تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
شنبه 30 تیر1386
این هم یک عکس از ...  
 

 

باغ همسفران

 

TinyPic image

جمعه 29 تیر1386
اشعارشاعران جهان ........... ...  
 

 

گروه پینک فلوید

Time

 

ذره ذره دور می ریزی ، لحظه هایی که می سازند ، روزی دلگیر را

تکه تکه ، بی دریغ ،تباه می کنی ساعتها را

سگدو می زنی بر تکه ای از زمین زادگاهت

 چشم به راه کسی یا چیزی که راه را نشانت بدهد

 

خسته از آسودن در آفتاب ، برای تماشای باران در خانه می مانی

تو جوانی و زندگی دراز ، و امروزوقت برای تلف کردن زیاد است

بعد ، یک روز ، می بینی که ده سال پشت سرت داری

کسی نگفت کِی بدوی ، تیر شروع مسابقه را نشنیدی

 

و می دوی و می دوی تا از آفتاب عقب نمانی ، اما او فرو می رود

و دور می زند ، تا باز از پشت سرت بیرون بیاید

خوشید – به نسبت – همان خورشید است ، اما تو پیرتری

نفست تنگتر ، یک قدم به مرگ نزدیک تر

 

هرسال کوتاهتر می شود ، گویی هرگز به زمان نمی رسی

نقشه هایی که حاصلشان هیچ است ، یا نیم صفحه ای خط خطی

بطالت در نومیدی خاموش ، این شیوه زندگی است

زمان گذشت ، آواز به آخر رسید ، انگار چیز دیگری هم داشتم که بگویم    

 

TinyPic image

چهارشنبه 27 تیر1386
سخنی از .............. ...  
 

اوشو

معبد واقعی آزادی است : گذشته را لحظه به لحظه مردن و حال را زندگی کردن . و آزادی حرکت حرکت به سوی تاریکی ، به سوی ناشناخته این دری  است که به بارگاه الهی باز می گردد.

 

TinyPic image

 

دوشنبه 25 تیر1386
عکسی از دوربین یک شاعر ...  
 

 

و می گذرد روز 

                            و 

                                              روزگار

  و ما همچنان اسیر دستان پرتوان سرنوشت ایم

TinyPic image

 

دوشنبه 25 تیر1386
حقیقت را در آغوش بگیر ...  

حقیقت را در آغوش بگیر

 

در طول مسیر زنده گی

 

شکست ها وسر خوردگی ها

 

آخر خط نیستنند

 

 راهنمای تو اند

 

که از مدار چرخیدن دور خود

 

 به مسیر تازه ای

 

راه به جویی!

 

 

 

 

2) برای شروع تازه،

 

می باید

 

هر چه به ان خو کرده ایم وا گذاریم!

 

قانون طبیعت است این،

 

همانند جزرو مد

 

رازی از حیات.....

 

 

 

 

یکشنبه 24 تیر1386
شعری دیوان عطار ...  
 

 

دیوان عطار ........

 

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

 

 

کیست که ازعشق توپرده اوپاره نیست     وز قفـس قالبش  مـرغ د ل آواره نیست

 

وزن کجا آورد خاصه به مـیـزان عشق    گر زر عشـاق را سکه  رخسـاره نیست

 

هرنفسم همچوشمع زاربکش پیش خویش   گر دل پرخون من کشته صد پاره نیست

 

گر تو ز من فارغی من زتو فارغ   نیم    چاره کارم بکن کز تو مرا چـــاره نیست

 

هرکه دراین راه یافت بوی می عشق تو   مست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست

 

هست همه گفتگو با می  عشقش چه کار هرکه دراین میکده مفلس واین کاره نیست

 

درد ره  و درد دیرهست محک مرد را   دلق بیفکن که زرق لایق میـخواره نیست

 

در بن این دیــر اگــرهست میـــت آرزو  دردخوراینجا که دیرموضع نظاره نیست

 

گشت هویدا چوروزبردل عطاراز آنک   عهد ندارددرست هرکه دراین پاره نیست

 

پنجشنبه 21 تیر1386
اشعاری از ...  
 

 

حافظ  .........

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد 

                                         دل رمیده ی ما را رفیق و مــــونس شد

نگار من که به کتب نرفت و خط ننوشت

                                         به غمزه مساله آموز صد مــــدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

                                         فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

                                         گدای شهر نگه کن که میر مجلــس شد

طرب سرای محبت کنون شود معمور

                                         که طاق ابروی یار منش مهنــــدس شد

لب از ترشح می پاک کن ز بهر خدا

                                         که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عرفان پیمود 

                                         که علم بیخبر افتاد و عقل بی حس شد

خیال آب خضر بست و جام اسکندر

                                         به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

چو زر عزیز وجود است نظم من آری                                             

                                         قبول دولتیــان کیــمیــای ایـــن مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

                                        چر اکه حافظ ازین راه رفت ومفلس شد

 

دوشنبه 18 تیر1386
حکایتی از ............ ...  
 

 

پسر نااهل

 

روزی ملانصرالدین پسرش را سرزنش کرد و گفت : پسر دست از این کارهایت بردار و شب ها زودتر به خانه بیا . وقتی که من به سن و سال و تو بودم اگر یک شب دیر به خانه می آمدم پدرم کاری می کردم که صد بار بگویم غلط کردم .

پسر ملا گفت : از این قرار پدر شما خیلی آدم سنگ دلی بوده است .

ملانصرالدین عصبانی شد وفریاد کشید : خفه شو پدر من از پدر احمق تو هزار مرتبه بهتر ومهربان تر بود.

 

خواب ناز

 

شبی خانه ملا نصرالدین آتش گرفت و زنش در آتش سوخت . یکی از دوستان ملا برای دلداری پیش ملا رفت و به او گفت : ملا به هیچ طریقی نمی توانستی زنت را نجات بدهی ؟

ملانصرالدین

گفت : چرا ! اما چون تازه به خواب ناز رفته بود دلم نیامد بیدارش کنم .  

 

یکشنبه 17 تیر1386
حکایتی از ............ ...  
 

 

قصاص قبل از جنایت

 

ملانصرالدین کوزه ای دست دخترش داد وکشیده ای به گوشش زد و گفت : برو سرچشمه آب بیاور.

دختر بیچاره گریه کنان رفت . از ملانصرالدین پرسیدند : چراطفل معصوم را بیخودی زدی ؟

ملا گفت : او را زدم که کوزه را نشکند . چون بعد از شکستن کوزه نتیجه ای عاید من نمی شود .

 

تعریف ملا

 

ملا نصرالدین گاوی داشت .هرکاری کرد که آن را بفروشد خریداری پیدا نشد .دلالی به او گفت : گاو را به من بده برایت می فروشم .

دلال گاو را به بازار برد و گفت : این گاو شش ماه آبستن است .

مردی رسید و خوشحال و راضی گاو را خرید و برد.

چند روز بعد برای دختر ملا خواستگار آمد ملا برای اینکه از دخترش تعریف کرده باشد و هم زود تر از شر دخترش خلاص شود گفت : دختر من هم خوشگل است هم اخلاق خوبی دارد تازه آبستن هم است .

 

شنبه 16 تیر1386
حکایتی از ............ ...  
 

 

شمس تبریزی

 

 

در وعظ  منصور حفظه روزی یکی برخاست سئوال کرد که :

نشان اولیا کدام باشد؟ !

او گفت که :  

آن باشد که اگر بگوید چوب خشگ را که :

(( روان شو)) روان شود!

درحال منبر از زمین برکنده شد.... گفت :

-          ای منبر ترا نمی گویم ! ساکن باش  !

-          بازفرو نشست !   

 

جمعه 15 تیر1386
حکایتی از ملانصر الدین ......... ...  

 

 

 

تلا فی

 

روزی دختر ملا نصر الدین گریه کنان آمد پیش پدرش وگفت : شوهرم کتک مفصلی به من زد و مرا از خانه بیرون کرد.

ملا نصر الدین بی معطلی چوبی برداشت و حسابی دخترش را کتک زد

وگفت: حالا برو به شوهرت بگو اگر تو دختر مرا کتک زدی، من هم به تلافی آن زنت را خوب سر حال آوردم

 

 حرف حساب

 

روزی ملا نصر الدین به خانه یکی از تجار شهر رفت و خواست او را ببیند نوکر تاجر گفت: آقا خانه نیست

 

روز بعد، همان تاجر به طور تصادفی کارش به ملا نصرالدین افتاد، رفت در خانه ی ملا را زد.

ملا نصرالدین از پشت در گفت :من خانه نیستم  آقا!

تا جر گفت شوخی نکن ملا !خودت هستی؟

ملا گفت خودت شوخی نکن.من دیروز حرف نوکر بی قابل تو را باور کردم و تو امروز حرف من را باور نمی کنی؟

پنجشنبه 14 تیر1386
اندر حکایت .................. ...  

 

 

 

شمس تبریزی

 

عقل تا سحرگاه ره می بُرد

اما اندرون خانه

ره نمی بَرَد آنجا عقل حجاب است

دل حجاب است

 و سر حجاب .

عقل مرکز و پایگاه اندیشه است . بسیاری ازعلوم وفنون در جهان مادی با به کارگیری این نیرو بوجود آمده اند  و نسل بشرموفق شده است به دست آوردهای بزرگی دست یابد .

اما نکته حائز اهمیت این است که آیا عقل بشر توانسته با آفرینش نیروی ذهن خود جهان بهتری از آن چه هستیم خلق کند ؟پاسخ قطعاً خیر است

ما به صنایع بشراگر توجه کنیم متوجه می شویم چون ذهن بشردرسطح پایینی قرار دارد نمی تواند دست به آفرینش کاملی بزند در هرجایی که دست به آفرینش زده در جایی دیگر دست به ویرانی زده است

به عنوان نمونه در مورد داروهای شیمیایی خوب فکر کنید وقتی شما این داروها را مصرف می کنید مرض و بلایی که به آن دچار شده اید به ظاهر خوب می شود اما اثرات دارویی را می توان در جاهایی دیگر در بدن پی گیری کرد درقسمتی دیگراین داروها باعث اختلال درسیستم بدن شده و ارگانیزم بدن را به هم می ریزد و علت آن هم این است ذهن واندیشه انسان مثل پت و مت عمل می کند می خواهد چیزی را درست کند به بهترین شیوه اما در عمل دچار اشتباهات فاحش می شود نه تنها قسمت خراب را خراب تر می کند بلکه به قسمت های دیگر و سالم نیز صدمه می زند .

اگر قبول کنیم فکر و اندیشه تا حدودی ناقص هستند( نسبت به سرورکائنات) متوجه می شویم ما توانایی کافی در حل مسائل مختلف را نداریم ودرواقع بیشتر مثل بچه های کوچک چهار پنج ساله خراب کاری می کنیم

ما به گوشه هایی از حقیقت دست می کشیم و لمس می کنیم اما درک درستی از آن پیدا نمی کنیم در نتیجه عقل بیشتر در مراحل سطح بالا به چیزی دست و پا گیر تبدیل می شود

به همین دلیل شمس تبریزی از حجاب سر صحبت می کند یعنی که عقل بازیگوش است می خواهد خیلی خوب باشد اما در برابر خداوند هیچوقت نمی تواند خوب باشد بلکه باید در برابر او فقط تسلیم باشد و سکوت کند چون راز شناسایی گل سرخ در دست عقل نیست .     

 

چهارشنبه 13 تیر1386
شاعران جهان ............. ...  

 

 

ویلیام فاکنر

 

اگر غمی هست بگذار باران باشد

 

و این باران را

 

بگذار تا غم تلخی باشد از سر غمخواری

 

و این جنگلهای سر سبز

 

در این جای

 

در آرزوی آن باشند

 

که مگر من ناگذیر به بر خاستن شوم

 

تا در درون من بیدار شوند.

 

من اما جاودانه بخواهم خفت

 

زیرا اکنون که من این چنین

 

در تپه های کبودی که بر فراز سرم خفته اند

 

بسان درختی

 

ریشه ها باز گسترده ام،

 

دیگر مرگ در کجاست؟

 

اگر چه من از دیر باز مرده ام

 

این زمینی که چنین تنگ در آغوشم می فشرد

 

صدای دم زدنم را

 

همچنان

 

 بخواهد شنید

 

 

دوشنبه 11 تیر1386
عرفان ...  
 

و عشق ...................

ساتیا سای بابا

 

 

عشق بورزید، بذر عشق را بیفشانید و از آن بهره مند شوید، هیچ کیش وآیینی برتر از عشق ورزیدن نیست عشق ورزی اصیل ترین وبا شکوه ترین شکل خدمت است .

 

تنها یک قانون شما را به خداوند پیوند می دهد و آن هم قانون عشق است . عشق به شما الهام می بخشد ، شما را رهبری می کند ، تسکین می دهد و باعث آسایش تان می شود .

 

خدا عشق است و تنها با عشق ورزی ، می توان به او دست یافت . او را با هیچ حیله نمی توان به دام انداخت .فقط آن زمان که از دستوراتش – عشق ورزیدن و خدمت کردن به همه – تبعیت کنید ، لطف و عنایت خویش را ارزانی می دارد . با عشق ورزیدن وخدمت به دیگران خدمت بیشتری به خود می کنید  خودی که بیش از همه دوستش دارید ! بدین سان لطف و رحمت ایزدی شامل حالتان می گرد و از آن بیش از هر تجربه دیگری بهره می برید.

 

شنبه 9 تیر1386
جشنی از روزگاران کهن ............ ...  

 

 

 

جـشـن تـیـرگـان

آرش کمانگیر    جشن آب

 

 

جشن تیرگان مقارن با بزرگ ترین روز سال خورشیدی وگرمای تابستان می باشد این جشن درروز تیر از ماه تیربرگزار می گردد تیرستاره ای است نورانی که به ستاره باران نیزمعروف می باشد وبا تیر یا عطارد نباید یکی دانست

درجایی دیگر نیز آمده که علت این جشن را به حماسه آرش ونبرد ایرانیان و تورانیان نسبت می دهد که دراین روز سپاه ایران و توران می پذیرند مرز دو کشوربا پرتاب تیری از چله کمان معین شود و هرجا که تیر فرو نشست مرز تعیین گردد وآرش از کوه دماوند تیری را با تمام توان پرتاب می کند وبر درختی تنومند کنار رود جیحون بود می نشیند و مرز ایران و توران تعیین می گردد و آرش کمانگیر بر اثر این پرتاب جان به جان آفرین می دهد

 

TinyPic image

 

 

داستان دیگری که درباره ی جشن تیرگان آورده اند مربوط است به خشکسالی وقحط غلات درزمان پیروزشاه نیای خسرو اول گویند درعهد خسرو اول تاهفت سال تمام قطره ای باران ازآسمان نبارید وانبوهی از مردم از قحطی وگرانی جان سپردند پس از هفت سال درروز جشن تیرگان ابرها آسمان راپوشیدند وبعد از لختی قطرات باران خشک وتفدیده را آبیاری نمود مردم ازآمدن باران چنان خوشحال شدند که از فرط شادی آب به هم پاشیدند وازآن روز این جشن به نام جشن آبریزان مشهورشد.

مراسم جشن تیرگان 

دراین روز پس از به جای آوردن نیایش اهورامزدا بچه به هم آب می پاشند

وجشن با شکوه تیرگان آغاز می شود ولذت این جشن درگرمای تابستان وصف ناپذیر است .

دراین روزچیزی  که ویژه این جشن است تار نازکی بوده که از ابریشم هفت رنگ وسیم نازک و ظریفی به هم تابیده بودند وبه نام تیروباد معروف بود به مج دست می بستند وپس از ده روز باز کرده و به باد می دادند.

 

 

 

سیامک حبیبی

پنجشنبه 7 تیر1386
شعری از ...  
 

 

از دفتر از طلوع تا غروب

از دفتر عشق

آتش

می نوشم شراب منگ

شرابِ جاوید

 

شراب ِشوكرانِ عشق

 

مي نوشم گرم و عطشناك

 

شرابِ سرخی را که طعمِ ملکوت می دهد

 

آتشِ نابِ درون

 

آتش ِ مستور

 

می سوزد تمام روح ام را 

 

و مبدل ام می کند به خاکسترِ سرد

 

و از نو برپا می کند ستون های تنم را 

 

و اما من از اين آتش و از اين سوختن

 

 وزش عشق را حس می کنم در چارچوب بدن ام

 

و رگهای حواس به نرمی می لغزند در خواب  

 

شرابِ شوق مرا

 

می برد به ژرف ترین نقطه ی خواب

 

درکهکشانهای دور

 

و رها مي كند مرا

 

میان دوزخ وبهشت 

 

میان آتش وشراب

  

                                سیامک حبیبی      س.سروش 

  

                                                           1378

 

 

    

چهارشنبه 6 تیر1386
شاعران ایران ...  

 

 

 

هوشنگ ابتهاج

 

 

در سال1306 در شر رشت به دنیا آمد. دوره ی آموزش دبستان را در همین شهر و دوره دبیرستان را در تهران به پایان رساند.

از سال 1350 تا 1357 برنامه ی گلهای تازه وگلچین هفته ی رادیو ایران را سرپرستی کرد.

ابتهاج در دوران دبیرستان به سرودن شعر پرداخت ودر همان سالها اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه ها منتشر کرد.

او  سرودن شعرهای عاشقانه را آغاز کرد .اما با کتاب شبگیر خود که حاصل سالهای پر تب وتاب پیش از 1332 است، به شعر اجتماعی روی آورد.

مجموعه شعر های او در کتابی به نام سیاه مشق به چاپ رسیده است.

 

 

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر مــــلال ما پرنـــده پــر نمی زند

 

یکی ز شب گرفتگان چـــــراغ  بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحــر نمی زند

 

نشته ام در انتظار این غبـــار بی ســــــوار

دریغ کز شبی چنین سپیـــده ســـر نمی زند

 

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صــــلای آشنـــا به رهگـــذر نمی زند

 

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات

برو که هیچکس ندا به گوش کــــر نمی زند

 

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندنم  و سزا ست

و گر نه بر درخت تر کسی تبــــر نمی زند

 

 

 

شنبه 2 تیر1386
ازدفتر از طلوع تا غروب ...  

 

از دفتر از طلوع تا غروب

 

عشق من

 

با هر تپش ثانیه

 

با هر فرو افتادن برگی از درخت

 

با هر پرواز بلند پرنده ای در آسمان

 

سایه ها پیام می آورند فصل های بی برگی را

 

ومن جاودانه ترین آواز خلقت را

 

از لبان طبیعت می چینیم

 

آری مرگ

 

جاودانه ترین سرود هستی را می ستایم

 

مرگ را می ستایم

 

این عقاب تیز پرواز را

 

و سوی این ترنم هستی

 

سر فرود می آورم

 

و عشق شيرين و تلخم  را

 

سخت در آغوش مي فشرم

 

مي بو يم رایحه تند مرگ را

 

مي بو سم لبان عطشناک اش را

 

این جاودانه ترین سرود هستی

 

این غنچه ی ناشکفته

 

این کلام سر به مهر را

 

می ستایم زیرا که آغاز فصل تازه ی روح

 

فصل تازه ی زندگی است

 

آری مرگ را می ستایم

 

                                                     سیامک حبیبی   1375

 

جمعه 1 تیر1386
اشعارشاعران جهان ...  
مارگوت بیگل

 

متوقف نشدن

در جریان زندگی!

سکوت بازگشت به انجماد است!

هر جانداری را خفه می کند!

 

هماهنگ ماندن با نبض آفرینش،

با آهنگ زنده گی!

هیچ چیز نباید آن گونه که هست

باقی بماند!