قصه ی
ناگفتنی
عشق
عشق در باغ ها نمی روید
عشق در بازار فروخته نمی شود
هرآن که آن را می طلبد ، شاه یا گدا
سرش را می دهد تا بستاندش .
چه بسیاری که کتاب های بزرگ را خواندند و مردند
هیچ یک هرگز نیاموختند .
دو حرف و نیم در عشق
هر که می خواند، می آموزد .
باریک است راه عشق
هرگز دو را درآن جای نیست .
تا من بودم خدا نبود
حالا که او هست من نیستم
کبیر می گوید : ابرهای عشق
باریدند روی من
قلم را خیساندند
جنگل درونم را سبز کردند
یک قلب تهی از عشق
باز هم خدا چشیده نشده
این گونه است انسان
دراین جهان
عروجش بی ثمر
برانگیخته مجذوب
با نام او
مست عشق
نشئه رویتش
چه تشویشی ؟
برای رهایی ؟
قصه عشق ، ناگفتنی
هرگز ذره ای گفته نشده است .
گنگ شیرینی را می چشد
لذت می برد... و لبخند می زند



