دیوان عطار ........
سیمرغ عشق شیخ فرید الدین عطارنیشابوری
کیست که ازعشق توپرده او پاره نیست وز قفـس قالبش مــرغ د ل آواره نیست
وزن کجا آورد خاصه به مـیــزان عشق گر زر عشـاق را سکه رخســاره نیست
هرنفسم همچوشمع زاربکش پیش خویش گر دل پر خون من کشته صد پاره نیست
گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم چاره کارم بکن کز تو مرا چــــاره نیست
هر که دراین راه یافت بوی می عشق تو مست شود تا ابد گر دلش از خــاره نیست
هست همه گفتگو با می عشقش چه کار هرکه دراین میکده مفلس واین کاره نیست
درد ره و درد دیر هست محک مرد را دلق بیفکن که زرق لایق میــخواره نیست
در بن این دیــر اگــر هست میـــت آرزو درد خوراینجا که دیرموضع نظاره نیست
گشت هویدا چوروزبردل عطار از آنک عهد ندارد درست هرکه دراین پاره نیست
