شـوق
می گریم در درون خلوت خويش دلتنگ
برطبل روح می زند پتک ویرانگر عشق
اسير قفس ومیله های زندگی است روح سرگشته
در این لحظات تب آلود و مه گرفته قرن
دراین شب تاریکِ سینه ها
ناله های آتشین و سکوت سرخ ام
همچون خطی محومی گذرد از جداراعصار
در اين روزهای تيره و دلتنگِ اعجاب
از دری دیگر مگرعشق بگشاید
دروازه های زنگار خورده ی سرد را
آه روح من همچون پروانه می پرد
میان شاخ و برگ زندگی
و در جستجوی زیباترین گل هستی
بی قرار در پرواز است
دوست دارم پرواز و پریدن از لب پنجره زمان
سمت هیجان بزرگ
سمت بزرگ ترین واقعه
دوست دارم همچون یک سطح ظریف بلغزم از این قفس
و با شوقی بلند
به پرواز درآيم
آزاد
