تبليغاتX
باغ همسفران
باغ همسفران
رقص بر دار عشق معشوق (راه حقیقت راه عشق راه نور و روشنایی)
پنجشنبه 30 فروردین1386
نجوای شبانه سخنان عاشقانه ...  

 

 

نجوای شبانه    سخنان عاشقانه

شعر های عاشقانه                           

دیدار روشن

 

کلید می رقصد در قفل

باز می شود در سمت خورشید چشم هایش

بالا بلند ایستاده بر درگاه منتظر

لبخند باشکوهش را نثار

مسافر هر روز  می کند 

آغوشها فواره خواهشی سبز

لب ها مالامال از کلماتی مشجر

چشم ها گشوده می شود

سوی بلوغ عشق 

زندگی تجربه می کند

حجم  جاوید جاودانگی را دهان 

و هزاران گل شکوفا می شود

درباغ احساس سینه ها

مرد به درون قلبش می آید

کفش هایش را ازپای درمی آورد

پای می نهد به شن های نرم و مرطوب نگاهش

و او را میهمان یک فنجان چای داغ می کند

و رخت خستگی اش را

آویزان می کند روی طناب بلند روز

و روح بی قرار

مرد آرام به خواب می رود

او به نجوایی جادویی

مرد را به آرام ترین گوشه جهان

به محض ترین معبد سکوت

راهنما می شود

وکلید معمای حیات را

دردستانش می نهد وروح بالغ او را

تا فرسنگ ها به هوا می برد

وشادی عظیم فرو می بارد

عشق

به نرمی یک پر

می لغزد برپوست خیال

و ابعاد خالی ذهن

پرمی شود ازشوقی ظریف

و آغوش ها دروازه های ابدیت

و زندگی پرمی شود ازشراب معرفت

و مستی گنگ یک دیدار

همه هستی او را درخود می گیرد

بال پر می گشاید سیمرغ عشق

و نورمی شکند انسداد سرد ثانیه ها را

و زندگی بر مداراستوای گرم خویش می گردد

زندگی یعنی عشق

یعنی شوق

یعنی رهایی 

۱۹/۹/۸۵

سیامک حبیبی

یکشنبه 19 فروردین1386
گوش کن ...  

 

گوش کن

 

 

 

 

گوش کن صدای پای حضوری پاک می آید

 

گوش کن به نجوای درون

 

به زمزمه های پرنده روح

 

صدای آب می آید

 

به آوای غمگین واژه ها  

 

به ترانه های اصیل غربت قلب گوش ده

 

اگر توان شنیدنت

 

اگر مجال دیدنت هست

 

چشمانت را

 

بگشای تا آسمان صاف و آبی حقیقت

 

تا روشنایی مطلق صبح

 

تا صمیمیت واضح روز

 

تا بلندای قامت عشق

 

بگشای آن حجم بی نهایت قلب خود را

 

بر قاطعیت سرمای استخوان سوز درون

 

بر تندباد روشن لحظات 

 

معصومانه می گذرد از کنار تو

 

کودک رنج با دسته ای جوراب

 

و تلخ دود خود را

 

می فروشد به آنان که به او خشم هدیه می دهند

 

و با لباس ژنده ی مندرس فقر

 

درخواست روشنایی می کند از باطن آیینه

 

به صداهای غمگین

 

و لطف نگاه

 

رهگذران شب را

 

می توان دید کنار یک سبد زباله

 

ثانیه ها درگذرند بی رحمانه

 

صدای شکم شب زده ها را

 

می توان شنید در عمق تاریک شب

 

می توان به هزاران فریب چشم و گوش

 

دل بست و گذر کرد

 

بی هیچ طرف و خیالی

 

اما

 

من می توانم به صدای تو

 

در قلبم اعتراف کنم

 

تو مرا باور کن

 

ای سکوت محض سرد

 

من تشنه فریادم

 

در این برهوت احساس

 

س. سروش

20/08/85

 

 

شنبه 18 فروردین1386
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر ادنیشه برنگذرد ...  

به نام خداوند جان وخرد          کزین برتر اندیشه برنگذرد

 

سخن را با نام  حضرت  دوست  می آغازم که  سر آغاز و  سرانجام  هر  چیز است و خرد را می ستایم که او خردمند است و خرد را به جان  آدمی ارزانی داشته است و اندیشه را به کام انسان ریخت تا سیراب شود از شراب ناب الوهیتش

به نام خداوندی آغاز می کنم که از نام و نشان و گمان جای ومکان  برتر و والاتر است به نام خداوندی که روح و اندیشه و جسم و جان بخشید به نام او که بر هیچ دیده ای نمایان نشد مگر آنان که پاک و روشن ضمیر گشتند و به پاکی و روشنی اش گواهی دادند و شراب معرفت اش را نوشیدند .

برترین اندیشه را پیشکش مشتاقان اش ساخت تا به باغ دلگشای ابدی او قدم گذارند و از حصار شکسته دنیا و آخرت بگذرند و فقط  او را ستایش کنند که چون تنها اوست که زیبای مطلقی است که شایسته پرستیدن است

او است آنکه بی همتا است و آفریننده ی راستی است و راستی را اصل هستی بنا نهاد و بنای عشق اش را بر راستی نهاد تا به ریسمان اش بیاویزند

و درون دل مشتاقانش آتش عشق وشوق برافروخت و جان آنان را بی قرار ساخت تا با نام او قرار گیرند و آرامش و شعف مطلق بخشید آنان را در هنگام سوختن و گلستان ساخت از آتش جانشان .

 و پادشاهی هر دو جهان را ارزانی شیفتگان اش ساخت و به کمال ممکن رسانید تمام مشتاقانش را و بی مرگی را به آنان نثار کردو جهان جاویدان و دروازه های ابدیت خود را گشود و آنان را در باغ ابدی اش میهمان خویش نمود .

 

 

18/01/86

سه شنبه 14 فروردین1386
باغ همسفران ...  
باغ همسفران

 

سفر باید کرد

به باغ همسفران و همسفر جاده های ابدی شد

و حجم بزرگ بی نهایت را

در کف دستان گرفت و پرواز را درآغوش گرفت

و پرید در وسعت بی نهایت عشق