تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
پنجشنبه 31 خرداد1386
عرفان ...  

عرفان

بودی دارما

 

طرق بسیاری به (( راه )) رهنمون می شوند ، ولی اساساً فقط دو طریق وجود دارد :

تعقل و تمرین

وارد شدن به وسیله تعقل یعنی درک جوهر هستی به واسطه ی تربیت و ایمان به اینکه :

همه ی چیزهای موجود دریک ذات راستین مشترک اند . ذات و منشائی که به خاطر پوشیده شدن در لفافه ای از احساس و فریب ناپیداست .

آنها که از فریب بازمی گردند ، آنها که از خویش و دیگران غائب اند ، آنها که به دیوارها مراقبه می کنند ، آنها که در خویش تعمق می کنند ، آنها که تزلزل نمی پذیرند، درکمال اند و موافق تعقل اند .

بی جنبش ، بی تلاش آنها وارد عمل می شوند، ما می گوییم به واسطه تعقل !

وارد شدن به وسیله ی تمرین ، شامل چهار تمرین جامع وهمه جانبه است :

۱) شناخت رنج

۲) انطباق با شرایط

۳) طلب هیچ

۴) عمل دارما  (دارما رساننده حقیقت است و هم واقعیت نظم ونظام کیهانی ومحتویات اندیشه است . قانون معنوی کیهان یا ذات حقیقی پدیده ها و چیزهاست .

 

راه رهایی از رنج هشت گانه است :نگرش درست ، اندیشه درست ، گفتار درست ، عمل درست ، زیست درست ، کوشش درست ، تفکر درست و مراقبه ی درست (عبادت درست )

سه شنبه 29 خرداد1386
مولانا ...  

 

باز فروریخت عشق از در و دیوار من

                                            باز ببرید بند اشتر کین دار من

بار دگر شیر عشق پنجه ی خونین گشاد

                               تشنه ی خون گشت باز این دل سگسار من

یکشنبه 27 خرداد1386
شعر ...  

از دفتر آیه های رهایی

 

فاصله

  

درابتداي فصل فاصله ها

بوي تند هجرت

هواي اتاق تنهايي را

پرازگردسوخته سياهي ساخته است

درمرزمكدرفاصله

درهجوم بي معناي وهم

درشكوفايي ذهن آشوب

ايستاده ام من دراستواي گرم ايمان

من ميان دو جهان

شكوه بي ترديدعشقي بي حدومرز را

زيرپوست تنم مي كنم احساس

روي مرزبي نهايت فاصله

سمت مثبت واژه اي لطيف

برسجاده اي از نور

سوي تمام قبله هاي جهان مي برم نماز

درشب بي همتاي چشمان تو

پي نورعشق

پي يك لحظه بزرگ

مي گردم درابعادبيكران جهان جاويد

من مي خوانم خطوط تند فاصله را

درحاشيه تبسم لب هايت

من ضربان قلب تورا شنيده ام

ميان فصل شكوفايي ترديد

بيا تا گرد دود رنگ فاصله را

باسه حرف بشكنيم

 

 

سیامک حبیبی ۳۱/۰۲/۸۴

شنبه 26 خرداد1386
عرفان ...  

ساتیا سای بابا

از سری داستان های عرفانی

دیدگاه خود را تغییربده

 

روزی پادشاهی در اطراف قلمرو خود گردش می کرد دید که مردم خانه های خود را به رنگ های گوناگون رنگ کرده اند.

پادشاه از رنگ سبز  خوشش می آمد و فکر کرد که چه قدر خوب است اگر همه ی مردم خانه های خود را به رنگ سبز در آورند.  بنابراین دستور داد تا همه خانه های خود را سبز کنند. وزیر پاشاه که متوجه  حماقت پادشاه شده بود به فکر راه حلی  افتاد.

وزیر عینکی با شیشه سبز تهیه کرد وآن را به پادشاه داد تا هنگام بازدید از قلمرو خود به  چشم بزند. پادشاه بسیار خوشحال شد و از اینکه می دید همه ی مردم از دستور او اطاعت کردند و خانه های خود را به رنگ سبز در آوردند بسیار راضی شد

 

جمعه 25 خرداد1386
ملا نصرالدین ...  

خر ملا

ملا روزی سوار خر بود ناگهان خر به سمت دیگری او را برد و به سرعت می دوید

یکی ملا را دید ملا جان کجا می روی ؟

ملا گفت : گویا کاری برای خرم پیش آمده .

 

دزد خانه ملا

شبی دزدی به منزل ملا آمد وبه دنبال اثاثیه می گشت با خود ببرد

ملا از جا بلند شد وگفت : ای بیچاره دنبال چه می گردی دراین تاریکی ، من در روز روشن هر چه دنبال اش می گردم پیدا نمی کنم .            

پنجشنبه 24 خرداد1386
عرفان ...  

ساتیا سای بابا

ترمزی برای ذهن خود بسازید

 

روزی مردی در هنگام غرب دوچرخه سواری می کرد زمانی که به میان جاده رسید هوا تاریک شده بود وچون دوچرخه هیچ چراغی نداشت پلیس از مرد خواست تا توقف کند

 مرد دوچرخه سوار فاصله ی کوتاهی را طی کرد تا توانست بایستد زیرا دوچرخه ی او علاوه بر چراغ  ترمز هم نداشت زمانی که پلیس از مرد پرسید ، مرد دوچرخه سوار هر دو جرم را پذیرفت.

پلیس به مرد گفت: مرد جوان اگر دوچرخه ات چراغ نداشته باشد می توانی چراغی در دست بگیری وجلو بروی اما اگر ترمز نداشته باشی در معرض خطر قرار خواهی گرفت و ممکن است جان خود را از دست بدهی برو و قبل از هر کاری ترمزی برای دوچرخه ات نصب کن!

در طول سفر زندگی ممکن است هنوز نور الهی به ما نرسیده باشد اما این نکته بسیار مهم است که بدانیم برای فعالیت های ذهنی خود ترمزی بگذاریم زیرا ذهن آشفته و سردرگم بزرگترین دشمن آدمی است.

باگوان اغلب بر اهمیت کنترل احساسات تاکید دارد ومی گوید نباید کسی زیر فرمان ذهن خود باشد بلکه باید به صدای درونی وشعور ذاتی خود توجه کند.  

 

چهارشنبه 23 خرداد1386
عرفان ...  

ساتیا سای بابا

از سری داستان های عرفانی

به دنبال سایه نرو بلکه خود اجسام را نگه دار

 

در یک روز گرم تابستانی مردی در طول جاده راه می رفت .آفتاب داغ ظهر پوست مرد را می سوازند و سایه ها کم کم بلند می شدند . مرد بسیار تشنه بود ولی در اطراف ، هیچ منبعی از آب نمی دید اما خوشبختانه از شانس خوب مرد ، درخت بلند نارگیلی در برابر خود دید که سایه ی بلندش گسترده شده بود . مرد به فکر افتاد که تشنگی خود را با مقداری آب نارگیل بر طرف کند . به طرف بالای سایه رفت و سعی کرد چند نارگیل از سایه بردارد . مرد متوجه حماقت خود شد و به همین دلیل با سختی فراوان از درخت واقعی بالا رفت ، نارگیلی چند از درخت چید و در حالی که بالای درخت نشسته بود شروع به خوردن آب آن نمود !

زمانی که اتفاقی نگاهش به پایین افتاد از دیدن سایه ی خودش در بالای سایه درخت حیرت حیرت کرد . او آن جا نشسته بود و آب نارگیل می نوشید ! درست در همان زمان متوجه حقیقت بزرگی شد . به جای دویدن به دنبال زندگی دنیوی ، که چیزی جز سایه ی واقعیت نیست ، بهتر است خود چیزها را در اختیار بگیریم که در این صورت نیازهای ما به خودی خود مرتقع خواهد شد .

اگر ما به دنبال دنیا برویم . دنیا از ما خواهد گریخت ، اما اگر از دنیا روی بگردانیم ، دنیا به دنبال ما خواهد دوید .

 

سه شنبه 22 خرداد1386
عرفان ...  
ساتیا سای بابا

 عرفان شرق

معجزه ایمان

گروهی از میمون ها محصول یک باغ میوه را از بین برده بودند باغبان عصبانی با تیر و کمان سنگی را به طرف میمون ها پرتاب کرد . میمونی از میان گروه میمون ها افتاد و مرد سایر میمون ها جسد میمون را به نزد قدیس بردند . قدیس به نعش میمون مرده نگاه کرد و فقط گفت : انسان فانی است کسی که این میمون را کشته است ، روزی خواهد مرد، مرگ اجتناب ناپذیراست .

سخنان قدیس به گوش باغبانی که سنگ را به سوی میمون پرتاب کرده بود رسید چیزی نگذشت که به باغبان به سختی مریض شد . باغبان این وضعیت را نتیجه ی سخنان قدیس می دانست و تصور می کرد قدیس او را نفرین کرده است . باغبان چندین پیک به سوی قدیس فرستاد و ازاو تقاضا  کرد به وی لطف کند و نفرین خود را خنثی کند . قدیس گفت : کسی را نفرین نکرده و هیچ وردی برای او نخوانده است پیک در خواست کرد قدیس نشانه ای از لطف و بخشش خویش را برای باغبان بفرستد . قدیس از سر دلسوزی مقداری از خاکستر آتشی را که در برابرش می سوخت برداشت و به نشانه ی نیت خیر خود به پیک بخشید . باغبان با ایمان پیدا کردن به حسن نیت قدیس آرامش یافت و به زودی سلامتی خود را به دست آورد .

برای کسب رحمت ایزدی داشتن ایمان پایدار ضروری است . ایمان باید بی قید و شرط کامل باشد . دریک کلام تسلیم کامل .   

دوشنبه 21 خرداد1386
عرفان ...  

عرفان

 

دلسوزی برای حیوانات

 

روزی دو مار با یکدیگر می جنگیدند و یکی از آنها به شدت زخمی شد پسرکی که از آنجا می گذشت مار زخمی را دید و به مراقبت از مار پرداخت مار دیگر که می دید از دشمنش به خوبی و مهربانی مراقبت می شود بیش از پیش عصبانی شد وبه مار زخمی حسودی می کرد . مار عصبانی تصمیم گرفت به پسرک حمله کند اما قبل از این که بتواند پسر را نیش بزند مار زخمی با آخرین توانی که در بدن داشت خود را راست کرد و حمله دشمن خیانت کارش را بی نتیجه گذاشت . مار جان خود را فدا کرد تا بتواند پسری را که از او مراقبت کرده بود نجات دهد . این داستان نشان می دهد که روح ایثار و فداکاری حتی در حیوانات وجود دارد در حالی که برخی اوقات انسان ها فاقد آن هستند . 

 

سیامک حبیبی

یکشنبه 20 خرداد1386
اشعارشاعران جهان ...  

مارگوت بیگل

1)

عشقت از خود رد پایی بر جا می گذارد

در قلب من

زندگی من .....

و تو

در این اثر باقی مانده

در ردپای عشقت ،

همیشه با منی

2)

بازگشتن به آغوش تو

بارها و بارها

درطول روز

 

درآغوش ات

به دست سودن آرامش

آمرزیده شدن

ماندن

 

درآغوشت ،مهربانی عشق را

نفس کشیدن

 

در آغوش ات

زندگی کردن                   

 

 

 

شنبه 19 خرداد1386
عطار ...  

تذکره الاولیاء

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

ابوحمزه بغدادی

 گفت : دوستی فقرا سخت است و صبر نتوان کرد بر دوستی فقر مگر بر صدیقی

و گفته است : هرکه طریق به حق داند سلوک و  طریق دانستن آن بود که حق تعالی او را تعلیم داده بود بی واسط و هر که طریق به استدلا ل داند یک بار خطا کند ویک بار صواب کند .

و گفت : هر که را سه چیز روزی کردند از همه آفت ها برست : شکمی خالی با دلی قانع و درویشی دائم .

شنبه 19 خرداد1386
حسین پناهی عارف دیوانه شوریده عارف ...  

حسین پناهی عارف دیوانه شوریده عارف

اعتراف

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

این چنین می گذرد روز و روزگار

من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم

 

جمعه 18 خرداد1386
عطار ...  

الهی نامه

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

روز ی  بر اثر حادثه ای بازار بغداد آتش گرفت مردم به هر سویی می گریختند چنان آتش بزرگ و مهیب بود که گویی روزقیامت شده است  در راه مردم پیرزنی  را دیدند عصا زنان سمت بازارو آن آتش سوزی می رود

مردی به او گفت : ای پیرزن مگر دیوانه شده ای که سوی آتش می روی خانه ات حتماً در آین آتش سوزی از بین رفته حال چرا خودت را درمیان آتش می اندازی .

پیر زن گفت : خودت دیوانه ای  خدا هیچوقت خانه مرا نخواهد سوزاند .

عاقبت آتش همه بازار را از بین برد الا پیر زن و اموال و خانه اش را .

به او گفتند : ای پیرزن چگونه شد که آتش همه چیز را از میان برداشت الا تو را .

پیر زن گفت : خداوند یا خانه آدم را می سوزاند یا دل آدم را چون خداوند کریم از سر لطف دل مرا سوزاند دیگر خانه ام را نسوزاند .

چو سوخت از غم دل دیوانه ام را                   نخواهد سوخت آخر خانه ام را

 

سیامک حبیبی

چهارشنبه 16 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

صدای خر

ملا سکه طلایی در دست داشت ومشغول بازی کردن با سکه بود که شخصی که شنیده بود ملا مرد ابلهی است پیش آمده وگفت : اگر این سکه را به من بدهی در مقابل هشت سکه زرد مسی به تو می دهم .

ملا گفت : به شرطی این کار را می کنم که تو سه بار مثل خر عرعر کنی

آن شخص طماع سه بار عر عر کرد .

ملا گفت : عجب خری هستی تو با این خریت فرق طلا ومس را فهمیدی اما من  نفهمیده ام  که طلا را نباید با پول مسی عوض کنم .

 

اشتباه عزرائیل

 

ملا حالش خیلی بد بود و امیدی به بهبودی نداشت ، زنش را صدا کرد و گفت : این دم آخر دلم می خواهد که بهترین لباس هایت را بپوشی و هر چه طلاداری به خودت آویزان کنی و بالای سر من بنشینی .

زن که منتظروصیت ملا بود گریه کنان گفت : ملا این چه کاری است که ازمن می خواهی من حق ناشناس نیستم که دراین شرایط خودم را بزک کنم .

ملا گفت : اشتباه کردی عزیزم . هدف من این است که وقتی عزرائیل آمد و تو را بزک کرده دید ازمن دست بردارد و به سراغ تو بیاید .

سه شنبه 15 خرداد1386
دفتر رزم زندگی ...  

از دفتر رزم زندگی

تـنـهـــا

بـهـار از دروازه فصل وارد شد

 درخـتـان گوشواره های سفید بر گوش کردند 

و گـل هـا آواز رويـش می خواندند درسطر اول  آفـريـنـش

تـنـهـا بودیم مـیان رویاهای خیس بهار

 وبهاري تازه

در دسـت هـاي مــا هویدا شد

و ما تولد تازه گی را میان خطوط زندگی احساس کردیم 

ما در دست گرفتیم نبض زندگی را

و بهار آغاز سرفصل حیات بود

تـابـسـتـان آمــد

تـابـسـتـانی داغ و سـوزان  

تـابـسـتـاني كـه سـايـه هـا را

                                                  يـكـسـا ن مـي نـگـريـست

و خورشید تیر ماه نشانه می رفت

سایه های سرد را 

تــو بـودي و من

گـرمـي تـن ات و مـهـربـانـي گـيـسـوانـت

و تـوان بـي پـايـان ات

در این عصر زنگار گرفته احساس  

پــايـيـز آمـــد

             پـايــيـــز

با شکوهی بی مانند که شکوه می کرد از بادهای مسموم سرد

درختان خسته بودند وبـرگ هـاشـان رنگ پریده

تـو بـودي و مـن

و عـشـق مـعـصـوم مـا

که باید به  قانون زندگی

و کوچ احترام می گذاشت   

زمـســتــــان شــــــد

تنها من بودم که لا به لای کاغذهای میز پی حرف تازه ای روان بوم

سنگینی می کرد برپشتم يـك دنـيـا خـاطـرات خـشـك

و ظرف حافظه پر بود از حوداث

در لحظه میلاد برف  

زمستان  بود

تو نـبودي در جشن سپید ثانیه ها

تنها مـن بودم وخیال گرم عشق

وفصل فصلِ سرما بود و برف

و قلمی که به کاغذهای بی روح جان تازه ای می داد

در این فصل سکوت

در این فصل سرد

سیامک حبیبی  

دوشنبه 14 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

با عمامه خواندن

 

ارمنی بیسوادی برای خواندن کاغذی که به زبان ارمنی نوشته شده بود پیش ملا آمد تاآن را برایش بخواند .

ملا گفت : من خواندن این خط را نمی دانم . ارمنی به ملا نگاه کرد و با غضب گفت : پس این عمامه به این بزرگی را چرا به سرت گذاشتی که حتی خواندن ساده را نمی دانی ؟

فوری ملا عمامه را برداشت و بسر ارمنی گذاشت و گفت : اگر عمامه سواد خواندن ارمنی می آورد بفرما سر خودت باشد.

 

یکشنبه 13 خرداد1386
سیمرغ عشق عطار ...  

اسرار نامه

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

زمستان بسیار سردی بود گدایی از شدت سرما به تنوری پناه برد ودرهمین هنگام گدا شاه را دید که در آن سرما وبرف لباس وشال و کلاهی از پوست سمور بر تن داشت گدا به پیش شاه آمد و گفت : ای شاه که همه چیز در توان و اختیار توست تو از این سرما بی خبر ماندی به واسطه لباسی که بر تن داشتی این سرما نیز به سلامتی ازسر،  ما گذشت اما ای شاه صبوری و قناعت در پیش گیر .

 

به مردی صبر کن بر جای بنشین                 بســـرمی  درمــدو و زپای  بنشین

حکیمی در مثل رمزی   نمودست                 که صبر اندر همه کاری ستودست

همه بدبختی های مردم از عجله و شتاب در کارهاست و شتاب نشان از حرص و طمع انسان دارد حرص وطمع انسان باعث شد که گندم بخورد و اگر این حرص را به دل راه نمی داد از بهشت بیرون نمی افتاد .

زآدم حرص میراث است ما را                    درازا  محنتا  آشفته  کارا

 

سیامک حبیبی

شنبه 12 خرداد1386
سیمرغ عشق عطار ...  

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

 

لیلی پیش از مجنون مرد و آن زمان مجنون کنار لیلی نبود عاقبت مجنون چون به آن محل رسید آن چه که در خیال اش هم نمی آمد به گوش شنید آری لیلی مرده بود

 مردم به او گفتند بیا تا گور معشوقه ات را به تو نشان دهیم

مجنون گفت : نیازی نیست زیرا من از بوی لیلی خواهم فهمید که او کجا دفن شده این را گفت و نعره زنان به شیوه مستان راه گورستان را در پیش گرفت خاک را می بویید و با سرعت می شتافت تا که پس از لختی گور لیلی را پیدا کرد و مدتی ناله و فغان کرد تا اینکه خود نیز در همان جا جان داد و در همان جا به خاک سپردند اش .

زنده او از عشق جانان بود و بس                  لاجرم بی او فرو رفت اش نفس

 

سیامک حبیبی

پنجشنبه 10 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

نشانه گیری

 

روزی  سرشناس ترین افراد شهربا حاکم دربیرون شهر مشغول تیراندازی بودند . حاکم دستور داد همه ی حضار هنر خود را نشان دهند.

نوبت ملا که شد تیری را در کمان گذاشته و رها کرد و چون تیر به هدف نخورد .

گفت : پدرم این طور تیر اندازی می کرد

باردوم انداخت . به هدف نخورد . گفت : برادرم هم همینطور می انداخت

بارسوم اتاقاً تیر به هدف خورده گفت : خودم همیشه اینطور تیر می اندازم .

 

دانه دانه خوردن

 

دریک مهمانی ملا خوشه انگور برداشته ویکراست به دهان گذاشت .

گفتند : افراد متمدن وبا شخصیت انگور را دانه دانه می خورند .

ملا گفت : آن چیزی را که دانه دانه می خورند بادمجان است نه انگور. 

چهارشنبه 9 خرداد1386
سیمرغ عشق عطار ...  

سیمرغ عشق   شیخ فرید الدین عطارنیشابوری

 

روزی بایزید از خانه بیرون آمد درراه چشم بایزید  به سگی خورد که به او نزدیک می شد شیخ از جهت اینکه مبادا لباس اش آلوده شود با دست لباس اش را جمع کرد سگ که این حالت رسید گفت : ای شیخ حاشا از تو که دعوی عرفان داری اگرخشک باشم که تو را آلوده نمی کنم واگر تر باشم لباس ات را آب و خاک غسل کنی تمیز می شود پس چرا از من حذر می کنی کار تو با من ساده است ولی این کاری که  توباخود می کنی کار خوفناکی است  تو اگر به کردار خود یک ذره توجه کنی متوجه می شوی که اگر با صد دریا هم غسل کنی، پاک نمی شوی ولی من با آب و خاک تطهیر می شوم (چون بی گناهم)

 

اینکه تو دامن ز من داری نگاه                  جهد کن کز خویشتن داری نگاه

 

بایزید که چنین شنید گفت : اگر چه ظاهری پلید داری ولی من آن ظاهر زشت را در باطنم دارم

حال بیا تا دریک جای با هم باشیم تا از این باهم بودن پاک بودن را تجربه کنیم

 

گر دو جا آب نجس برهم شود                   چون بدو قله رسد محرم شود

همرهی کن ای به ظاهر باطنم                    تا شود از پاکی دل  ایمنــــــم

 

سگ گفت : ای بایزید ای رهبر مردم من نمی توانم تورا یار و همراه باشم زیرا که جهان مرا به پاکی قبول ندارد ولی تو مقبول جهان هستی هرکسی مرا ببیند یا با لگد یا با سنگ  یا با چوب مر ا می زند و لی هر که تورا می بیند به پای تو می افتد فردای قیامت مرا بابت استخوان می پرسند ولی تورا از آن بابت می پرسند که گندم خورده ای شیخ که این سخنان سگ را شنید دست به دل نهاد وفغان در داد و آهی بلند کشید و سر به صحرا نهاد با خود ناله می کرد و می گفت : من که نمی توانم همراهی سگی را بکنم همراهی خدا چگونه توانم کرد

 تا  زمانی که درما منیت وجود دارد جهان برای ما ایمن نخواهد شد و اگر از منیت دست برداریم هر دو عالم آز آن ما خواهد شد  

تا که  می ماند من  و مائی  تمام                 روی  نبود  ایمنی  جائی  تو را

چون  زما و من برون آئی  تمام                 هر دو عالم کل تو باشی والسلام

 

سیامک حبیبی

چهارشنبه 9 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

سوزاندن دل

روزی ملا در منزل یکی از دوستاش ممان بود ، صاحبخانه کره وعسل ونان فراوان برای ملا آورد .

ملا مقداری ازه و عسل را با نان خورد وباقیمانده عسل را شروع کرد به لیسیدن .

میزبان گفت : ملا جان عسل خالی دلتان را می سوزاند ، نخورید .

ملا در حالی که ته کاسه را با انگشت پاک می کرد گفت : خدا می داند دل چه کسی را می سوزاند .

 

سیامک حبیبی

 

سه شنبه 8 خرداد1386
ملانصرالدین ...  

ملا نصرالدین

 

شک وتردید

یکی از بزرگان شهر به اظهار لطف می نمود وخود را مشتاق پذیرایی از وی نشان می داد روزی ملا تصمیم گرفت  که به خانه آن مرد برود در راه مرد را کنارپنجره منزلش دید ولی آن مرد به مجرد دیدن ملا سرش را بلافاصله کنارکشید و زمانی که ملا درب منزل آن مرد را زد خدمتکاردر را باز کرد .

ملاپرسید : آقا تشریف دارند؟

خدمتکار جواب داد: خیر، بیرون رفته اند ولی اگر بفهمند که شما آمدید وایشان نبودند بی اندازه ناراحت می شوند .

ملا گفت : بسیار خوب ، وقتی تشریف آوردند از قول من به ایشان بگویید که ازاین به بعد هر وقت می خواهند تشریف ببرند یادشان باشد که سرشان را پشت پنجره جا نگذارند که باعث  شک و تردید می شود

 

تعارف ملا

ملا در کنار مزرعه اش نشسته بود سواری از آنجا می گذشت ملا گفت : بفرمایید وناهار را میهمان ما باشید . سوار به مجرد تعارف ملا از اسب پیاده شد و پرسید : میخ افسارم را کجا بکوبم ؟

ملا که فکر نمی کرد تعارف اش به نتیجه برسد گفت : به سر زبان بنده  

دوشنبه 7 خرداد1386
سیمرغ عشق ...  

سیمرغ عشق

 

شیخ فریدالدین عطارنیشابوری

مصیبت نامه

گر دلی می بایدت بسیار دان             پس مصیبت نامه ی عطار خوان 

 

 

روزی ابلیس مشغول راز و نیاز بود و مدام سجده می کرد

 حضرت عیسی (ع) ابلیس را دید از او پرسید : این چنین مشغول چه کاری هستی

ابلیس گفت : من عمری ،  دراز را به سجده و عبادت کردن گذرانده ام و به این کار عادت کرده ام

حضرت عیسی به او گفت هیچ عبادت واقعی به درگاه خدوند متعال  با عادت همراه نیست  و در آن هیچ حقیقتی وجود ندارد به معنای واقعی کلمه تهی است

وقف ابلیس است دنیا ســربه ســـر         تــو ازو بـــاز می دزدی دربه در

هــر کـــه ابـــلیــس دزدد مـــال او         خود تــــوان  دانست فردا حال او

گــــــر رود ابـــلیــــس از بازارها          کـــی رود بــازارها را کــــارها

زآنکه دنیا سر به سر بازار اوست          بیشتر بیع و شری از کار اوست

اوست مه بــازار هر بـازار و بس          کار دنیـا نیست بی او یک نــفس

 

متاسفانه در دنیای امروز ما دچار یک حادثه و بیماری جدید شده ایم و آن دلبستگی به سمت وسوئی است که  می شود به آن گفت بیماری  چسبیدگی به دنیا .

در دنیای عارفان وسالکان و کسانی که در راه خدا گام برمی دارند حد و حدودی برای دنیا قائل هستند که دچار بیماری چسبیدگی دنیا نگردند این بیماری بسیار خطرناک در قلب و مغزاثر می گذارد و نوعی ارتباط عمیق بین کار دنیا و شخص بوجود می آورد به گونه ای که انسان بیشتر وقت خود را صرف رسیدگی به کارهایی می کند که متعلق به دنیا است و شخص چنان گرفتار می شود که دیگر نمی تواند به خیلی از چیزها توجه کند و کانون توجه شخص از خدا به غیر او منحرف می شود

درروز تنها ارتباط او با خدا فقط برای کارو کسب و قسم خوردن و حفظ پست و مقام و...... می گردد فقط در جایی که می خواهد منفعتی را کسب کند دست به دعا می شود و یادی از او می کند

در گروهی دیگر شخص دچار مشکلات حاد می گردد دست به دعا می شود تا به خواست های خود برسد

اما مهمترین مسئله این است که این نوع ارتباطات بیشترجنبه دنیایی دارد و فقط برای بهبود وضعیت دنیایی است و فاقد  کیفیت است زیرا کسانی که به صفات الهی نزدیک می شوند نورالهی در آنان دمیده می شود و دارای شخصیتی متفاوت با بقیه مردم می شوند اکثر کسانی که به آنان نزدیک می شوند می توانند آنهارا احساس کنند که چقدر واقعیت دارند

به هر حال عبادت را می توان از مولای متقیان آموخت که آنچنان درعبادت غرق می شود که تیر را از پای او فرو می کشند و او اصلاً متوجه نمی شود زیرا که غرق دریای الهی است از دنیا قطع ارتباط روحی ذهنی و جسمی کرده است این با عادت کردن به خم و راست شدن فرق دارد از سجده کردن او محراب به فریاد در می آید و این جا شما می توانید زیبایی عبادت را حس کنید

 

از علی آموز اخلاص عمل     شیرحق را منزه دان از دغل

 

عبادت یعنی لذت بردن از ذات الهی یعنی عشق

 

 

 

  

یکشنبه 6 خرداد1386
شمس تبریزی ...  

شمس تبریزی

 

عقل ،

تادَرِ خانه ، راه می برد.

اما ، اندر خانه ،

راه ، نمی برد !

 

سرمنشاء هر نوع تحولی اندیشه است و کسانی که صاحب اندیشه هستند توانسته اند خدماتی زیادی به خود وجامعه عرضه کنند اما ما دراین جا با یک مفهوم جدید مواجهه شده ایم

چیزی که باعث پیشرفت بشریت است در این مرحله مانع انسان برای رسیدن به چیزی والاتر گردیده است

بسیار سئوال برانگیز به نظر می رسد عقل و خرد باعث بسته شدن مسیر رشد انسان بشود .  واقعیت این است در عمل در جایی که شمس تبریزی به آن اشاره می کند دقیقاً همین مسئله روی می دهد یعنی عقل نقش بازدارنده در مراحل کمال و رشد تعالی انسان را دارد البته نقش بازدارنده عقل در مراحل مختلف و در سطوح مختلفی نقش بازدارنده دارد برای عده ای که در سمت و سوی جریان هدایت الهی قرار ندارند از همان ابتدا عقل آنها را از مسیر دور می کند حتی دور نمایی از مسیر را به آنها نشان نمی دهد به همین دلیل شخص دچار علاقه به دنیا ومسائل دنیوی می گردد در مراحل بالاتر شخص دورنمایی از واقعیت را می بیند اما به سمت مسائل آخروی می رود و درفضای آن غوطه ور می گ