شمس تبریزی
گفت دربان که :
تو کیستی ؟
گفتم :
این مشکل است تا بیندیشم ! ...
بعد از آن می گویم که :
پیش از این روزگار ، مردی بوده است ،
بزرگ ، نام او ، آدم ! من از فرزندان اویم ! ....
شمس تبریزی
گفت دربان که :
تو کیستی ؟
گفتم :
این مشکل است تا بیندیشم ! ...
بعد از آن می گویم که :
پیش از این روزگار ، مردی بوده است ،
بزرگ ، نام او ، آدم ! من از فرزندان اویم ! ....
آن خطاط ،
سه گونه خط نوشتی :
- یکی او خواندی ، لاغیر!
یکی را هم او خواندی ،
هم غیر!
یکی نه او خواندی نه غیر او !
آن خط سوم منم !
این مبحث پیش درآمد قسمت سلسله مقالاتی است که در خصوص مولانا و شمس به نگارش خواهد آمد . امید است که مقبول دوستان قرار گیرد .
سیامک حبیبی
نجوای شبانه سخنان عاشقانه
چنین می گذرد روز و روزگار
با خود لحظه ای می نشینم
میان خلوت خالی وقت
و به تماشای آسمان
چشم می دوزم به پرنده هایی که در پروازند
من منتظرم
کی می رسد آن موج
که تا اوج مرا به پرواز در آورد
گاهی غبار غم
هوای ذهن را مکدر می کند
باید دستمال سفید بدست گرفت
و پاک پاک کرد صورت احساس را
باید نفس را تازه کرد
و پیاده عبور باید کرد
از کنار سدهایی که بی آب هستند
سیامک حبیبی
حکیم ابوالقاسم فردوسی
قسمت سوم
داستان ضحاک
در داستان ضحاک ما با پدیده بسیار زیبا و جالبی برخورد می کنیم ابلیس بر شانه های ضحاک بوسه می زند و از جای بوسه ها دو مارسیاه می روید که خواب و خوراک را از ضحاک می گیرد ابلیس در نقش پزشکی بر بالین ضحاک می آید و به او می گوید درمان درد تو این است که هر روز از مغز مردم، مارها را خورش دهی .
به سان پزشکی پس ابلیس تفت به فرزانــگی نزد ضحاک رفت
بدو گفت کاین بودنی کار بود بمـان تا چه گــردد نباید درود
خورش سازوآرامشان ده به خورد نباید جز این چــاره ای نیز کرد
بجز مغر مردم مده شان خورش مگر خود بمیرند ازیــن پرورش
نگرتا که ابلیس ازین گفت وگوی چه کرد وچه خواست اندرین جستجوی
مگر تا یکی چــاره سازد نهـان که پر دختــه گردد زمردم جهان
به اعتقاد من این داستان جدایی ازحکایت ظاهری آن حکایت از اسیر شدن فکر و اندیشه مردم دارد فردی که به صفات شیطانی آراسته است برای آن که مردم را مطیع خود کند آنان را از فکر و خرد تهی می کند تا بتواند برآنان حکومت کند و بر آنان سیطره داشته باشد و قدرت تشخیص را از آنان می گیرد .
سئوالی که ذهن را به خود مشغول می کند این است که اگر بحث فقط جنبه اساطیری دارد چرا مارها از گوشت مردم استفاده نمی کنند چرا مارها باید از مغز مردم تغذیه کنند پس براحتی می توان نتیجه گرفت که هدف فقط فکر و اندیشه مردم است که توسط ابلیس و ضحاک نشانه گرفته شده است . اگر این را مد نظر داشته باشیم که هدف شاهنامه خردورزی است می توان چنین نتیجه گرفت که داستان ضحاک فقط به مورد بالا اشاره می کند اسیری اندیشه.
سیامک حبیبی
حکیم ابوالقاسم فردوسی پیر روشن ضمیر
( قسمت دوم )
تو این را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان
ازو هرچه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز ومعنی برد
فردوسی بزرگ در خصوص نحوه مطالعه شاهنامه می گوید که داستان ها را بخوانید و از میان داستان ها آنچه را که با عقل و خرد سازگاری دارد آن را بپذیرید و آنچه که با فکر و اندیشه شما سازگار نیست نشان از آن ندارد که دروغ است بلکه هدفی دیگر مد نظر بوده که بصورت راز و رمز در داستان ها آمده است .
به عنوان نمونه می توان گفت در داستان هفت خوان رستم جنبه های عرفانی حاکم بر آن بسیار جالب توجه است
رستم در گوشه ای می نشیند و به نواختن تنبور می پردازد که این ساز یک ساز عرفانی است که امروزه بیشتر در خانقاه ها و در مجالس ذکر و سماع نواخته می شود
ودر جای جای شاهنامه ما با نمونه های بسیاری از مسائل عرفانی مواجه هستیم در داستان جمشید که خیلی از کارهای بزرگ را انجام داده و مورد لطف خداوند بود ودارای فره ی ایزدی و تاج وتخت موبدی بود چون دست به کارهای ناشایست و ناسپاسی از الطاف الهی می کند و ادعای خدایی می کند فره ی ایزدی از او دور می شود و او در محنت و بدبختی گرفتارمی آید
در داستان کیخسرو چون شاه از کار جهان خسته می شود تصمیم به ترک جهان می گیرد و به جهان دیگر کوچ کند به همین دلیل با هشت تن از یاران اش عازم سفر می شود از همراهان می خواهد که با او نیایند که از آن جمع گودرز زال ورستم برنی گردند اما بیژن گُستَهم فریبرز و توس با او همراه می شوند وشب هنگام کنار چشمه ای به استراحت می پردازند آنگاه پهلوانان می بینند که شاه مشغول شست و شوی تن در آب چشمه است که ناگهان ناپدید می شود به علت خستگی راه خوابشان می برد و توفان برف شروع می شود وآنها را در خود فرو می برد
حال چگونه است که کیخسرو به هجرت و فناء فی الله نائل می شود فردوسی بزرگ چنین اشاره می کند
جهاندارشد پیش برتر خدای همی خواست تا باشدش رهنمای
همی گفت : کای کردگار سپهر فروزنده نیکی وداد و مهر
ازین شهریاری مرا سود نیست گر از من خداوند خشنود نیست
و پس از راز و نیاز به درگاه الهی به مدت پنج هفته به ریاضت می پردازد و روز را به شب و شب را به روز می دوزد تا اینکه در خواب سروش ( جبرئیل ) به او می گوید
کای شاه نیک اختر نیک بخت بسوده بسی یاره و تاج وتخت
کنون آن چه جستی همه یافتی اگر زین جهان تیز بشتافتی
به همسایگی داور پاک جای بیابی درین تیرگی در مپای
حکیم ابوالقاسم فردوسی قسمت دوم نوشته سیامک حبیبی

به مناسبت سالروزحکیم ابوالقاسم فردوسی
قسمت اول
بيشتر مردم نام او را شنيده اند و می دانند چنين شخصی در سده های دور، دست به آفرينش کتاب بزرگی زده است که از جنبه استحکام ، زيبايی ، واژه آرايی ، خلق معانی بديع و ...... پس از هزار سال همچنان دارای چنان زيبايی منحصر به فردی است که جهانيان را به حيرت واداشته است البته او خود نيز به عظمت کار خود آگاه است چنين می گويد :
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نيابد گزند
و اين خود معجزه ای بود که ايران با وجود اينکه چندين بار مورد تهاجم اقوام مختلف قرار گرفت ولی اين کتاب نه تنها از گزند محفوظ می ماند بلکه باعث حفظ هويت ايرانی و حفظ زبان پارسی می شود و اکنون شاهنامه يکی از معتبرترين نوشته ها به لحاظ زبانی و تاريخی می باشد و از هر دو جنبه دارای اهميت بسياری می باشد . شاهنامه از حيث اخلاق و ادب دارای نکات کاملاٌ برجسته ای می باشد و اگر نگاهی به داستانها بيندازيم متوجه می شويم رعايت اخلاق در کلام و رفتار تمام پهلوانان به روشنی قابل مشاهده است به عنوان مثال در داستان سياوش زمانی که زن کيخسرو به او پيشنهاد می کند که با او رابطه ای خلاف و نامشروع داشته باشد سياوش به سادگی جواب رد به او می دهد زيرا که پهلوانان به زيور اخلاق آراسته شده اند و نه تنها پهلوان ميدان نبرد می باشند بلکه پهلوان عرصه نبرد با خويش و اميال نيز می باشند و به گونه ای پهلوانانی عارف بوده اند و روشن ضمير .
جالب ترين مسئله در شاهنامه ازاين ديدگاه می باشد که کتاب را نخست با نام خدا آغاز نموده و سپس به بزرگترين مسئله ای اشاره کرده که مورد نياز تمام قرون می باشد .فردوسی به ستايش خرد می پردازد و به نام کسی نامه اش را می نويسد که بزرگترين خردمند خردمندان است و اين نشان از آگاهی کامل فردوسی به نياز مردم زمان خود و نياز مردمان آينده را می رساند او به خوبی مردمان را راهنمايي می کند و رمز موفقيت را در خردمندی و خردورزی می داند
توانا بود هرکه دانا بود ز دانش دل پير برنا بود
و در ادامه می گويد
خرد بهترين هديه ای است که از سوی ايزد بزرگ به انسان ارزانی شده است زيرا که خرد راهنماي انسان در دل تاريکی های ادراک است و خرد راه را برای رسيدن به باغ دلگشای هر دو جهان باز می کند و فردوسی در کتاب اش ثابت می کند که دارای تبحر کافی در علم روانشناسی می باشد و هر وضعيت روحی را که انسان دچار آن می شود ناشی از نحوه طرز فکر و نوع نگاهی که انسان نسبت به دنيا دارد می داند
خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گيرد به هر دو سرای
خرد تيره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان يک زمان
و همچنين به اعتقاد او اگر انسان نگهبان چشم ، گوش و زبان خود باشد دچار هيچ مشکل و تالمی در جهان نخواهد شد و آسايش هر دو جهان را بدست می آورد
به اعتقاد فردوسی کسانی که به خرد و دانش دست پيدا می کنند به هيچ وجه نمی توانند بصورت عادی زندگی کنند زيرا کسانی که به دانش واقعی دست می يابند ديگر آرام و قراری نخواهد داشت و هميشه برای کسب درجات بالاتر و تکامل جسمی و روحی در تلاش مداوم خواهند بود و خواب
وآسايش خود را از دست می دهند .

حسین پناهی عارف دیوانه شوریده عارف
رودر ردو
برای اعتراف به کلیسا می روم
رودرروی علف های روییده
بر دیوار کهنه می ایستم
وهمه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند
و این عارف شوریده به جستجوی چه می گردد؟ او راه می افتد که راه خود را بیابد او با جهان و خدا ارتباطی پاک برقرار می کند و می خواهد مثل یک پرنده یک بلبل یک گل مثل یک درخت با اوج هستی ارتباط برقرار کند می خواهد بی واسطه باشد در وسط اعماق هستی همچون ستاره بدرخشد وبه تمام جهان بگوید بسیط باشید وبرای نوشیدن شراب هستی منتظر جام نمانید
برای نوشیدن شراب هستی دهان بیشتر لازم است
او می خواهد همه ، در همه جای جهان خدا را بشناسند و دراین میان اول خود را خوب بشناسند زیرا این شناخت باعث انقلابی شگرف در درون خود می شود پالایشی ناب .
باید از میان آتش بگذرد سنگ تا بدست آید فولاد
بی هیچ مقدمه می توان با اوج بلند به سخن نشست و به تمام آنچه در دل است می توان اعتراف کرد اما یک مسئله بزرگتر وجود دارد وآن این است که پیش از آنکه لب به اعتراف بگشایید خیلی پیشتر بخشیده شده اید فقط کافی است سوار امواج بود و تنها دست در دست او نهاد او بی گمان مارا خواهد برد هدف اصلی این است که ما دست هایمان را به سمت آن واژه بی نهایت دراز کنیم همین
شعر خونین
خون حقیقت
حقیقت
واژه ای زیبا
آنان که درجستجوی حقیقت بوده اند
سرود رهایی را درنخواهی یافت
تلو تلو خوردن
س.سروش 
82.6.1
حسین پناهی عارف دیوانه شوریده عارف
های
های تو کجایی نازی ، عشق بی عاشق من
( قسمت اول )
حسین پناهی در روز 6شهریور ماه سال 1335 در روستای دژکوه از توابع استان کهکیلویه وبویراحمد دیده به جهان گشود نام پدرش علی پناه و نام مادرش ماه کنیز بودتحصیلات دوره ابتدایی را گذراند برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی به بهبهان رفت و در سال 1351 برای تحصیل یادگیری علوم دینی وطلبگی به قم رفت در سال 1354 حوزه را رها کرد و در شوشتر معلم شد وسپس به اهواز رفت و دوباره به زادگاهش دژکوه بازگشت در سال 1359 در جبهه به فعالیت در بخش های فرهنگی پرداخت در سال 1360به تهران مهاجرت کرد و در یکی از مقبره های خصوصی امام زاده قاسم به همراه خانواده اش زندگی کرد و به عضویت در گروه تئاتری آناهیتا درآمد و شروع به نوشتن نمایش نامه کرد و در سریال ها و فیلم های سینمایی نقش آفرینی کرد تا اینکه در 14امرداد سال 1383 جان به جان آفرین تسلیم کرد ودرتاریخ سه شنبه 21 امرداد پیکرش را درروستای دژکوه به خاک سپردند از اوسه فرزند به نام های لیلا آنا و سینا به یادگار ماند.
آثار سینمایی نمایش نامه و اشعاراو به شرح ذیل می باشد
1/ نوشتن یک گل و یک بهار2/ کارگردانی نمایش خوابگردها 3/ نوشتن سانسور 4/ نوشتن وکارگردانی تله تئاتر سرودی برای مادران 5 / باز در سریال محله بهشت 6/ نوشتن به سبک آمریکایی 7/ بازی در سریال گرگها 8/ نوشتن دل شیر 9/ نوشتن دو مرغابی در مه 10/ بازی در فیلم سینمایی گال 11/ بازی در فیلم سینمایی گذرگاه 12/ بازی در فیلم سینمایی تیر باران 13/ بازی در تله تئاتر دو مرغابی در مه و آسانسور
14/ کارگردانی سریال تلویزیونی ماجراهای رونالد و مادرش 15 / بازی در تله تئاتر در آستانه ی خیال 16/ بازی در فیلم سینمایی در مسیر تند باد 17/ بازی در فیلم سنمایی هی جو 18/ بازی در فیلم سینمایی ارثیه 19/ بازی در فیلم سینمایی نا و نی 20 / بازی در فیلم سینمایی راز کوکب 21/ نوشتن مجموعه من ونازی 22/ بازی در فیلم سینمایی چاوش 23/ بازی در فیلم سینمایی سایه ی خیال 24/ نوشتن پیامبران بی کتاب 25/ بازی در فیلم سینمایی اوینار 26/ بازی در فیلم سینمایی مرد ناتمام 27/ بازی در فیلم سینمایی مهاجر 28/ نوشتن کابوس های روسی29/ نوشتن گوش بزرگ دیوار 30/ بازی در فیلم سینمایی هنر پیشه 31/ انتشار کتاب من و نازی 32/ بازی در فیلم سینمایی آرزوی بزرگ 33/ بازی در فیلم سینمایی روز واقعه 34/ نوشتن و بازی و کارگردانی سریال بیبی یون برای تلویزیون 35/ انتشار دو مرغابی درمه 36/ انتشار آلبومی از دکلمه شعرها با نام ستاره ها 37/ بازی در سریال دزدان مادر بزرگ 38/ به صحنه بردن نمایش چیزی شبیه زندگی 39/ انتشار چیزی شبیه زندگی 40/ انتشار بی بی یون 41/ انتشار خروس ها و ساعت ها 42/ بازی در فیلم سینمایی کشتی یونانی 43/ نوشتن دیالوگ های سریال امام علی وبازی در آن 44/ بازی در سریال یحیا و گلابتون 45/ بازی در سریال آژانس دوستی 46/ نوشتن مجموعه نمی دانم 47/ بازی در سریال آواز مه 48/ نوشتن مجموعه سال هاست که مرده ام 49/ انتشار آلبوم دکلمه شعرهایش با نام سلام خداحافظ 50/ انتشار هفت دفتر و مجموعه کامل اشعار ش با نام چشم چپ سگ
داستان های عارفانه
موز را رها کن
جوانی نزد شیوانا آمد وشرمنده وغمگین برای مشکل خود از او کمک خواست . شیوانا در چهره جوان خیره شد وگفت : مشکل چیست ؟
جوان به سخن آمد و گفت : استاد من متاسفانه اراده مقاومت در مقابل با گناه ندارم و .....
شیوانا نگذاشت حرف جوان تمام شود با سردی و خشونت گفت : هرگز گناه خود را نزد بقیه عنوان نکن. اما این که چرادرمقابل ارتکاب خطا اراده ات ضعیف است و چاره کار چیست ، پیشنهاد میکنم همراه من به مزرعه بالای دهکده بیایی تا با هم شاهد گرفتن گرفتن میمونی باشیم که خیلی کوچک وفوق العاده تیز وچابک است وبرای گرفتنش قفسی درست کرده ایم که او را با کمک خودش دستگیر کنیم و بیرون قفس زندانی کنیم ! این میمون به میوه های مزرعه آسیب فراوان می رساند وباید او را بگیریم و به منطقه ای دیگر منتقل کنیم .
جوان با حیرت پرسید : یعنی میمونی را که این قدر تیز وچابک است می خواهید با کمک خودش دستگیر کنید و او را بیرون قفس زندانی کنید ؟! چگونه چنین چیزی ممکن است .
شیوانا گفت : قفس چارگوشی ساخته ایم که فاصله بین میله های آن بسیار کم و فقط به اندازه دستان میمون است . این قفس را داخل مزرعه می گذاریم و موزی داخل آن می گذاریم چون پنج قسم قفس بسته است میمون برای گرفتن موز به ناچار سعی می کند از بیرون قفس و از لابه لای میله ها موز را بیرون بکشد . اما بعد از گرفتن موز چون دستش بزرگتر می شود نمی تواند آن را بیرون بیاورد و در نتیجه خودش را بیرون قفس زندانی می کند. وقتی به او نزدیک می شویم چون نمی خواهد موز را رها کند و می خواهد حتما با موز فرار کند لذا در همان جا می ماند و ما به راحتی اورا می گیریم
وقتی به مزرعه رسیدند همه در گوشه پناه گرفتند میمون طبق پیش بینی شیوانا به قفس نزدیک شد و دستانش را برای گرفتن موز از داخل میله ها به زحمت عبور داد وموز را در مشت گرفت و موقع بیرون آوردن چون دستانش بزرگتر شده بود نتواست دست خورا آزاد کند اهل مزرعه هم به سرعت دست به کار شدند و میمون را در حالی که خودش بیرون قفس خودش را گیر انداخته بود گرفتند وداخل کیسه ای انداختند .
در این هنگام شیوانا به سمت جوان برگشت وگفت : این موز همان گناهی است که تو مدعی هستی تو را رها نمی کند و به قفسی تنگ وباریک بسته است . موز می تواند همه جا باشد این تو هستی که باید آن را رها کنی و دستت را بیرون بکشی و خودت را از شر قفس رها کنی . در واقع این تو هستی که آتش شوق گناه و تجربه خطا را دایم در وجودت شعله ور می سازی . هیچ کس نمی تواند به تو کمک کند مگر این که خودت موز را رها کنی و دستت را رها سازی . زندانبان تو خودت هستی ! و کلید رهایی ازاین زندان هم در دستان توست موز را رها کن پاک وآزاد و رها خواهی شد . به همین سادگی .
سیامک حبیبی 13/02/86
نجوای شبانه ..... سخنان عاشقانه
ما میان این جهان چه می کنیم ؟
بار رسالت ما از یادمان نرود ما وارثان پاکانیم
و آن شوق قشنگ را نگذاریم ،
میان دود سیگار و ماشین و وسوسه های مدرن از یادمان برود
نگذاریم زندگی ازسرعادت ما را از میان ببرد
ما باید میان همهمه زندگی عاشق باشیم
ما باید به نبایدها پاسخ بدهیم
که چرا دشمنی و کینه و کفر خواسته های واقعی هیچ قلب پاکی نیست
و مهر وعشق و شادی زیباست و عنصر واقعی وجود انسان است
ما باید به گوش های خود گوشواره ایمان بیاوزیم
و عقل و دل واندیشه را به کارگیریم
تا جهان زیبا شود و خالی
خالی از گفتارو اندیشه های نازیبا
و کردار زیبا را با هم
و میان هم تقسیم کنیم
چرا که خداوند زیباست وزیبایی را دوست دارد
خداوند عاشق است و با هربنده ای به زبان خودش سخن می گوید
بیاید با قلب و عشق خود
خدا را دوباره از نودر زندگی خود احساس کنیم
سیامک حبیبی ۱۲/۰۲/۸۶
حسین پناهی عارف دیوانه شوریده عارف
این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
وبه فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم
11/02/86 سیامک حبیبی برگرفته از کتاب سلام خداحافظ
نوشته های سرخ پوستان آمریکا
ای همه هستی ، صدایم را بشنو من به تو وابسته ام ! به من قدرتی بده ، تا تا بر روی خاک نرم – خویشاوند هرآنچه هست ! .. راه بروم ، و چشم هایی تا ببینم و توانی تا درک کنم که مانند تو هستم ، فقط با قدرت توست که می توانم در برابر توفان ها ایستادگی کنم
گوزن سیاه
برگرفته از کتاب سرخپوستان بزرگ می گویند مترجم شکوه عبداللهی گردآوری متون گرگوری سی آرون
Here me , four quarters of the world – a relative I am ! give me the strength to walk the soft earth , a relative to all that is ! give me the eyes to see and the strength to understand , that I may be like you. With your power only can I face the winds.
Native American wisdom
به ما یاد داده اند ایمان داشته باشیم که روح بزرگ همه چیز را می بیند ومی شنود وهرگز فراموش نخواهد کرد که به هر انسانی برحسب شایستگی اش مامنی روحی بخشد من به این ایمان دارم وهمه مردم من نیز به آن ایمان دارند
ژوزف رئیس قبیله نز پرس
برگرفته از کتاب سرخپوستان بزرگ می گویند مترجم شکوه عبداللهی گردآوری متون گرگوری سی آرون
We were taught to believe that the great spirit sees and hears every thing , and that he never forget ;that hereafter he will give every man a spirit – home according to his desert … this I believe , and all my people believe the same .
Native American wisdom
سهراب سپهری مولانای عصر فولاد ( و شعر عارفانه پرواز روح )
در باغی رها شده بودم
نوری بیرنگ وسبک بر من می وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
ویا باغ مرا پر کرده بود ؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ برگش در وجودم می لغزید
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود
سر چشمه صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم
خستگی در من نبود
راهی پیموده نشد
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید پیکری روی علف ها افتاده بود
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
ومن درون دریچه رها می شدم
واین بار برای مسافر اتفاق تازه ای رخ می دهد در حالت شور و شعف ودر خلسه گی فرو می رودچه اتفاقی روی می دهد ، در آرامش مطلق
ذهن و روح قرار می گیرد چون او میان خود و دنیا توانسته حائلی ایجاد کند هر وقت بخواهد به آن سر می زند و هروقت نخواهد در آرامش و تنهایی خویش آسوده می شود و در سر مستی وصل، خود را قرار می دهد او آشنا با رموز خویشتن خویش است او خوب خود را می شناسد و با روح و دل خود ارتباط نزدیکی دارد به همین دلیل روحش آماده برای پرواز است و در یک لحظه اتفاق بزرگ، رخ می دهد
ناگهان روح از تن جدا می شود و در سبکی محض قرار می گیرد وخود را میان یک باغ ، رها و آزاد می یابد و بار جسم را دیگر بر دوش نمی کشد و در مطلق عشق قرار می گیرد و انوار و اصوات را حس می کند و شادی وشعف عمیقی را در وجود خود می بیند و اما آن نور بزرگ او را نوازش می دهد زیرا که عظمت هستی است وسهراب عاشق را به میهمانی خویش برده تا لذت وصل را لمس کند با ناخن روح .
........
وحال مسافر بزرگ ما خود نمی داند چگونه به این باغ آمده ! آیا خود آمده یا باغ او را در خود فرو برده است ؟
اما ذهن و روح او مر کز توجه خود را به بوی خوش باغ قرار می دهد و او در لذت لحظه ها تمرکز خود را بر باغ قرار می دهد و البته نمی تواند بدرستی تشخیص دهد آیا او در باغ است یا باغ در اوست
آیا او در عشق غوطه ور است یا عشق او را احاطه کرده است ؟
......
همچنان که او در گیر و دار فهم و درک این شرایط قرار دارد ناگهان ضربه بر پیکر حواس روح او وارد می شود صدایی او را در بر می گیرد ودر خلوص لحظه ای پاک جریانی کاملا عاشقانه بر فضای روح او می گذرد و عطر دلپذیری سراسر وطن او را در می نوردد او خود در ابتدا نمی داند با چه حجم بزرگی رویارو شده است البته او از قبل از ابتدای تولد روح اش با صدا آشنا بوده اما سرچشمه را نمی دیده است لالایی صدا او را در فکرفرو می برد و به اندیشه وادار می کند
رنج و خستگی را در وجود خود احساس نمی کند با وجود آنکه اتفاق های زیادی بر روح او گذشته بود راهی زمینی را طی نکرده بود ، کم کم حافظه روح اش به یاد می آورد و چیز هایی گنگ از پیش چشمان اش می گذرد و پرسش هایی ذهن اورا در بر می گیرد آیا زندگی او براستی به همین جسم ختم می شد یا که فضاها و زمانهای دیگری را نیز تجربه کرده است و او خود پاسخ این راز بود .
......
همچنان که مشغول یافتن پاسخی برای معمای زندگی اش بود ناگهان روح با جسم خود مواجه می شود و دچار شوک می شودو خود را میان زمین و هوا معلق می یابد و رد صدا را می بیند که چگونه قلبش را به تپش وادار کرده چگونه صدای قلب او را تبدیل به ذکر و راز ونیاز کرده واما این بی خبری از احوال خود و غوطه ور بودن در آن شوق بی نهایت به ناگهان تبدیل به مواجهه با جسم زمینی خود می شود
.......
و وصل از میان بر می خیزد و حضور در وطن دوست ناگهان تبدیل به فراغی جانسوز می شود از سبکی روح به دامان سنگین جسم فرو می افتد آگاهی به جسم خود همچون نوری وارد می شود و پرده های وصل را از میان بر می دارد و او دوباره کوله بارش را بر می دارد و به مسیر تکامل اش ادامه می دهد
09/02/86سیامک حبیبی