معما
درطلوع سرخ یک سوال
نفس
در بغض كلمات
حبس مي گردد بي اختيار
ستوني از علامت ها
برچهارراه ذهن
نقش مي بندد
درهياهوي گنگٍ
يك پرسشِ بي پاسخ
تمام چراغ هاي چهارراه ذهن
قرمزمي شود
ايست كامل
چيزي مبهم
درحال رويش است
درجهان پرآشوب ذهن
معمايي سرخ
همچون صاعقه فرومي افتد بربستر افكارهزاررنگ
به خيابان رفتم
با علامت تعجبي در بغل
با علامت سؤالي در جيب
مي ديدم چهره هاي نامفهومي را
بي نياز از يك پتك بشارت
بي نياز از يك حقيقت روشن
ديدم
رفت وآمدها را
در اضطراب يك وحشت مزمن
مي ديدم گلها
چگونه لگد مال مي شوند براي رسيدن به ايستگاه آن سوي خيابان
ديدم
درختان منتظر را
درهوس يك پرواز
ديدم
سرهرخيابان
زنبيل خواهش ها پر
در هر خانه
صندوق نياز ها لبريز
ديدم در هرصورتي
جيب تمناها لبريز
در بغل هررهگذر
پاكتي از تشويش
درمن
باراني از تعجب در حال ريزش بود
تمام افكارم خيس خورد
تا به اعماق شعور
اما ديدم
معما را
سرجايش پرطراوت بي برهان
مي نگريست درچشم من و اين جهان
ابرهاي توهم
باريدند بي وقفه تا انعكاس يك مفهوم
ابرها مي باريدند
معما اما
همچنان پيچيده تر ازيك رؤيا
مي روييد در خارستان افكار
سوال سرخ
همچون دشنه اي درروح من
آبشاري عظيم
از سوال در ذهن پديداركرد
معما روي آب همچون قايقي شناور
و من سوار بر آن
تا اعجاب جنون رفتم
چيزي شگرف در حال شكل گرفتن بود
از پس مه ترديد
من در حال سقوط به عمق قهقرا بودم
فرو افتادم
من ومعما درهوا
دراضطرابي گنگ
در وحشت سقوط
فرو افتادم
خود را يافتم
در زمين شعور آگاهي سبز
دنبال گمشده ام مي گشتم
راستي معما چه شد؟
رنگين كمان يك پاسخ
شعر از سیامک