داستان نه نه ی آقام
در روزگارانی نه چندان دور که هنوز بوی نان خوش بود و هنوز خبری از ترافیک توی خیابان های پردست انداز نبود نه نه ی آقام در خانه ی ما زندگی می کرد توی اتاق اش صندوقچه ای بود پر از خاطرات جالب که هنوز بوی تازه گی می داد توی صنوقچه اش جدای ازخاطرات چیزهای دیگری هم بود صندوقچه اش مثل یک عطاری بود بعضی روزها در صندوقچه اش را باز می کرد وکاسه ای بدست مقداری حنا بر می داشت و موهاش رو رنگ می کرد و خلاصه کلی به خودش می رسید
یک روز هوس کردم یک کم سربه سرش بگذارم . ازش پرسیدم نه نه جان چند سالته ؟
یه نگاه معنادار به من انداخت و لبخندی زد و گفت : نه نه جان چه کار داری با من پیر زنمی خوای بدونی چند سالمه ؟ نکنه خواستگار دارم ؟ راستش رو بگو تو رو خدا ؟
گفتم نه نه جون بالاخره می خوام بدونم چند سالته ؟
نه نه جون آقام گفت : نه نه جون اگه خبری از خواستگاری نیست جوابی هم در کار نیست ؟
گفتم نه نه جان فقط یه سوال ساده بود معما که طرح نکردم ؟
گفت : نه نه جون سن و سال که زیاد مهم نیست چشم که بر هم می ذاری سال همین طوری میاد و میگذره اما اگه از دلم بپرسی دلم هنوز خیلی جونه نه نه !
منو که بگی شبیه به کسی برق گرفته باشه خشکم زد فهمیدم که نه بابا کار ما نیست خرمن کوفتن .
سالها از آن ماجرا گذشت و من بر حسب شوخی داستان را برای یکی از آشنایان تعریف می کردم که ناگهان رعد و برقی ذهنم را روشن کرد .
با خودم گفتم : واقعاً چه چیزی هست که هیچ وقت پیر نمی شود و گذرایام و باد و باران بر آن هیچ اثری ندارد و همیشه تازه و جوان باقی می ماند بله تازه داشتم می فهمیدم عنصر واقعی ، روح لطیف ما همان مرکز اصلی و جاودان وجود ماست که همیشه قدیمی و تازه است 0
قدیمی از آن جهت که قبل از جسم ما بوده و تازه که هروقت که به آن توجهی داریم متوجه می شویم که روح ما نونهال است و باید چیزهای زیادی یاد بگیرد
