تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
شنبه 31 شهریور1386
عطارنیشابوری ...  
 

 

دیوان عطار ........

 

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

 

 

کیست که ازعشق توپرده او پاره نیست     وز قفـس قالبش  مــرغ د ل آواره نیست

وزن کجا آورد خاصه به مـیــزان عشق     گر زر عشـاق را سکه  رخســاره نیست

هرنفسم همچوشمع زاربکش پیش خویش    گر دل پر خون من کشته صد پاره نیست

گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ   نیم    چاره کارم بکن کز تو مرا چــــاره نیست

هر که دراین راه یافت بوی می عشق تو   مست شود تا ابد گر دلش از خــاره نیست

هست همه گفتگو با  می  عشقش چه کار   هرکه دراین میکده مفلس واین کاره نیست

درد ره  و درد دیر هست محک مرد را    دلق بیفکن که زرق لایق میــخواره نیست

در بن این دیــر اگــر هست میـــت آرزو    درد خوراینجا که دیرموضع نظاره نیست

گشت هویدا چوروزبردل عطار از آنک    عهد ندارد درست هرکه دراین پاره نیست

 

پنجشنبه 29 شهریور1386
برگرفته از کتاب هد هد میرزا ...  

استفاده از فرصت

 

 

تا جری منعم و دارا که زرو سیم ز اندازه فزون داشت ولی سن وی و سال وی از

 

 مال وی صد البته فزون بود، گرفتار به عشق رخ یک دختر زیبا و پری چهره و

 

رعنا شد و بیچاره وشیدا شد ،

 

دلداده ورسوا شد ومشهور به هر جا شد و افسانه ی او ورد زبان شد و بی طاقت و

 

بی پا شد وبیزار زدنیا شد

 

 و چون دید دگرصبرو قرار از کف وی رفته  و خاطر شده آشفته ، بر آن شد که زند

 

 دست به کاری که مگر خاطر آن ماه ،از این عشق روانکاه،  شودآگاه واز این ره

 

 به رحم آید و با مرحمت ومهر کند  شاد دل عاشق بی برگ ونوا را.

  

کرد اندیشه بسیار و کشید از پی هم نقشه وهی طرح  فرو ریخت بسی حیله بر انگیخت

 

که تا دولت دیدار  میسر شدو این کار مکررشدو گردید شناسایی او حاصل وشد دوست

 

بدان دخترک خوشگل و هر روز یکی دسته گل سرخ فرستاد در خانه آن دلبر جا نا نه

 

 که  دیوانه ی عشق رخ وی  بود.

 

بعد یک دو ما هی که مدام از پی هم گل به در خانه ی آن شوخ  پری زاد  فرستاد به

 

یک روز پی دیدن جا نانه ی او خانه ی او رفت. بت نوش دهن  ضمن سخن گفت

 

« از آن مرحمت ولطف که با دادن گلها بنمودید به عیش و طرب بنده فزودید

 

  بسی شاکر و ممنونم وهرگزنبرم هیچگه از یاد »

 

 مرد کم ظرف ، از این حرف به وجد آمدو چون دید به دست آمده

 

 فرصت گفت: ای ماه فروزنده ،از این بنده تشکر ننمایید، چه خوب است که حرفی

  

 زتشکر به زبان هیچ نیارید  ولی در عوض آن همه گلها بگذارید که من در همه ی

 

عمر شوم یار شما ،وز پی این کار کنم عقد شما را

 

 

خانم این حرف چو بشنید بخندیدو بدو گفت : دریغا که شما  دیر بدین فکر فتادید .

 

همان مرد که آوردن گلهای شما پیشه ی او بود ،جوانی ست نکو روی وپسندیده،

 

 گل عشق مرا چید ودر طی همین ماه یقین است  که خواهید شنیدن خبروصلت ما را»

 

 

 

چهارشنبه 28 شهریور1386
عرفان .............. ...  
 

 

تنها با خدمت عاشقانه روحانی

به خداوند شخص می تواند

 به ملکوت پروردگار وارد شود

سه شنبه 27 شهریور1386
عرفان .............. ...  

 

 

 

باید در نظر داشت مادامی که این کالبد مادی وجودداردعمل و عکس

 

العمل در گونه های مادی نیز وجود دارد . انسان باید بیاموزد دوگانگی

 

هایی نظیر شادی و غم سرما وگرما و غیره  را تحمل نماید و با تحمل

 

چنین دوگانگی هایی از اضطرابات ناشی از سود وزیان رها گردد در

 

آگاهی کمال به خداوند است که چنین موقعیت روحانی کسب می گردد

 

 یعنی هنگامی که شخص کاملا به اراده پاک خداوند اتکاء کند.

 

دوشنبه 26 شهریور1386
سیمرغ عشق عطار ...  

دیوان عطار ........

 

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

عمر رفت وتومنی داری هنوز                راه بر ناایمنی داری هنوز

زخم کاید بر منی آید همه                       تا تو می رنجی منی داری هنوز

صد منی زاید ازتوهر نفس                    وی عجب آبستنی داری هنوز

پیر گشتی و بسی کردی سلوک              طبع  رند گلخنی  داری  هنوز

همرهان رفتند ویاران گم شدند               همچنان تو ساکنی داری نوز

روز وشب در پرده با چندین ملک         عادت  اهریمنی  داری  هنوز

روی  گردانیده ای  از  تیــــرگی            پشت سوی روشنی داری هنوز

دلبرت در  دوستی  کی  ره  دهد            چون دلی پر دشمنی داری هنوز

می زنی دم از  پی  معنی  ولیک            تو کجا آن چاشنی داری هنوز

درگریبان کش سر و بنشین خموش         چون بسی تر دامنی داری هنوز

خویشتن را می کش و می کش بلا          زانکه نفس کشتنی داری هنوز

رهبری چون آید از تو ای فرید              چون تو عزم رهزنی داری هنوز

 

 

شنبه 24 شهریور1386
ملا نصرالدین......... ...  
 

 

ملای زرنگ

 

روزی چندبچه ی شیطان در کوچه ای سرگرم بازی بودندکه چشمشان به ملانصرالدین افتاد بچه ها

 

باهم قرارگذاشتند که به هر دوز و کلکی شده کفش های ملا را بدزدند . بعد رفتندکناردرخت ایستادند

 

به طوری که ملا بشنود گفتند : همه اهل محل می گویند تا حالا هیچ مردی نتوانسته از این درخت بالا

 

برود . ملا جلو رفت و نگاهی به درخت انداخت و گفت : این که کاری ندارد من خیلی راحت می توانم

 

از آن بالا بروم بچه ها گفتند :اگرراست می گویی برو بالا ببینیم . ملا کفش هایش را درآورد و گذاشت

 

زیر بغلش وشروع کرد ازدرخت بالا رفتن  بچه ها گفتند : ملا !چرا کفش هایت را باخودت می بری ؟

 

ملا جواب داد : شاید آن بالا جایی بود که لازم شد کفش بپوشم .

 

اختلاف رنگ

 

روزی مردی که موهایی مشکی وریش سفیدی داشت وارد مجلسی شد که اتفاقاً ملانصرالدین هم درآن

 

حضورداشت . از ملا درباره اختلاف رنگ میان ریش و موهای آن مرد سوال کردند .

 

ملا جاب داد : سیاهی موی سروسفیدی ریش او نشان می دهد که مغزش کمتراز چانه اش کار کرده است

جمعه 23 شهریور1386
عرفان .............. ...  
 

 

در مکتب استاد

 

 

ذهن آرام یعنی شهامت

 

اینکه بتوانی بی ترس با حقیقت

 

و مشکلات روبرو شوی

 

این به معنای استواری نیز هست

 

اینکه بتوانی گرفتاریهایی را که همه با آن روبه روییم

 

به هیچ بگیری

 

و حذر کنی از نگرانی مداومی که بسیاری از مردم به دلایل بی ارزش

 

بیشتر عمر خود را برای آن تلف می کنند

 

شنبه 17 شهریور1386
عرفان .............. ...  
 

 

حکایتی است درباره یک سلحشور ژاپنی و استاد ژنرال اش

 

در گذشته  پیغام ها  را  با  کبوترهای نامه بر می فرستادند . استاد

 

پیغام ها را با کبوترهای نامه بر می فرستادند . استاد روزی پیغامی

 

برای شاگردش فرستاداما پرنده به هنگام پرواز گرفتار باران شدیدی

 

می شود و وقتی که شاگرد پیغام را باز می کند می بیند که نوشته در

 

بسیاری جاها محو کمرنگ شده بااین حال شاگرد دستورات استاد را

 

موبه مو اجرا می کند . به غیر از استاد همه ی اطرافیان حیرت زده

 

می شوند. او چنان درشاگردی خود متمرکزبوده است که توانسته ذهن

 

استاد را بخواند . با خواندن یک کلمه او می دانست جمله چگونه ختم

 

می شود . او تصویر کلی را ورای گوش ها و چشم ها دریافته بود .

 

در تمرکز و بادقت کامل به گفته های استاد گوش کن و بدان که از

 

حکمت او بیشترین نصیب را خواهی برد.

 

ژرفای درک در شاگرد است نه در استاد

 

 

 

سه شنبه 13 شهریور1386
از دفتر آتش و شراب ...  

 

 

روز های سکوت

آسمـان

 

 

آسمان ابراندودِ سیاه  

 

جان فسرده و سیلاب اشک

 

 ونفس های بریده بریده

 

در سکوت مطلق خیابان تنهایی

 

و اشك هاي گرم تو

 

قانون شفای جاودانگی

 

غبار ظلمت

 

و رعد وبرق قهر زندگی

 

همه چیز را با خود فرو شست

 

با خود برد حتی دست خط ها

 

و نامه های نا نوشته را 

 

طوفان چشمان معصوم تو

 

و حسرت سوزناك من

 

در گردباد حوادث بر باد رفت  

 

ومن از انتهای وجودم فريادي بر آوردم

 

بر بلنداي سكوت

 

بر روزهاي درد

 

                      بر روزهای سكوت و فاصـلـه

 

 

سیامک حبیبی

پنجشنبه 8 شهریور1386
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ...  
 

 

و

 

آری ، ما غنچه ی یک خوابیم

 

-         غنچه ی خواب ؟ آیا می شکفیم ؟

 

-         یک روزی ، بی جنبش برگ .

 

-         اینجا ؟

 

-         نی ، در دره ی مرگ .

 

-         تاریکی ، تنهایی .

 

-         نی خلوت زیبایی .

 

-         به تماشای چه کسی می آید ، چه کسی ما را می بوید ؟

 

-         ....

 

-         و به بادی پرپر ... ؟

 

-         ....

 

-         و فرودی دیگر ؟

 

-         .....

 

آیا براستی ما هستیم ؟ وجود ما در همین زمان خلاصه می شود ؟ آیا اصالت

 

رنگین همین است که در آینه می بینیم ؟ چه چیزی دیگر در ورای  بودن ما

 

وجود دارد ؟

 

آیا این حیات وجود واقعی ماست ؟ پس از مرگ چه خواهد شد ؟ دوباره ما

 

بازخواهیم گشت ؟ پس از پرپر شدن ما چه خواهد شد ؟ آیا بر باد خواهیم شد

 

یا دوباره همچون ققنوس از جای بازخواهیم خواست ؟

 

و زندگی و روح برای همین لحظه ی کوتاه کفایت می کند یا که نه هدفی دیگر

 

از این آفرینش هست ؟

 

دوباره سر از خاک برمی داریم

 

مثل یک دانه که در خاک می کارند دوباره می روییم 

 

ما دوباره دوباره از نو آغاز می کنیم حیات را

 

می آییم بی هیچ کوششی و می رویم

 

 

چهارشنبه 7 شهریور1386
ملا نصرالدین......... ...  
 

 

احمق تر از ملا

 

 

ازملا پرسیدند : در دنیا احمق تر از خودت  دیده ای ؟

 

ملانصرالدین گفت : آری ، روزی می خواستم برای اتاق خودم  در  بسازم استاد

 

نجاری آوردم و  از او خواستم در را برایم بسازد اما نجار هیچ وسیله ای  برای

 

اندازه گرفتن نداشت ، بنا براین دستهایش را باز کرد واندازه دررا گرفت وهمان

 

طور با دست های باز به سمت مغازه رفت .

 

در راه سرش را بالا گرفته بود که کسی به او نخورد تا مبادا اندازه او به هم

 

بخورد همانطورکه سرش بالا بود درون چاهی افتاد . مردم بالای سر او آمدند

 

 و گفتند دستت را بده تا کمک ات کنیم وتورا ازچاه بیرون بیاوریم . نجار گفت

 

دستم را نگیرید که اندازه خراب می شود ریشم را بگیرید  و مرا بیرون بیاورید

 

من آن نجار را احمق تراز خودم دیدم 

 

یکشنبه 4 شهریور1386
شاعران جهان ............. ...  
 

 

نزار قبانی

 

طبیعت مرد

 

 

مرد برای عاشق شدن

 

به یک دقیقه نیاز دارد

 

و برای فراموش کردن

 

به چندین قرن

 

 

آغاز تاریخ

 

من رازی ندارم ... قلب من کتابی است گشوده

 

خواندن آن برای تو دشوار نیست

 

محبوبم ، زندگی من

 

از روزی آغاز می شود که دل به تو سپردم

 

 

چه می شد اگر خدا ؟

 

چه می شد اگر خدا ، آن که خورشید را

 

چون سیب درخشانی در میانه آسمان جا داد

 

آن که رودخانه ها را به رقص در آورد ، و کوه ها را برافراشت

 

چه می شد اگر او ، حتی به شوخی

 

مرا و تو را عوض می کرد :

 

مرا کمتر شیفته

 

تورا زیبا کمتر.

 

 

جمعه 2 شهریور1386
ملا نصرالدین......... ...  

 

بهشت و جهنم

 

یک روز حاکم از ملا پرسید : تا چه وقت انسان می زاید و می میرد ؟

 

ملا نصرالدین جواب داد : تا وقتی که بهشت و جهنم پرشود .

 

خانه

 

روزی از ملا پرسیدند : قبل از خلقت آسمان و زمین ، ملائک کجا بودند ؟

 

ملا پاسخ داد : سرخانه زندگیشان .

 

جایگاه حاکمان

 

روزی در مجلسی حاکم از ملا نصرالدین پرسید : می دانی آن دنیا جای من کجاخواهد بود ؟

 

ملانصرالدین گفت : البته که می دانم ! جای حضرت والا در پیش فرعون و

 

 نمرود و شداد است آن هم در بهترین نقطه جهنم .

 

خواب شیطان

 

روزی مردی پیش ملا رفت و گفت : دیشب خواب شیطان را دیده ام و خیلی می ترسم .

 

ملا گفت : بگو ببینم چه شکلی بود ؟

 

مرد گفت : در ست عین خر

 

ملا جواب داد : نترس ، شیطان نبوده به احتمال زیاد از سایه خودت ترسیده ای .