نجوای شبانه سخنان عاشقانه
شعر های عاشقانه
دیدار روشن
کلید می رقصد در قفل
باز می شود در سمت خورشید چشم هایش
بالا بلند ایستاده بر درگاه منتظر
لبخند باشکوهش را نثار
مسافر هر روز می کند
آغوشها فواره خواهشی سبز
لب ها مالامال از کلماتی مشجر
چشم ها گشوده می شود
سوی بلوغ عشق
زندگی تجربه می کند
حجم جاوید جاودانگی را دهان
و هزاران گل شکوفا می شود
درباغ احساس سینه ها
مرد به درون قلبش می آید
کفش هایش را ازپای درمی آورد
پای می نهد به شن های نرم و مرطوب نگاهش
و او را میهمان یک فنجان چای داغ می کند
و رخت خستگی اش را
آویزان می کند روی طناب بلند روز
و روح بی قرار
مرد آرام به خواب می رود
او به نجوایی جادویی
مرد را به آرام ترین گوشه جهان
به محض ترین معبد سکوت
راهنما می شود
وکلید معمای حیات را
دردستانش می نهد وروح بالغ او را
تا فرسنگ ها به هوا می برد
وشادی عظیم فرو می بارد
عشق
به نرمی یک پر
می لغزد برپوست خیال
و ابعاد خالی ذهن
پرمی شود ازشوقی ظریف
و آغوش ها دروازه های ابدیت
و زندگی پرمی شود ازشراب معرفت
و مستی گنگ یک دیدار
همه هستی او را درخود می گیرد
بال پر می گشاید سیمرغ عشق
و نورمی شکند انسداد سرد ثانیه ها را
و زندگی بر مداراستوای گرم خویش می گردد
زندگی یعنی عشق
یعنی شوق
یعنی رهایی
۱۹/۹/۸۵
سیامک حبیبی