تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
پنجشنبه 29 آذر1386
عشق و عرفان ...  
 

قصه ی

             ناگفتنی

                     عشق

عشق در باغ ها نمی روید

عشق در بازار فروخته نمی شود

هرآن که آن را می طلبد ، شاه یا گدا

سرش را می دهد تا بستاندش .

 

چه بسیاری که کتاب های بزرگ را خواندند و مردند

هیچ یک هرگز نیاموختند .

دو حرف و نیم در عشق

هر که می خواند، می آموزد .

 

باریک است راه عشق

هرگز دو را درآن جای نیست .

تا من بودم خدا نبود

حالا که او هست من نیستم

 

کبیر می گوید : ابرهای عشق

باریدند روی من

قلم را خیساندند

جنگل درونم را سبز کردند

 

یک قلب تهی از عشق

باز هم خدا چشیده نشده

این گونه است انسان

دراین جهان

عروجش بی ثمر

 

برانگیخته مجذوب

با نام او

مست عشق

نشئه رویتش

چه تشویشی ؟

برای رهایی ؟

قصه عشق ، ناگفتنی

هرگز ذره ای گفته نشده است .

گنگ شیرینی را می چشد

لذت می برد... و لبخند می زند

 

 

جمعه 23 آذر1386
جشن آذرگان ........جشن های ایران باستان در آذرماه ...  

جشن آذرگان

جشن های ایران باستان

در روز نهم آذرماه به موجب هم نام بودن با نام ماه که آذر ماه است جشن آذرگان برپا می شده است  این جشن را آذرخشن و آذرجشن نیز نام برده اند در این روز به افروختن آتش در خانه ها به موجب نزدیکی و آغاز زمستان نیاز می آمد مردم به آتشکده ها رفته و نیایش نموده و نذوری اهدا می کردند برای تقدس و احترام وبه موجب رسمی کهن از آتش مقدس کهن آتشکده هر خانواده ای آتشی فراهم آورده و آتش زمستانی وضروری در خانه را با آن شعله ور می ساخت .

 

جمعه 16 آذر1386
عکسی از دوربین یک شاعر ......... ...  
آبشار جاده چالوس کرج در امروز

 

جمعه 16 آذر1386
عکسی از دوربین یک شاعر ......... ...  
باران امروز در کرج

سه شنبه 13 آذر1386
داستان های عرفانی ...  
 

داستان های عرفانی   تعالیم الهی  دانش سعادت سرور  

روزی زنی فقیرکه از پیروان خداونـد به شمـار می آمد و شوهرش فلج دچار شده بود،اطمینان داشت که خداوندمقدار پولی را که او برای تهیه  غذا و هدایای روز عید

لازم دارد فراهم خواهدکرد وی به فروشگاهی وارد شد و از فروشنده غذای  کافی  برای  روز عیـد فرزاندانش خواست . وقتی فروشنده ازاوپرسید چقدر پول دارد زن

پاسخ داد شوهرم چندین ماه است مریــض شده است درحقیقت هیچ پولی ندارم که درعوض بدهم فقط می توانم دعایتان کنم  فروشنده که مردی بی اعتقاد  بود به طعنه

 گفت : دعایت را روی کاغذ بنویس به اندازه  وزن آن می توانی غذا ببری زن بی درنگ کاغذی از کیف اش درآورد و گفت : این دعای کوچک من است که  دیشب

درحالی که به شوهربیمارخود می نگریستم نوشتم روی کاغذ نوشته بود : خـداونـدا تو پناه ما هستی تو هر آنچه را برای عیـــد فردا لازم است فراهم خواهی کرد حتی

بیش ازآنچه من نیاز دارم به طوری که آن را با سایـــرفرزندان  تهیدست در روزی مقدس سهیم خواهم شد .  

مرد این دعا  را خواند و خندیـد کاغــذ را روی ترازو گذاشت و گفت :خب حالا ببینم این کاغذ به چقدراست؟ او با تعجب دیــد وقتی یک پاکت آرد روی کفــه ترازو

 گذاشت هیچ اتفاقی نیفتاد چیزهای دیگری روی ترازو گذاشت اما عقربه اصلا  تکان نخورد سرانجام به زن گفت : نمی دانم امروز چه شده است که این ترازو کار

 نمی کند اما من زیرقولم نمی زنم هرچه که لازم داری  بردارچرا که به نظرمی رسد کاغذ تو از همه  اجناس  این فروشگاه سنگین تر است زن فقط چیزهایی را که

 نیازداشت برداشت وبا چشمانی اشک آلوداز فروشنده تشکر کرد و به راه افتـــاد ودردل خـــدایی را که همه  نیازهای  پیروانش را برآورده می سازد ستایش کرد

 فروشنده بعدا  متوجه شد که ترازو سالم بود و از خود پرسید : پس چطور آن موقع خراب شد ؟ چرا آن زن  پیش از آمدنش دعا را نوشته بود؟ قلبش لرزید  وتحولی

عمیــق در وجودش رخ داد وبه جمع مریـدان خداونـــد  پیوست . 

 

شنبه 10 آذر1386
عکسی از دوربین یک شاعر ......... ...  
 

روستای برغان کرج

TinyPic image

پنجشنبه 8 آذر1386
عشق و عرفان ...  
 

داستان های عرفانی   تعالیم الهی  دانش سعادت سرور  

کوای سن سرپرست دیر (( یرین جی )) بود روزی این

دیرآتش گرفت اوبه مریدانش روی کرد وسپس  به میان

شعله های فروزان رفت و گفت : (( برای تعمق آرام در

خداوند لازم نیست به کوهستانها و یا نهرها برویم وقتی

که افکارخاموشی گیرندآتش خودسردونیروبخش است))

عشق و عرفان

جمعه 2 آذر1386
سیمرغ عشق عطار .......... ...  

 

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

بر گرفته از دیوان عطار

از مــی عشــق  نیستی هر که خروش می زند

عشق تو عقل و جانش را خانه فروش می زند

عاشق عشق  تو شدم از دل وجان که عشق تو

پــرده نهفتــه می درد زخــم خمــوش می زند

دل چو ز دُرد درد تو مســت خـراب می شود

عمـــر وداع می کنـــد عقــل خـروش می زند

گر چه دل خراب من از می عشق  مست  شد

لیک صبوح وصل را نعره به هوش  می زند

دل چو حریف درد شد ساقی اوست  جـان ما

دل می عشق می خوردجان دم نوش می زند

تا دل من به مفلسی از همــه کـون در گذشت

از همه کینـه می کشـد بر همه دوش می زند

تا ز شــراب شــوق تو دل بچشید جرعـه ای

جمله پنــد زاهـــدان از پس گـــوش می زنـد

ای  دل  خستـــه نیستی مــــرد مقـام عاشقـی

سیرشدی زخودمگر خون تو جـوش می زند

جــان فــریـــد از بلی مســت  می السـت شد

شایــد اگر به بـوی او لاف  سروش می زند