تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
جمعه 27 اردیبهشت1387
اشعار باغ همسفران ...  

 

شـوق

 

 

 

می گریم در درون خلوت خويش دلتنگ 

برطبل روح  می زند پتک ویرانگر عشق

اسير قفس ومیله های زندگی است روح سرگشته

در این لحظات تب آلود و مه گرفته قرن

دراین شب تاریکِ سینه ها

ناله های آتشین و سکوت سرخ ام

همچون خطی محومی گذرد از جداراعصار

 در اين روزهای تيره و دلتنگِ اعجاب 

از دری دیگر مگرعشق بگشاید

دروازه های زنگار خورده ی سرد را 

آه روح  من  همچون پروانه می پرد

میان شاخ و برگ زندگی

و در جستجوی زیباترین گل هستی

بی قرار در پرواز است

دوست دارم پرواز و پریدن از لب پنجره زمان

سمت هیجان بزرگ

سمت بزرگ ترین واقعه 

دوست دارم همچون یک سطح ظریف بلغزم از این قفس

و با شوقی بلند

به پرواز درآيم

آزاد  

 

 

پنجشنبه 23 اسفند1386
شعری از ...  

خـطابـه

خـطابـه

 

 

 

درد عمیق یک هجرت

حجم بی نهایت اشک

در هم مي شكند سطح صاف آسمان رویاهایم  را

 در خود به نظاره می نشینم

و می نگرم به طوفان تلخ روزگار

و به فرو ریختن تلخ دیوار زندگی

به حجم بزرگ یک سوال می نگرم

در زیر سنگ سرد 

که بی پاسخ مانده است

آن آه آخر

به درد بزرگ و جانكاه آخرین نگاه مبهوتم

به آن خواهش بی اندازه که در وسعت وجود من نبود

به آن ناله هایی که همچون صاعقه فرو آمد بر جدار  روح ام 

بی تاب و زارم از پرواز بلند آن پرنده به وقت کوچ 

بیزارم از این پرواز 

بیزار

 

یکشنبه 5 اسفند1386
شعری از دفتر سایه های بی سر .............. ...  
 

فاصله

درابتداي فصل فاصله ها

بوي تند هجرت

هواي اتاق تنهايي را

پرازگردسوخته سياهي ساخته است

درمرزمكدرفاصله

درهجوم بي معناي وهم

درشكوفايي ذهن آشوب

ايستاده ام من دراستواي گرم ايمان

من ميان دو جهان

شكوه بي ترديدعشقي بي حدومرز را

زيرپوست تنم مي كنم احساس

روي مرزبي نهايت فاصله

سمت مثبت واژه اي لطيف

برسجاده اي از نور

سوي تمام قبله هاي جهان مي برم نماز

درشب بي همتاي چشمان تو

پي نورعشق

پي يك لحظه بزرگ

مي گردم درابعادبيكران جهان جاويد

من مي خوانم خطوط تند فاصله را

درحاشيه تبسم لب هايت

من ضربان قلب تورا شنيده ام

ميان فصل شكوفايي ترديد

بيا تا گرد دود رنگ فاصله را

باسه حرف بشكنيم

 

سیامک حبیبی

دوشنبه 3 دی1386
دفتر عشق ...  

از دفتر آتش و شراب

 

ناشناس

 

 

 

در كوير داغ و تب آلود تنم

در جستجوي توام

 ای سکوت سرد

در هر آيـه ي حیات

در هر مرز ناممکن

به جستجوی تو از معبر بادها

از معبر دریاها گذر خواهم کرد

بر رد پای تو 

پای می نهم و بوسه می دهم

تو را فریادخواهم کرد بر بلندای کوه

بر بلندای ایمان و عشق   

تـنـم را سوختی به آتش شوق

وخیالاتم را وسعت بی اندازه دادی

بشارت باد

بر جگر خسته ام

که از راه ناهموار بر قلبم گذر خواهی کرد

و حلقه ی وصل را

به گوش ام خواهی نهاد

مرا میان حجم یک درخت

سر سبز کن اي غايب از نظر

ای که ياد تو جلوه گاه هستی 

ای که نام ات متبرک است درخرابات ومستی

مرا میان شعله ها ی آتش ات بیفکن

و ذوب کن تمام خطوط وجودم را

و خالص کن مرا

با جام شراب و اکسیر عشق     

 

سه شنبه 13 شهریور1386
از دفتر آتش و شراب ...  

 

 

روز های سکوت

آسمـان

 

 

آسمان ابراندودِ سیاه  

 

جان فسرده و سیلاب اشک

 

 ونفس های بریده بریده

 

در سکوت مطلق خیابان تنهایی

 

و اشك هاي گرم تو

 

قانون شفای جاودانگی

 

غبار ظلمت

 

و رعد وبرق قهر زندگی

 

همه چیز را با خود فرو شست

 

با خود برد حتی دست خط ها

 

و نامه های نا نوشته را 

 

طوفان چشمان معصوم تو

 

و حسرت سوزناك من

 

در گردباد حوادث بر باد رفت  

 

ومن از انتهای وجودم فريادي بر آوردم

 

بر بلنداي سكوت

 

بر روزهاي درد

 

                      بر روزهای سكوت و فاصـلـه

 

 

سیامک حبیبی

چهارشنبه 24 مرداد1386
عرفان .............. ...  

 

 

وجی اسواران

 

شناخت خود

 

به معنای ناخدای خود بودن است

 

2)

 

آب های پاک حیات جاودان

 

صاف و شفاف

 

نمی توانند با سیلاب های گل آلود

 

توفان های موسمی بیامیزند

 

((((   سیامک حبیبی )))) 

 

آه

 ای بادها

 

مرا تا انتهای خلوت خالی روز ببرید

 

رها کنیدم

 

میان چمن سبز سکوت

 

مرا به قلمرو شعور ناب ببرید

 

بگذارید ای همسفران

 

این باد جاودان بوزد میان حیاط خلوت ذهن 

 

و رخت های کهنه را با خود ببرد 

 

 

 

جمعه 12 مرداد1386
شعری از دفتر سایه های بی سر .............. ...  

 

 معما

  

 

درطلوع سرخ یک سوال

 

نفس

 

         در بغض كلمات

 

                          حبس مي گردد بي اختيار

 

ستوني از علامت ها

 

برچهارراه ذهن

 

نقش مي بندد

 

درهياهوي گنگٍ

 

يك پرسشِ بي پاسخ

 

تمام چراغ هاي چهارراه ذهن

 

قرمزمي شود

 

ايست كامل

 


چيزي مبهم

 

درحال رويش است

 

درجهان پرآشوب ذهن

 

معمايي سرخ

 

همچون صاعقه فرومي افتد بربستر افكارهزاررنگ

 

به خيابان رفتم

 

با علامت تعجبي در بغل

 

با علامت سؤالي در جيب

 

مي ديدم چهره هاي نامفهومي را

 

بي نياز از يك پتك بشارت

 

بي نياز از يك حقيقت روشن

 

ديدم

 

رفت وآمدها را

 

در اضطراب يك وحشت مزمن

 

مي ديدم گلها

 

چگونه لگد مال مي شوند براي رسيدن به ايستگاه آن سوي خيابان

 

ديدم

 

درختان منتظر را

 

درهوس يك پرواز

 

ديدم

 

سرهرخيابان 

 

زنبيل خواهش ها پر

 

در هر خانه

 

صندوق نياز ها لبريز

 

ديدم در هرصورتي

 

جيب تمناها لبريز

 

در بغل هررهگذر

 

پاكتي از تشويش

 

درمن

 

باراني از تعجب در حال ريزش بود

 

تمام افكارم خيس خورد

 

تا به اعماق شعور

 

اما ديدم

 

معما را

 

سرجايش پرطراوت بي برهان

 

مي نگريست درچشم من و اين جهان

 

ابرهاي توهم

 

باريدند بي وقفه تا انعكاس يك مفهوم

 

ابرها مي باريدند

 

معما اما

 

همچنان پيچيده تر ازيك رؤيا

 

مي روييد در خارستان افكار

 

سوال سرخ

 

همچون دشنه اي درروح من 

 

آبشاري عظيم

 

از سوال در ذهن پديداركرد

 

معما روي آب همچون قايقي شناور

 

و من سوار بر آن

 

تا اعجاب جنون رفتم

 

چيزي شگرف در حال شكل گرفتن بود

 

از پس مه ترديد

 

من در حال سقوط به عمق قهقرا بودم

 

فرو افتادم

 

من ومعما درهوا

 

دراضطرابي گنگ

 

در وحشت سقوط

 

فرو افتادم

 

خود را يافتم

 

در زمين شعور آگاهي سبز

 

دنبال گمشده ام مي گشتم 

 

راستي معما چه شد؟

 

رنگين كمان يك پاسخ

 

 

شعر از سیامک

 

سه شنبه 9 مرداد1386
شعری از دفتر خواب در رویا .............. ...  

 

 

 

 سـحـر

 

 

سحرگاهان با تو در راز و نيازم

 

ايمان مي آورم به صبح

 

به آيه هاي وصل

 

به خورشيد تابناك 

 

به عشق پاك

 

آري به نور خدا ايمان مي آورم

 

با نگاه مهربانت

 

سحرگاهانم با تو

 

جاني تازه يافت

 

و اميـد واژه ي پرواز گشت

 

تو از كدامين كوچه ي شادي آمده اي

 

بهار اميد در من دميدي

 

تو در سحرگاهان بيداري رو سوي كدامين قبله ي حاجت مرا به اميد واميداري

 

من در ماوراي اين حيات مي زيم

 

نمي دانم تو چرا به اين حيات دعوتم مي كني 

سیامک حبیبی

 

پنجشنبه 7 تیر1386
شعری از ...  
 

 

از دفتر از طلوع تا غروب

از دفتر عشق

آتش

می نوشم شراب منگ

شرابِ جاوید

 

شراب ِشوكرانِ عشق

 

مي نوشم گرم و عطشناك

 

شرابِ سرخی را که طعمِ ملکوت می دهد

 

آتشِ نابِ درون

 

آتش ِ مستور

 

می سوزد تمام روح ام را 

 

و مبدل ام می کند به خاکسترِ سرد

 

و از نو برپا می کند ستون های تنم را 

 

و اما من از اين آتش و از اين سوختن

 

 وزش عشق را حس می کنم در چارچوب بدن ام

 

و رگهای حواس به نرمی می لغزند در خواب  

 

شرابِ شوق مرا

 

می برد به ژرف ترین نقطه ی خواب

 

درکهکشانهای دور

 

و رها مي كند مرا

 

میان دوزخ وبهشت 

 

میان آتش وشراب

  

                                سیامک حبیبی      س.سروش 

  

                                                           1378

 

 

    

چهارشنبه 6 تیر1386
شاعران ایران ...  

 

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

در سال1306 در شر رشت به دنیا آمد. دوره ی آموزش دبستان را در همین شهر و دوره دبیرستان را در تهران به پایان رساند.

از سال 1350 تا 1357 برنامه ی گلهای تازه وگلچین هفته ی رادیو ایران را سرپرستی کرد.

ابتهاج در دوران دبیرستان به سرودن شعر پرداخت ودر همان سالها اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه ها منتشر کرد.

او  سرودن شعرهای عاشقانه را آغاز کرد .اما با کتاب شبگیر خود که حاصل سالهای پر تب وتاب پیش از 1332 است، به شعر اجتماعی روی آورد.

مجموعه شعر های او در کتابی به نام سیاه مشق به چاپ رسیده است.

 

 

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر مــــلال ما پرنـــده پــر نمی زند