تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
جمعه 27 اردیبهشت1387
اشعار باغ همسفران ...  

 

شـوق

 

 

 

می گریم در درون خلوت خويش دلتنگ 

برطبل روح  می زند پتک ویرانگر عشق

اسير قفس ومیله های زندگی است روح سرگشته

در این لحظات تب آلود و مه گرفته قرن

دراین شب تاریکِ سینه ها

ناله های آتشین و سکوت سرخ ام

همچون خطی محومی گذرد از جداراعصار

 در اين روزهای تيره و دلتنگِ اعجاب 

از دری دیگر مگرعشق بگشاید

دروازه های زنگار خورده ی سرد را 

آه روح  من  همچون پروانه می پرد

میان شاخ و برگ زندگی

و در جستجوی زیباترین گل هستی

بی قرار در پرواز است

دوست دارم پرواز و پریدن از لب پنجره زمان

سمت هیجان بزرگ

سمت بزرگ ترین واقعه 

دوست دارم همچون یک سطح ظریف بلغزم از این قفس

و با شوقی بلند

به پرواز درآيم

آزاد  

 

 

سه شنبه 24 اردیبهشت1387
شیر در قفس !!!! ...  

شیر در قفس

ژاک پرور

یک شیر جوان که در قفس اسیر بود آرام آرام رشد می کردو بزرگ می شد ، اما انگار میله های قفس هم با او بزرگ می شدند البته این چیزی بود که شیر قصه ما فکر می کرد . می دانید بچه ها وقتی او خواب بود نگهبان ها قفس اش را عوض می کردند گاهی وقت ها هم آدم ها به دیدنش می رفتند و در چشم هایش خاک می ریختند . بعضی دیگر با عصا و چوب توی سرش می زدند . او همیشه با خودش فکر می کرد : آنها خیلی احمق و بدجنس اند اما می توانند با من ازاین بدتر هم باشند . آنها پدر و مادر و برادرانم را کشتند حتما یک روز من را هم می کشند . اما منتظر چه هستند ؟ چرا مرا نمی کشند ؟ شیرجوان همچنان منتظر بود مام هیچ اتفاقی نمی افتد.


... ادامه مطلب
دوشنبه 23 اردیبهشت1387
شهید راه عشق ...  
 

***************

شهید راه عشق

حسین بن منصور حلاج

آن که رازی را با او در میان گذاردند

و آن چه پوشیده داشتند آشکارساخت

پیوند را گسست زیرا او مکار بود

اگر آدمیان آنچه بدان آگاهی دارند آشکار کنند

پس از آنها به خاطر کمی عقلشان دوری گزین

هرکسی سر یارش را نگه نداشت

مردم هرگزاو را از اسرار باخبر نکنند

و او را به سبب لعزش هایش مجازات می کنند

و از مکان انس بیرونش افکنند

و از او کناره گیرند که شایسته همنشینی نیست

چون او را فاش کننده اسرار دیدند

وقتی رازی را به او گفتند آن را فاش کرد

پس مردم او را چون من سبک مغز می شمارند

آنها اهل رازند و برای نگهداری اسرارآفریده شدند

هیچ گاه دشنام را تحمل نمی کنند

و در مجلسشان خبرچین را نمی پذیرند

و هیچ رسم و عادت سبکی را دوست نمی دارند

و هیچ میزبانی را که حافظ رازشان باشد برنمی گزینند

جلالشان از صفا دور باد

پس در هر مصیبتی برای آنها و با آنها باش

این است زمان شادمانی

 

 

شنبه 14 اردیبهشت1387
چگونه خرها خر شدند ! ...  

چگونه خرها   خر   شدند

ژاک پرور

 

 

 

 

در زمان های قدیم ، خرها حیواناتی کاملاً وحشی بودند . یعنی مثل حالا اهلی نبودند . وقتی گرسنه می شدند غذا می خوردند و وقتی تشنه می شدند آب می خوردند هر وقت هم که دوست داشتند برای خودشان در دشت و چمنزار می دویدند و بازی می کردند .

گاهی وقت ها یک شیر از راه می رسید و یکی از خرها را می خورد آن وقت بقیه خرها در حالی که نعره می کشیدند و عرعر می کردند پا به فرار می گذاشتند اما فردای آن روز همه چیز را فراموش می کردند و دوباره شروع می کردند به عرعر کردن و خوردن و خوابیدن دویدن و بازی کردن . روی هم رفته به جز روزهایی که شیر می آمد همه چیز به خوبی وخوشی می گذشت .


... ادامه مطلب
دوشنبه 9 اردیبهشت1387
شهید راه عشق ...  
 

شهید راه عشق

حسین بن منصور حلاج

با چشم دل ، پروردگارم را دیدم

بگفتم تو کیستی ؟ بگفتا توام

برای یافتن تو نیست جایی

که همه جا تو هستی

و هیچ وهمی از آن تو نیست

خیال چه می داند تو کجایی

تو همه جا را فراگرفتی

و نیست جایی که تو نباشی

پس تو کجایی ؟

در فنایم ، فنایم فنا

و در فنای خود تو را یافتم

*****************

از دوری تو هیچ باکی ندارم

پس از آن که یقین یافتم که دوری و نزدیکی یکی است

من اگر رانده شوم ، دوری یار من است

پس چگونه رانده شوم ، در حالی که عشق وجود دارد

حمد وسپاس خدای را که در خلوص محض توفیقم داد

بنده ای پاک هستم و غیر تو به کسی سجده نمی کنم

****************

 سیامک حبیبی

یکشنبه 1 اردیبهشت1387
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  

سهراب سپهری

مولانای عصر فولاد

 

تقدیم به سهراب به بهانه ی پروازش

 

پشت دیوارذهن اش

 حجم سبز زندگی در جریان بود

 و شقایق در وزش ذهن اش سوی هیچ بزرگ

همچون رود جاری بود

 چیزی شبیه خورشید بود

 و بر هر لحظه ی زندگی می تابید

 و قلب خواب آلود قرن را

 گرم می کرد به طلوعی دوباره 

مثل یک شاپرک روی هر لحظه ی ناب

می نشست دربن فکر

و همچون قناری نخ زرد آوازش را

به آن وسعت بی اندازه می بست و می خواند

                                                       بی تاب

و ازدل خود به هر بومی نقشی می زد

نقاش لحظه های اساطیری

مثل یک پرنده بود در قفس

و منتظر پرواز

تا دروازه های قرن را

سوی وسعت چشمانش بگشایند و او پر گیرد

عاشق پرواز بود سهراب 

 

سیامک حبیبی