وشمس تبریزی ...  
 

 

پرده بگردان و بزن ساز نو

 

هین که رسید از فلک آواز نو

 

تازه و خندان نشود گوش و هوش

 

تا زخرد در نرسد راز نو

 

بر جه ساقی طرب آغاز کن

 

وز می کهنه بنه آغاز نو

 

چون نکنم ناز که پنهان و فاش

 

می رسدم خلعت و اعزاز نو

 

پر همایی بگشا در وفا

 

بر سر عشاق به پرواز نو

 

بس کن کاین گفت تو نیست به عشق

 

جامه کهنه ست ز بزاز نو

 

مولانا

یکشنبه 1 مهر1386
شمس تبریزی ................ ...  
 

 

شمس تبریزی

 

آنکه محقق تر است مقلدتر است !

 

زمانی که یک شخص شروع به خواندن مطلبی می کند ممکن است در

موضوع و کلام گوینده محو شود ومن خود را فراموش کند آیا براستی

این درست است ؟ آیادرست است که در دریای کلام گوینده غرق شود

ومیان کلمات دست وپا بزند؟

 

این که شخص هنگام خواندن و یا شنیدن مطلبی دچار چنین مشکلی

شود به اعتقاد من جهل مطلق رخ داده است چرا که شنونده در این

زمان به تفکر و  تعمق درباره  شنیده ها یا نوشته ها  نمی پردازد و

همین مسئله  باعث تقلید کورکورانه می گردد  و شخص  از قدرت

 تمیزخود غافل می شود و نمی تواند به تمام  زوایای  قضیه بنگرد

به همین دلیل شمس دراین جا به این شکل و دریک جمله و مستقیم

به سراغ اصل مطلب می رود و می گوید تقلید نکنید و فقط اعمال و

 حرکات از خود بروز ندهید

 

کسانی که محقق هستند باید به شدت مراقب این قضیه باشند که دچار

خواب  آلودگی  نشوند  و همیشه هشیار باشند  در زمانی  که چیزی

 می آموزند  بلافاصله آن را رها کنند تا این  که کانال های  دریافت

اطلاعات آنها سریع  پر نشود و ذهن  و مغز فر صت آن را پیدا کند

تا به جهات مختلف بنگرد .  

 

سیامک حبیبی   

 

شنبه 16 تیر1386
حکایتی از ............ ...  
 

 

شمس تبریزی

 

 

در وعظ  منصور حفظه روزی یکی برخاست سئوال کرد که :

نشان اولیا کدام باشد؟ !

او گفت که :  

آن باشد که اگر بگوید چوب خشگ را که :

(( روان شو)) روان شود!

درحال منبر از زمین برکنده شد.... گفت :

-          ای منبر ترا نمی گویم ! ساکن باش  !

-          بازفرو نشست !   

 

پنجشنبه 14 تیر1386
اندر حکایت .................. ...  

 

 

 

شمس تبریزی

 

عقل تا سحرگاه ره می بُرد

اما اندرون خانه

ره نمی بَرَد آنجا عقل حجاب است

دل حجاب است

 و سر حجاب .

عقل مرکز و پایگاه اندیشه است . بسیاری ازعلوم وفنون در جهان مادی با به کارگیری این نیرو بوجود آمده اند  و نسل بشرموفق شده است به دست آوردهای بزرگی دست یابد .

اما نکته حائز اهمیت این است که آیا عقل بشر توانسته با آفرینش نیروی ذهن خود جهان بهتری از آن چه هستیم خلق کند ؟پاسخ قطعاً خیر است

ما به صنایع بشراگر توجه کنیم متوجه می شویم چون ذهن بشردرسطح پایینی قرار دارد نمی تواند دست به آفرینش کاملی بزند در هرجایی که دست به آفرینش زده در جایی دیگر دست به ویرانی زده است

به عنوان نمونه در مورد داروهای شیمیایی خوب فکر کنید وقتی شما این داروها را مصرف می کنید مرض و بلایی که به آن دچار شده اید به ظاهر خوب می شود اما اثرات دارویی را می توان در جاهایی دیگر در بدن پی گیری کرد درقسمتی دیگراین داروها باعث اختلال درسیستم بدن شده و ارگانیزم بدن را به هم می ریزد و علت آن هم این است ذهن واندیشه انسان مثل پت و مت عمل می کند می خواهد چیزی را درست کند به بهترین شیوه اما در عمل دچار اشتباهات فاحش می شود نه تنها قسمت خراب را خراب تر می کند بلکه به قسمت های دیگر و سالم نیز صدمه می زند .

اگر قبول کنیم فکر و اندیشه تا حدودی ناقص هستند( نسبت به سرورکائنات) متوجه می شویم ما توانایی کافی در حل مسائل مختلف را نداریم ودرواقع بیشتر مثل بچه های کوچک چهار پنج ساله خراب کاری می کنیم

ما به گوشه هایی از حقیقت دست می کشیم و لمس می کنیم اما درک درستی از آن پیدا نمی کنیم در نتیجه عقل بیشتر در مراحل سطح بالا به چیزی دست و پا گیر تبدیل می شود

به همین دلیل شمس تبریزی از حجاب سر صحبت می کند یعنی که عقل بازیگوش است می خواهد خیلی خوب باشد اما در برابر خداوند هیچوقت نمی تواند خوب باشد بلکه باید در برابر او فقط تسلیم باشد و سکوت کند چون راز شناسایی گل سرخ در دست عقل نیست .     

 

یکشنبه 6 خرداد1386
شمس تبریزی ...  

شمس تبریزی

 

عقل ،

تادَرِ خانه ، راه می برد.

اما ، اندر خانه ،

راه ، نمی برد !

 

سرمنشاء هر نوع تحولی اندیشه است و کسانی که صاحب اندیشه هستند توانسته اند خدماتی زیادی به خود وجامعه عرضه کنند اما ما دراین جا با یک مفهوم جدید مواجهه شده ایم

چیزی که باعث پیشرفت بشریت است در این مرحله مانع انسان برای رسیدن به چیزی والاتر گردیده است

بسیار سئوال برانگیز به نظر می رسد عقل و خرد باعث بسته شدن مسیر رشد انسان بشود .  واقعیت این است در عمل در جایی که شمس تبریزی به آن اشاره می کند دقیقاً همین مسئله روی می دهد یعنی عقل نقش بازدارنده در مراحل کمال و رشد تعالی انسان را دارد البته نقش بازدارنده عقل در مراحل مختلف و در سطوح مختلفی نقش بازدارنده دارد برای عده ای که در سمت و سوی جریان هدایت الهی قرار ندارند از همان ابتدا عقل آنها را از مسیر دور می کند حتی دور نمایی از مسیر را به آنها نشان نمی دهد به همین دلیل شخص دچار علاقه به دنیا ومسائل دنیوی می گردد در مراحل بالاتر شخص دورنمایی از واقعیت را می بیند اما به سمت مسائل آخروی می رود و درفضای آن غوطه ور می گردد .

علت اصلی که انسان را در زندگی مورد آزمایش های متعدد قرار می دهند همین است که میزان نمره و درجه ورتبه شاگرد را مشخص کنند

خوب به قضیه اصلی برسیم

عقل

در عرفان بیشترجنبه گول زننده دارد چرا گول زننده ؟

علت آن این است که ذهن و عقل بیشتر مثل خرگوش بازیگوش می ماند دوست دارد به هرجا سر بزند در حالی که لاک پشت خیلی آرام به مسیر خود ادامه می دهد و درنهایت لاک پشت برنده می شود

ذهن و عقل دنبال یافتن جواب هایی است که در حد ظرفیت خود است البته این هیچ مشکلی ندارد تا زمانی که به مسائل کوچک توجه می شود عقل پاسخ گو است اما وقتی که با مسئله ای روبه رو می شود که از حد توان او بالاتر است ناگهان دچار مشکل می شود برای رسیدن به خدا و درک او توانی خدایی نیاز است پس با توجه به این که ما هیچ وقت از جهت عقلی به پای خداوند نمی توانیم برسیم در نتیجه امکان درک کامل برای ما غیر ممکن است به قول فردوسی بزرگ

                          خرد را و جان را همی سنجد اوی

                                                                 دراندیشه ی سخته کی گنجد اوی     

در جایی دیگر سهراب سپهری دقیقاً به همین مسئله اشاره کرده که

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در اندوه گل سرخ شناور باشیم

 

عقل واندیشه ما را نزدیک می کند خیلی نزدیک  اما نمی تواند به خانه وارد کند برای ورود به خانه اجازه میزبان نیاز هست و برای ورود به خانه نیاز به دوستی با میزبان

در این مرحله فقط می توان در انده گل سرخ شناور شد یعنی عشق الهی

کسی که دچارعشق الهی باشد می تواند وارد حیطه او شود پس دچار باید بود دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی !

و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است .

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست .خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

ودست منبسط نور روی شانه ی آنهاست 

نه ، وصل ممکن نیست ،

همیشه فاصله ای هست

 

بله وصل ممکن نیست درها باز نیست مگر برای آنان که عاشق هستند و عاشق نورند و برای رسیدن به وصل لحظه شماری می کنند تا آن که نور آنها را در خود فرو ببرد .

 

سیامک حبیبی   06/03/86

                                                                                                                                         

شنبه 5 خرداد1386
شمس تبریزی ...  

شمس تبریزی

 

آزادی ،

در بی آرزویی است

 

و این جمله به سادگی به زبان آمده تنها یک مشکل کوچک دارد و آن این است که خیلی ها چنین سخنی را قبول ندارند واز اساس آن را رد می کنند  درمرحله بعد عده ای آن را قبول دارند اما به آن عمل نمی کنند به همان راحتی که بیان شده از کنار آن می گذرند

وقتی انسان به سطوح بالایی از کمال می رسد دیگر آرزویی ندارد سطوحی که در آن منیت دنیا و آخرت در آن جای ندارد .این درست  دقیقاً جایی است  که شما فکر می کنید خیلی ازاین نیازها نیاز واقعی ما نیستند

درست لحظه ای را فرض کنید که به شدت تشنه هستید در آن لحظه فقط به آب فکر می کنید با خوردن آب عطش یواش یواش برطرف می شود و ما به لحظه ای می رسیم که دیگر سیراب شده ایم اگر همچنان به خوردن آب ادامه دهیم به مرز انفجار می رسیم ازعطش به بی زاری می رسیم اگر دوباره آب به ما بدهند حتماً آن آب را بالا می رویم .

در سایر نیازها نیز مسئله چنین است البته با یک پیش فرض که شخص دچاربیماری  روانی نگردیده باشد نیاز به پول وجود دارد ولی وقتی به تبدیل به جمع آوری و پس انداز بیش ازحد بشود تبدیل به یک بیماری روانی می شود و ممکن است برای بدست آوردن پول خیلی ها از پای درآیند و خیلی از سفر ها بی نان بماند

انسان وارسته که دچار قید وبند و وسوسه ی دنیا و آخرت نمی شود در تعادل روحی کامل به سر می برد نه به این جهان تعلق دارد نه با آن جهان . حتما با خود خواهید گفت که این دیگر نوبر بهار است نه دنیا را داشته باشی نه آخرت را

بله مسئله ی اساسی همین جاست وقتی که انسانی به مرز بی آرزویی می رسد دیگر نه فرشتگان زمینی را طلب می کند نه فرشتگان آسمانی را ؟؟!!!!

او فقط در طلب گوهر واقعی است یعنی خدا تنها پایگاه قابل اعتماد و اطمینان و لذت بخش ترین سرور هستی .

وقتی کسی خدا را طلب می کند به کمتر از او نباید و نمی تواند قانع بشود  

پس دیگر آرزویی به جای نمی ماند او آرزویی ندارد چون وقتی که وصل رخ دهد دیگر نیازی به آرزو نیست پس او فقط لذت می برد از هستی .

به سادگی او می تواند هر روز را تبدیل به یک جشن بزرگ کند چون او در هرجای جهان که باشد میهمان خداست و خوان او همیشه گسترده شده در برابرش ولی او همچنان بی نیاز است چون دست سوی بی نیازترین ها دراز کرده و لذت واقعی همین جاست .

 

سیامک حبیبی

پنجشنبه 3 خرداد1386
شمس تبریزی ...  
شمس تبریزی

(( غرض از حکایت ))

معامله( کاربرد)  حکایت است

نه ((  ظاهر حکایت )) که (( دفع ملامت )) کنی ، بصورت حکایت ،

 

بلکه (( دفع جهل )) ، کنی !

 

..........

 

هر قصه را ، مغزی هست .

قصه را ، جهت آن مغز ،

آورده اند ... نه از بهر دفع ملالت !

بصورت حکایت  ، برای آن ، آورده اند ،

تا آن (( غرض )) ، در آن بنمایند !

 

عرفای آگاه برای اینکه حکمت و آگاهی خود را به مردم بیاموزند و آنان را به مسیر حق و حقیقت هدایت کنند از قالب داستان و شعرو موسیقی  برای بیان مقصود استفاده کردند و ادبیات را بوجود آوردند تا بدین حیلت مردم  را به سمت خود بکشانند و همچون شکارچیان با این آلات برای مردم دام پهن می کردند و کبوتران عاشق را به دام می انداختند .

و البته غرض عرفا از بوجود آوردن چنین وضعی کمک  برای رساندن مردم به مقصود هستی بوده است 

به ادبیات ایران نگاه کنیم متوجه می شویم بزرگانی همچون سعدی ، حافظ ، فردوسی ، مولانا ، عطار، خیام ، تا این اواخر سهراب سپهری از قالب شعر و داستان برای بیان حقایق و گشودن رموز هستی استفاده کردند

حال این ادبیات از دیدگاه شمس تبریزی است که می گوید داستان ها نه فقط برای دفع ملالت و سرگرمی گفت بلکه  نوشته باید جهل راه از میان بردارد .

البته هرکسی آزاد است در نوشتن وبیان مطلب اما یک تفاوت عمده وجود دارد . بعضی نوشته ها جهل و نادانی را از میان بر می دارد درخالی که بعضی نوشته ها خواننده  را به جهل می کشاند حال فقط شانس و خرد ذاتی فرد است که می تواند به داد او برسد .

 

سیامک حبیبی

 

 

 

سه شنبه 1 خرداد1386
مولانا وشمس تبریزی ...  

شمس تبریزی

پیش ما، یکبار ،

مسلمان نتوان شدن !:

               مسلمان می شود ، و

                      کافر ، می شود ، و باز ،

مسلمان ، می شود !

و هر بار از خواست های پست نفسانی

چیزی ، بیرون می آید ، تا آنوقت که

کامل می شود ! 

 

داستان سیر وسلوک است در ابعاد جسم و روح . سالک در هر دوره از مراحل سیروسلوک دچار خواهش های مختلف می شود و هر بار که ریاضتی می کشد از پی آن خواهشی شدیدتر بر او حمله می کند تا عیار واقعی سالک را بالا ببرد سنگ طلا بعد از حرارت دیدن فراوان و خالص شدن به فلز گرانبها تبدیل می شود

پس برای دست یافتن به خواسته های والای انسانی رنج و مرارت شرط لازم است تا به فلز گرانبهای وجود دست یافت و غبار از آینه دل پاک کرد سالک باید دل به دریا پرتلاطم بنهد

در دل طلب گوهر دریای عشق      موج زند چو دریا دلم

پس به یک باره نمی توان به هدف دست یافت و به یک باره نمی توان تسلیم خداوند شد چرا ؟

به علت اینکه در زمان های متفاوت آزمایش های مختلفی از سالک به عمل می آید و اگر او بتواند از این آزمایش ها سر عافیت برون آورد به مقام تسلیم نائل می شود

 

سیامک حبیبی

یکشنبه 30 اردیبهشت1386
شمس تبریزی ...  

شمس تبریزی

 

گفت دربان که :

تو کیستی ؟

گفتم :

این مشکل است تا بیندیشم ! ...

بعد از آن می گویم که :

پیش از این روزگار ، مردی بوده است ،

بزرگ ، نام او ، آدم ! من از فرزندان اویم ! ....

جمعه 28 اردیبهشت1386
مولانا و شمس تبریزی ...  

آن خطاط ،

سه گونه خط نوشتی :

-         یکی او خواندی ، لاغیر!

یکی را هم او خواندی ،

هم غیر!

یکی نه او خواندی نه غیر او !

آن خط سوم منم !

 

این مبحث پیش درآمد قسمت سلسله مقالاتی است که در خصوص مولانا و شمس به نگارش خواهد آمد . امید است که مقبول دوستان قرار گیرد .

 

سیامک حبیبی