تبليغاتX
باغ همسفران

داستان نه نه ی آقام

در روزگارانی نه چندان دور که هنوز بوی نان خوش بود و هنوز خبری از ترافیک توی خیابان های پردست انداز نبود نه نه ی آقام  در خانه ی ما زندگی می کرد توی اتاق اش صندوقچه ای بود پر از خاطرات جالب که هنوز بوی تازه گی می داد توی صنوقچه اش جدای ازخاطرات چیزهای دیگری هم بود صندوقچه اش مثل یک عطاری بود بعضی روزها در صندوقچه اش را باز می کرد وکاسه ای بدست مقداری حنا بر می داشت و موهاش رو رنگ می کرد و خلاصه کلی به خودش می رسید

یک روز هوس کردم یک کم سربه سرش بگذارم . ازش پرسیدم نه نه جان چند سالته ؟

یه نگاه معنادار به من انداخت و لبخندی زد و گفت : نه نه جان چه کار داری با من پیر زنمی خوای بدونی  چند سالمه ؟ نکنه خواستگار دارم ؟ راستش رو بگو تو رو خدا ؟

گفتم نه نه جون بالاخره می خوام بدونم چند سالته ؟

نه نه جون آقام گفت : نه نه جون اگه خبری از خواستگاری نیست جوابی هم در کار نیست ؟

گفتم نه نه جان فقط یه سوال ساده بود معما که طرح نکردم ؟

گفت : نه نه جون سن و سال که زیاد مهم نیست چشم که بر هم می ذاری سال همین طوری میاد و میگذره اما اگه از دلم بپرسی دلم هنوز خیلی جونه نه نه !

منو که بگی شبیه به کسی برق گرفته باشه خشکم زد فهمیدم که نه بابا کار ما نیست خرمن کوفتن .

سالها از آن ماجرا گذشت و من بر حسب شوخی داستان را برای یکی از آشنایان تعریف می کردم که ناگهان رعد و برقی ذهنم را روشن کرد .

با خودم گفتم : واقعاً چه چیزی هست که هیچ وقت پیر نمی شود و گذرایام و باد و باران  بر آن هیچ اثری ندارد و همیشه تازه و جوان باقی می ماند بله تازه داشتم می فهمیدم عنصر واقعی ، روح لطیف ما همان مرکز اصلی و جاودان وجود ماست که همیشه قدیمی و تازه است 0

قدیمی از آن جهت که قبل از جسم ما بوده و تازه که هروقت که به آن توجهی داریم متوجه می شویم که روح ما نونهال است و باید چیزهای زیادی یاد بگیرد
+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 2:50 بعد از ظهر |
 

به بهانه پاییز

تن من مثل یک وسوسه خوب هوس رفتن دارد

مثل برگی معلق در هوا

مثل پری عشق پرواز دارد

وسوسه یک هیچ بزرگ

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 9:12 قبل از ظهر |
داستان های عرفانی                   داستان های عرفانی                           داستان های عرفانی

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد پشت میزی نشست.
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید یک بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ۷سکه 5 سنتی و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.

داستان های عرفانی                  داستان های عرفانی                         داستان های عرفانی 

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت 7:14 قبل از ظهر |
داستان های عرفانی                            داستان های عرفانی                  داستان های عرفانی

راز زندگي

در افسانه‏ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن.
فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده. و سومي گفت: راز زندگي را در کوه‏ها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏هاي شما عمل کنم، فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد. در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچکس به اين فکر نمي‏افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند اين فکر را پسنديد

داستان های عرفانی                    داستان های عرفانی                         داستان های عرفانی

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در شنبه 4 مهر1388 و ساعت 6:0 بعد از ظهر |
مولانا و شمس تبریزی                                     مولانا و شمس تبریزی

هفت نصیحت از مولانا :
١_ گشاده دست باش , جاری باش , کمک کن (مثل رود)
٢_ با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)
٣_ اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)
۴_ وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)
۵_ متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)
۶_ بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)
٧_ اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در جمعه 3 مهر1388 و ساعت 11:58 قبل از ظهر |
 

سختي ها به ما مي آموزند كه زندگي را بيشتر قدر بدانيم .

گاه پيش از آن كه قدر زندگي اطراف را بشناسيم احساس ترس و تنهايي كرده ایم .

همان گونه كه رشد مي كنيم زندگي دگرگون مي شود و اين حقيقتي است پذیرفتني .

آموختن بيشتر ـ رشد بيشتر را به همراه مي آورد .


گذران دوران سخت از تو همان مي سازد كه هستي.
( تريسي سينكلر واير )

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 9:17 بعد از ظهر |
کودک و خدا
کودک آماده سفر بود نزد خدا رفت و از او پرسید:((می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟))

خداوند پاسخ داد:((از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ٬او از تو نگهداری خواهد کرد.))

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه:((اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.))

خداوند لبخند زد:((فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی ماند.))

کودک ادامه داد:((من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟))

خداوند او را نوازش کرد:((فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.))

کودک سرش را برگرداند و پرسید:(( شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟))

ـ(( فرشته ات از تو محافظت خواهد کردحتی اگر به قیمت جانش تمام شود.))

کودک با نگرانی گفت :((اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود .))

خداوند لبخند زدو گفت:(( فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه همیشه در کنار تو خواهم بود.))

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:((خدایا!اگر من باید همین حالا برم لطفا" نام فرشته ام را به من بگویید.))

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :(( نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی آن را مادر صدا کنی ))
+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 3:2 بعد از ظهر |
 داستان های عرفانی                          داستان های عرفانی                   داستان های عرفانی

 کودک و خدا
کودک آماده سفر بود نزد خدا رفت و از او پرسید:((می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ،اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟))

خداوند پاسخ داد:((از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ٬او از تو نگهداری خواهد کرد.))

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه:((اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.))

خداوند لبخند زد:((فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی ماند.))

کودک ادامه داد:((من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟))

خداوند او را نوازش کرد:((فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.))

کودک سرش را برگرداند و پرسید:(( شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟))

ـ(( فرشته ات از تو محافظت خواهد کردحتی اگر به قیمت جانش تمام شود.))

کودک با نگرانی گفت :((اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود .))

خداوند لبخند زدو گفت:(( فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه همیشه در کنار تو خواهم بود.))

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد.کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:((خدایا!اگر من باید همین حالا برم لطفا" نام فرشته ام را به من بگویید.))

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :(( نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی آن را مادر صدا کنی

داستان های عرفانی                      داستان های عرفانی                    داستان های عرفانی

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 12:23 بعد از ظهر |
داستان های عرفانی                          داستان های عرفانی                 داستان های عرفانی 

اشتباه فرشتگان
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود پس از اندک زمانی داد شیطان
در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را
هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن
که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

 

داستان های عرفانی                        داستان های عرفانی                  داستان های عرفانی 

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 9:2 قبل از ظهر |
عرفان بزرگ و واقعی

انسان پدیده ای غریب است، به فتح هیمالیا میرود، به كشف اقیانوس آرام دست می یازد،‌ به ماه و مریخ سفر می كند،‌ تنها یك سرزمین است كه هرگز تلاش نمی كند آن را كشف كند و آن دنیای درونی وجود خود اوست.

+ نوشته شده توسط سیامک حبیبی و پگاه siamak habibi & pegah در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 9:0 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM