تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
یکشنبه 26 اسفند1386
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  

سهراب سپهری

مولانای عصر فولاد

 

 

مرز گمشده

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت
 از مرزی گذشته بود
 در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
 و به دامن کوه آویخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پر بود
 خوابش طرحی رها شده داشت
صدا زمزمه بیگانگی را بویید
 برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد
 کوه از خوابی سنگین پر بود
دیری گذشت
خوابش بخار شد
 طنین گمشده ای به رگهایش وزید
 پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 سوزش تلخی به تار و پودش ریخت
خواب خطکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد
انتظاری نوسان داشت
 نگاهی در راه مانده بود
 و صدایی در تنهایی می گریست

جمعه 24 اسفند1386
چهارشنبه سوری ...  
  عکسی از چهارشنبه سوری

جشن چهارشنبه سوری    جشن سوری

آن چه مسلم است آن که جشن سوری چهارشنبه نبوده به دلیل آنکه هرروز درایران باستان نام مخصوص به خود داشته است و و پنج روز آخرسال را پنجه ، خمسه مسترقه ،  بهیزک و ...... می گفتند

اما از زمان ورود اعراب به ایران چون چهارشنبه را نحس می دانستند وبرای رفع نحوست آن و از بین رفتن بلایا  شب چهارشنبه آخر سال را جشن می گرفتند .

یک از واجبات و سنت های معمول آتش افروختن بر سر بام ها و در کوی و برزن بوده است . اما علت اصلی برافروختن آتش که نشانه شادمانی  ستایش اهورامزدا  و آغاز جشن بود علتی دیگر نیز ذکر کرده اند که این آتش راهنمای ارواح بوده تا با روشنی آن راه خانه هایشان را بیابند .

دکتر فره وشی آورده است گویا این آیین آتش افروزی در نخستین دوره های اسلامی بهانه ای برای یک قیام سیاسی گشته و در این روز سنتی و ملی ایرانیان بر علیه بیگانگان قیام کرده اند در بیشتر روستاهای ایران چنین می پندارند که قیام مختار در این زمان رخ داده است

تعداد آتش هایی که در این جشن باید روشن می شده است 7 گله آتش بوده به یاد هفت امشاسپند که شمار مقدس ایرانیان کهن است و یا سه گله آتش که نماینده گفتار نیک کردارنیک و اندیشه نیک .

یا یک گله آتش به نماد اهورامزدا آتش برپا می شده است .

در زمان ساسانیان به دور آتش شادی و پایکوبی می کردند ولی هیچ گاه از روی آتش نمی جستند زیرا این کار را بی حرمتی به آتش می دانستند .

انداختن چادر بر سر و زدن قاشق برهم از ديگر رسوم اين شب است. معمولا جوانترها با انداختن چادری بر سر به در خانه همسايه ها رفته و با قاشق زدن، از آنها شيرينی يا مشتی آجيل می گيرند.
خوردن آجيل مشکل گشا که بی شباهت به آجيل شب يلدا نيست، از اصول چهارشنبه سوری است. که مردم با نيت دست يافتن به حاجتشان و يا رفع مشکلشان اين آجيل را می خورند.
در اواخر سلطنت سلسله قاجار در تهران در ميدان ارک توپی به نام " توپ مروارید" وجود داشت که در شبهای چهارشنبه سوری اطرافش مملو از دخترانی بود که در آرزوی پيدا کردن شوهر بودند.
آنها در اين شب به بالا اين توپ قديمی می رفتند و برای بر آورده شده حاجتشان بر روی اين توپ آرزو می کردند.
اصفهان: آتش افروختن در معابر، کوزه شکستن، فالگوش؛ گره گشائی و غيره کاملا متداول است.
مشهد: گره گشائی؛ آتش افروختن؛ کوزه شکستن و آتش بازی متداول است و علاوه بر آن در هر خانه يکی دو تير تفنگ می اندازند.
زنجان: آتش افروختن؛ فالگوش و کوزه شکستن متداول است. در مراسم کوزه شکستن در زنجان، پولی با آب در کوزه می اندازند و از بام به زير می افکنند.
ديگر از رسوم مردم اين شهر در چهارشنبه سوری اين که دخترانی را که می خواهند زودتر شوهر بدهند به آب انبار می برند و هفت گره بر جامه ايشان می زنند و پسران نابالغ بايد اين گره ها را بگشايند.
تبريز: آجيل و ميوه خشک از ضروريات است و ديگر اينکه در اين شب مردم از بام خانه ها بر سر عابرين آب می ريزند.
اروميه: شب جهارشنبه سوری بر بام خانه ها می روند و کجاوه ای را که زينت کرده و آرايش داده با طناب از بام به سطح خانه فرود می آورند و می گويند:" بکش که حق مرادت را بدهد." کسی که در خانه است مکلف است که در آن کجاوه شيرنی و آجيل بريزد وپس از آنکه در آن چيزی ريختند آن را بالا کشيده و به بام خانه ديگری می برند.

امیدوارم امسال با نهایت زیبایی و خرمی این جشن ملی برگزار گردد .

پنجشنبه 23 اسفند1386
شعری از ...  

خـطابـه

خـطابـه

 

 

 

درد عمیق یک هجرت

حجم بی نهایت اشک

در هم مي شكند سطح صاف آسمان رویاهایم  را

 در خود به نظاره می نشینم

و می نگرم به طوفان تلخ روزگار

و به فرو ریختن تلخ دیوار زندگی

به حجم بزرگ یک سوال می نگرم

در زیر سنگ سرد 

که بی پاسخ مانده است

آن آه آخر

به درد بزرگ و جانكاه آخرین نگاه مبهوتم

به آن خواهش بی اندازه که در وسعت وجود من نبود

به آن ناله هایی که همچون صاعقه فرو آمد بر جدار  روح ام 

بی تاب و زارم از پرواز بلند آن پرنده به وقت کوچ 

بیزارم از این پرواز 

بیزار

 

شنبه 18 اسفند1386
سرخ پوستان بزرگ می گویند ...  

 

عرفان سرخ پوستان  عکس های سرخ پوستان 

 

 

 

 

عرفان سرخ پوستان  عکس های سرخ پوستان 

 

طبیعت ، چهره ی مرئی روح

هر بخشی از دنیای موجود چیزی نیست جز چهره ی مرئی روح ولی انسانها که بر اثر اهمیت خود کورند ، پیوند خود را با روح از دست می دهند و به همین جهت حس می کنند که از همه چیز جدا هستند حتی می کوشند تا بر فراز همه چیز قرارگیرند در عوض ، طبیعت قربانی طلسم جادویی فهم نمی شود وبه همین علت به نحوی طبیعی جریان روح را بیان می کند و به همین علت معرفت پیشه گان ، تنگه ، کوه  یا درختی را به عنوان آموزگار داشتند یا دارند و دیگران شاگردان گرگ یا گوزنی می شوند . معرفت تولتکی که به اشکال بی روح دینی بسط نیافته است .

مشاهده طبیعت و رابطه انسانها با طبیعت را عنوان یکی از جنبه های اساسی خویش می نگرد این معرفت ما را به عنوان اشرف مخلوقات یا به عنوان بلند پایه و عنصر کاملا پیشرفته طبیعت نمی نگرد بیشتر عکس این مطلب صدق می کند .

معرفت تولتکی از تمایل خطرناک ما در خصوص اینکه خود را شیفته افکار خویش می کنیم آگاه است و می داند ما همان کسانی هستیم که باید از طبیعت بیاموزیم تا دوباره خود را با آن تلفیق کنیم و جایگاهی را بپذیریم که شیوه ای طبیعی برایمان  پیش می آید. این تفاوت بین دریافت دینی ما و آنی که دنیای عصر تولتکی آشکار می سازد  مثل گذشته دراین واقعیت است که ایزد در فرهنگ غربی ریشه دار و اغلب خشمناک است در حالی که در قوم ویراریکا انرژیی را که دنیا با آن هدایت می شود بسان گزنی آبی فام نمایش می دهد .

 

پنجشنبه 16 اسفند1386
سرخ پوستان بزرگ می گویند ...  
سرخپوستان

سرخ پوستان بزرگ می گویند:

ما فرزندان خورشیدیم

و جوهر مان روشنایی است .

 

ما فرزندان خورشیدیم

و جوهر مان روشنایی است .

 

شنبه 11 اسفند1386
عشق و عرفان ...  

 

 

بودای خندان

 

داستان های عارفانه         سخنان عاشقانه

داستان سه عارف چینی

هیچ کس اسم این سه عارف را نمی داند آنها فقط به سه قدیس خندان معروف بودند برای این که هرگز کاری جز این انجام نمی دادند آنها فقط می خندیدند .....

خندان از شهری به شهر دیگر می رفتند .... در بازار می ایستادند و قهقهه سر   می دادند طوری که همه مردمی که در بازار حضور داشتند از فروشندگان و مغازه داران گرفته تا خریداران کار خود را رها می کردند و دور آنها جمع می شدند این سه نفر واقعاً زیبا بودند طوری می خندیدند که شکم هایشان بالا و پایین می رفت .

آن وقت این حالت مسری می شد و دیگران هم شروع به خندیدن می کردند . کل بازار می خندید آنها کیفیت بازار را تغییر داده بودند . اگر کسی می گفت : چیزی به ما بگویید آنها جواب می دادند ما چیزی برای گفتن نداریم ما فقط می خندیم و کیفیت را تغییر می دهیم بازاری که تا دقایقی قبل ازاین مکانی زشت بود و مردم حاضر دران فقط به پول فکر می کردند و برای آن حرص می ردند در چنین مکانی ناگهان سر و کله سه مجنون پیدا می شد که با خندهای خود ماهیت حاکم بر بازار را متحول می کردند .

حالا دیگر هیچ کس در فکر خرید و فروش نبود هیچ کس دیگر حرص نمی زد طمع از ذهن مردم رخت بربسته بود آنها می خندیدند و اطراف این سه مجنون پایکوبی می کردند . برای چند لحظه درهای دنیایی نو به روی آنها گشوده می شد .

آن سه عارف همه جای چین را زیر پا گذاشتند تا اینکه به مردم کمک کنند که بخندند .

تا اینکه عاقبت در دهکده ای یکی از آن سه عارف مرد مردم دهکده جمع شدند گفتند : خب کارشان مشکل شد ببینیم حالا که دوستشان مرده چطور می خندند ؟ الان دیگر باید اشک بریزند ولی وقتی به سراغ دو نفر رفتند دیدند که آن دو نفر در حال خنده و پایکوبی و جشن گرفتن مرگ دوستشان هستند مردم دهکده گفتند : این دیگر زیاده روی است . این کار به دور از اخلاق است رقصیدن و خندیدن هنگام مرگ کسی قبیح است .

آن دو گفتند شما که نمی دانید چه اتفاقی افتاده ما سه نفر همیشه از خودمان می پرسیدیم که کدامیک از ما اول می میرد این مرد برنده شد ما شکست خوردیم ما در تمام طول زندگی با او می خندیدیم .

بدن متوفی باید سوزانده می شد مردم دهکده گفتند : همانطور که سنت مقرر کرده است باید ابتدا او را غسل دهیم .

ولی ان دو نفر گفتند : نه دوستمان وصیت کرده که نه مراسمی برایش برگزار کنیم نه لباسش را عوض کنیم و نه او را غسل بدهیم بلکه او را همین طور که هست در تل هیزم قرار دهیم ما هم باید به وصیت او عمل کنیم این کار ر اکردند ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد وقتی جسد را در آتش قرار دادند آخرین حقه آن پیر مرد متوفی بر ملا شد او در زیر لباسش مقدار زیادی ترقه و فشفشه پنهان کرده بود و آتش بازی به راه افتاد که بیا وببین .

آنگاه همهم کردم دهکده خنده سردادند  دو مرد مجنون می رقصیدند و مردم دهکده هم به دنبال آنها شروع به رقصیدد کردند . مرگی رخ نداده بود بلکه زندگی جدیدی آغاز شده بود

 

پنجشنبه 9 اسفند1386
نقش فروهر (فره وشی 2) ...  
نقش فروهر وزرتشت و کوروش

 

مفهوم نقش فروهر در ادبیات پارسی

رمز نخست :

انسان کامل

ز استاد چو وصف جام جم بشنودم   خود جام جهان نمای جم من بودم

مولانا:

آنچ تـــو در آینــه بیـنـی عیــان      پیـراندر خشت بیند پیش از آن

پیـــر ایشانند کایــن عالــم نبود       جان ایشان بود در دریای جود

پیش ازاین تن عمرها بگذاشتند      بیشتــر از کشــت بـر برداشتند

پیشتر از نقش جــان پذرفته اند      پیشتر از بـحــر درها یسفته اند

رمز دوم :

دست

 نماد نیایش

 

کنون بارورگیتی ومن دو دست       ازین خاکدان دیربالا و پست

به ســوی خداونــد دانـــا کنـیـم        از او مهــر او را تمنــا کنیم

که هـرگـز به پاکان نیایـد گزند        ازین دیــو یسنــان بیــدادمند

از آسـیـب آنـــان بمانــنـد  دور        به الطاف یزدان گیهان وهور

 

رمز سوم :

حلقه

 نماد پیمان الست

وآنکه دارد حلـقـه پیمان به دست      خود اشاره باشد از عهــد الســت

گوید ای شه در نگرپیمان خویش      که به دستم داده ای در عهد پیش

گرچه جرمم ازحساب آمد فـزون      لیک پا بستم به عهـــدت تا کنون

عفـو فـرما از من و از جـرم من      حرمت عهــــد الست ای ذوالمنن

جزهمین حلقه بدستم هیـچ نیست      آن که با دست پرآیـد پیش کیست؟

 

رمزچهارم :

دوبال سه طبقه

نماد اندیشه نیک گفتار نیک کردار

 

ذوالجناحیــن است او دارد دو بال         کان دو باشد یک جمال ویک جلال

از جلالی بال او در شش جـــهات         فیــض رحمــانی رسـد بر کائنــــات

وزجمالی بال او کان هست خاص         می رســد فیـض رحیمی بر خواص

حــــق به یمـــن آن ولــی کل مدام         رزق پاشد بر خـواص و بر عـــوام

 

رمز پنجم :

زمان بی آغاز و انجام

نماد ازل و ابد

حافظ :

ماجرای من ومعشوق مرا پایان نیست   هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

 

مقام عیش میسر نمی شود بی رنج       بلی به حکم بلا بسته اند عهد الست

 

رمز ششم :

دو رشته آویخته از دایره زمان

نماد دو گوهر همزاد

 

دو همزاد گوهر دراندیشه هاست        تجلی گه آندو در پیشه هاست

به گفتار هم آن دو گردد عیـــــان        یکی نیک و دیگر بد  بدگمان

کج اندیـــــش راه بـــدی بســپرد         نکو مرد ره بر بهی می برد

 

رمز هفتم

دامن سه بند

نماد اندیشه بد گفتار بد کردار بد

سعدی :

وجود تو شهری است پرنیک و بد    توسلطان و دستوردانا خرد

همانـــــا که دونـــان  گردنفــــراز    دراین شهرگیرند سودای آز

رضــــا و ورع  نیکنـــامان حـــر    هوی وهوس رهزن وکیسه بر

چو سلـــطان عنایت کند با بـــدان     کجا ماند آســایش بخـــردان

 

یکشنبه 5 اسفند1386
شعری از دفتر سایه های بی سر .............. ...  
 

فاصله

درابتداي فصل فاصله ها

بوي تند هجرت

هواي اتاق تنهايي را

پرازگردسوخته سياهي ساخته است

درمرزمكدرفاصله

درهجوم بي معناي وهم

درشكوفايي ذهن آشوب

ايستاده ام من دراستواي گرم ايمان

من ميان دو جهان

شكوه بي ترديدعشقي بي حدومرز را

زيرپوست تنم مي كنم احساس

روي مرزبي نهايت فاصله

سمت مثبت واژه اي لطيف

برسجاده اي از نور

سوي تمام قبله هاي جهان مي برم نماز

درشب بي همتاي چشمان تو

پي نورعشق

پي يك لحظه بزرگ

مي گردم درابعادبيكران جهان جاويد

من مي خوانم خطوط تند فاصله را

درحاشيه تبسم لب هايت

من ضربان قلب تورا شنيده ام

ميان فصل شكوفايي ترديد

بيا تا گرد دود رنگ فاصله را

باسه حرف بشكنيم

 

سیامک حبیبی